گذشتهی ساده:
wordedشکل سوم:
wordedسومشخص مفرد:
wordsوجه وصفی حال:
wordingشکل جمع:
wordsکلمه، لغت، لفظ، واژه
I don't believe a word of what he said.
یک کلمه از حرفهایش را باور ندارم.
The power of a single word should not be underestimated.
قدرت هر لغت نباید دستکم گرفته شود.
She searched for the right word to express her gratitude.
او بهدنبال واژهی مناسبی برای ابراز قدردانی خود میگشت.
a misspelled word
واژهای که اشتباه نوشته شده
the order of words in a sentence
ترتیب واژهها در جمله
the meaning of a word
معنی یک لغت
word processing
واژهپردازی
سخن، گفتار، حرف، صحبت، کلام
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
show your support by deeds, not words!
پشتیبانی خود را با عمل نشان بدهید نه با حرف!
I need to have a word with you about your performance.
من باید در مورد عملکردت باهات صحبت کنم.
There were some words between him and his father.
حرفهای ناخوشایندی میان او و پدرش رد و بدل شد.
Let me offer you a word of advice: be patient.
اجازه بده یه نصیحت بهت بکنم: صبور باش.
a word of advice
سخن پندآمیز
my last word about this proposal
کلام آخر من دربارهی این پیشنهاد
خبر، پیغام، پیام
We received no word from him.
خبری از او دریافت نکردیم.
They send word that they wished to surrender.
پیغام فرستادند که میخواهند تسلیم بشوند.
قول، عهد
I give you my word.
به شما قول میدهم.
take my word for it!
قول مرا بپذیرید!
دستور، فرمان
Nadder's word was law.
دستور نادر مثل قانون بود.
don't attack until I give the word!
تا من فرمان ندادهام حمله نکنید!
شایعه
The word is that he has left the country.
شایعه این است که کشور را ترک کرده است.
The word spread quickly through the office.
این شایعه بهسرعت در دفتر پخش شد.
کلام خداوند، آیه
He spent most of his life teaching the Word.
بیشتر عمر خود را وقف موعظه دربارهی کتاب مقدس کرد.
Hear the Word of God.
به کلام خدا گوش فرا دهید.
واژهپردازی کردن، انتخاب کردن کلمه برای صحبت
She carefully worded her speech to avoid offending anyone.
او سخنرانی خود را بهدقت طوری بیان کرد که کسی ناراحت نشود.
He worded the invitation to make it sound more appealing.
او دعوتنامه را طوری واژهپردازی که جذابتر به نظر برسد.
a carefully-worded statement
اظهاریهای که واژههای آن بادقت انتخاب شدهاند
(فرهنگ هیپهاپ) درسته، موافقم، باشه
When he said he needed some time to think, I just nodded and said, Word.
وقتی گفت که به زمان نیاز دارد تا فکر کند، من فقط سرم را تکان دادم و گفتم، باشه.
After he finished his story, I replied, 'Word, that makes total sense.'
بعداز اینکه داستانش را تمام کرد، من پاسخ دادم، «درسته، این کاملاً منطقی است.»
(فرهنگ هیپهاپ) واقعاً، راست میگی
Did you really finish the project on time? Word?
آیا واقعاً پروژه رو بهموقع تموم کردی؟ راست میگی؟
They just dropped a new album. Word?
آنها بهتازگی آلبوم جدیدی منتشر کردند. واقعاً؟
کلمهبهکلمه، لغتبهلغت، واژهبهواژه
کلمهی رکیک، کلمهی اهانتآمیز، دشنام، فحش، ناسزا
نصیحت، توصیه، تذکر، اخطار
واژهگزینی، انتخاب کلمات، کلمهگزینی، انتخاب واژگان (مجموعهکلمات انتخابشده)
ترتیب واژهها، ترتیب لغات (ترتیب وقوع کلمه در عبارت یا جمله)
واژهسازی، ساخت واژه
ریشهی واژه، ریشهی واژگان، منشا کلمه، منشا کلمات
لغت همخانواده، لغات همخانواده
(واژهای که از چهار حرف درست شده و با شرمگاه یا جماع یا فضولات بدن سروکار دارد و از ریشهی انگلوساکسون میباشد) واژهی چهار حرفی، واژهی قبیح
واژهای که صدای حیوان یا طبیعت را تقلید میکند.
به کسی قول دادن
صحبت کوتاهی کردن، گپ زدن
به قول خود عمل کردن / سر حرف خود ماندن
صحبت کوتاه
صحبت کوتاهی داشتن با / چند کلمه حرف زدن با
یک کلمه هم نگفتن، سکوت کردن، لام تا کام حرف نزدن
کلمهای نگفتن/حرفی نزدن/لب تر نکردن/دم نزدن
فوری، در پاسخ فوری (به فرمان یا دستور و غیره)، بهمحض شنیدن کلمه
1- انجیل، کتاب مقدس، کلامالله 2- رجوع شود به Logos
قول شرف
حرف موافق، تعریف، توصیه
برای عاقل یک حرف بس است، عاقل را اشارتی کافی است، العاقل یکفی بالاشاره
خوش قول بودن، به وعدهی خود وفا کردن
به وعدهی خود وفا نکردن، قولشکنی کردن، خلف وعده کردن
شفاهی، زبانی، بهطور شفاهی، دهانبهدهان
(بادقت یا اشتیاق) به حرف کسی گوش دادن
(با کسی) گفت و شنود مختصر داشتن، چند کلمه حرف زدن
قادر به بیان (چیزی) نبودن
مشاجره کردن، (با خشم) بحث کردن، محاجه کردن
خلاصه، بهطور خلاصه، بالأخره
بهطور دقیق و روشن، رک و راست، بیرودربایستی
man (or woman) of his (or her) word
مرد (یا زن) خوشقول
پرحرف (یا کمحرف)
take someone at his (or her) word
حرف کسی را پذیرفتن، سخنان کسی را جدی تلقی کردن
take the words (right) out of one's mouth
آنچه را که کس دیگری میخواهد بگوید گفتن، در گفتن پیشدستی کردن
قسم میخورم!، باور کن!، به جان خودم!، قول میدهم!، به شرافتم قسم!
کلمهبهکلمه، واژهبهواژه، لغتبهلغت، لفظبهلفظ، تحتاللفظی، جزءبهجزء، موبهمو، واوبهواو
حرفش قول است، به هر چه بگوید عمل میکند.
not breathe a word of (or about) something
(درباره چیزی) اصلاً حرف نزدن، افشا نکردن
(صحبت متکلموحدهای را قطع کردن و حرفی زدن) حرف کسی را قطع کردن
قطعیترین یا معتبرترین کلام یا مرجع
بین خودمون بمونه، صداشو در نیار، به کسی چیزی نگو، شتر دیدی ندیدی
فرمان آغاز را دادن، دستور (شروع به کاری را) دادن
گذشتهی ساده word در زبان انگلیسی worded است.
شکل سوم word در زبان انگلیسی worded است.
شکل جمع word در زبان انگلیسی words است.
وجه وصفی حال word در زبان انگلیسی wording است.
سومشخص مفرد word در زبان انگلیسی words است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «word» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۶ آذر ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/word