آیکن بنر

سطح‌بندی CEFR در فست دیکشنری

سطح‌بندی CEFR در فست دیکشنری

مشاهده
خرید اشتراک
آخرین به‌روزرسانی:

Word

wɜːrd wɜːd

گذشته‌ی ساده:

worded

شکل سوم:

worded

سوم‌شخص مفرد:

words

وجه وصفی حال:

wording

شکل جمع:

words

معنی word | جمله با word

noun countable A1

کلمه، لغت، لفظ، واژه

I don't believe a word of what he said.

یک کلمه از حرف‌هایش را باور ندارم.

The power of a single word should not be underestimated.

قدرت هر لغت نباید دست‌کم گرفته شود.

نمونه‌جمله‌های بیشتر

She searched for the right word to express her gratitude.

او به‌دنبال واژه‌ی مناسبی برای ابراز قدردانی خود می‌گشت.

a misspelled word

واژه‌ای که اشتباه نوشته شده

the order of words in a sentence

ترتیب واژه‌ها در جمله

the meaning of a word

معنی یک لغت

word processing

واژه‌پردازی

noun plural singular B2

سخن، گفتار، حرف، صحبت، کلام

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

خرید اشتراک فست دیکشنری

show your support by deeds, not words!

پشتیبانی خود را با عمل نشان بدهید نه با حرف!

I need to have a word with you about your performance.

من باید در مورد عملکردت باهات صحبت کنم.

نمونه‌جمله‌های بیشتر

There were some words between him and his father.

حرف‌های ناخوشایندی میان او و پدرش رد و بدل شد.

Let me offer you a word of advice: be patient.

اجازه بده یه نصیحت بهت بکنم: صبور باش.

a word of advice

سخن پندآمیز

my last word about this proposal

کلام آخر من درباره‌ی این پیشنهاد

noun uncountable

خبر، پیغام، پیام

We received no word from him.

خبری از او دریافت نکردیم.

They send word that they wished to surrender.

پیغام فرستادند که می‌خواهند تسلیم بشوند.

noun singular

قول، عهد

I give you my word.

به شما قول می‌دهم.

take my word for it!

قول مرا بپذیرید!

noun singular

دستور، فرمان

Nadder's word was law.

دستور نادر مثل قانون بود.

don't attack until I give the word!

تا من فرمان نداده‌ام حمله نکنید!

noun singular

شایعه

The word is that he has left the country.

شایعه این است که کشور را ترک کرده است.

The word spread quickly through the office.

این شایعه به‌سرعت در دفتر پخش شد.

noun countable

کلام خداوند، آیه

He spent most of his life teaching the Word.

بیشتر عمر خود را وقف موعظه درباره‌ی کتاب مقدس کرد.

Hear the Word of God.

به کلام خدا گوش فرا دهید.

verb - transitive

واژه‌پردازی کردن، انتخاب کردن کلمه برای صحبت

She carefully worded her speech to avoid offending anyone.

او سخنرانی خود را به‌دقت طوری بیان کرد که کسی ناراحت نشود.

He worded the invitation to make it sound more appealing.

او دعوت‌نامه را طوری واژه‌پردازی که جذاب‌تر به نظر برسد.

نمونه‌جمله‌های بیشتر

a carefully-worded statement

اظهاریه‌ای که واژه‌های آن بادقت انتخاب شده‌اند

exclamation

(فرهنگ‌ هیپ‌هاپ) درسته، موافقم، باشه

When he said he needed some time to think, I just nodded and said, Word.

وقتی گفت که به زمان نیاز دارد تا فکر کند، من فقط سرم را تکان دادم و گفتم، باشه.

After he finished his story, I replied, 'Word, that makes total sense.'

بعداز اینکه داستانش را تمام کرد، من پاسخ دادم، «درسته، این کاملاً منطقی است.»

exclamation

(فرهنگ ‌هیپ‌هاپ) واقعاً، راست میگی

Did you really finish the project on time? Word?

آیا واقعاً پروژه رو به‌موقع تموم کردی؟ راست میگی؟

They just dropped a new album. Word?

آن‌ها به‌تازگی آلبوم جدیدی منتشر کردند. واقعاً؟

پیشنهاد بهبود معانی

انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد word

  1. noun discussion
    Antonyms:
  1. noun password

Collocations

word by word

کلمه‌به‌کلمه، لغت‌به‌لغت، واژه‌به‌واژه

cuss word

کلمه‌ی رکیک، کلمه‌ی اهانت‌آمیز، دشنام، فحش، ناسزا

word of advice

نصیحت، توصیه، تذکر، اخطار

word choice

واژه‌گزینی، انتخاب کلمات، کلمه‌گزینی، انتخاب واژگان (مجموعه‌کلمات انتخاب‌شده)

word order

ترتیب واژه‌ها، ترتیب لغات (ترتیب وقوع کلمه در عبارت یا جمله)

Collocations بیشتر

word formation

واژه‌سازی، ساخت واژه

word origin

ریشه‌ی واژه، ریشه‌ی واژگان، منشا کلمه، منشا کلمات

word family

لغت هم‌خانواده، لغات هم‌خانواده

four-letter word

(واژه‌ای که از چهار حرف درست شده و با شرمگاه یا جماع یا فضولات بدن سروکار دارد و از ریشه‌ی انگلوساکسون می‌باشد) واژه‌ی چهار حرفی، واژه‌ی قبیح

imitative word

واژه‌ای که صدای حیوان یا طبیعت را تقلید می‌کند.

give someone your word

به کسی قول دادن

have a word

صحبت کوتاهی کردن، گپ زدن

keep your word

به قول خود عمل کردن / سر حرف خود ماندن

quick word

صحبت کوتاه

have a word with

صحبت کوتاهی داشتن با / چند کلمه حرف زدن با

not say a word

یک کلمه هم نگفتن، سکوت کردن، لام تا کام حرف نزدن

not utter a word

کلمه‌ای نگفتن/حرفی نزدن/لب تر نکردن/دم نزدن

at a word

فوری، در پاسخ فوری (به فرمان یا دستور و غیره)، به‌محض شنیدن کلمه

the word

1- انجیل، کتاب مقدس، کلام‌الله 2- رجوع شود به Logos

word of honor

قول شرف

Idioms

a good word

حرف موافق، تعریف، توصیه

a word to the wise

برای عاقل یک حرف بس است، عاقل را اشارتی کافی است، العاقل یکفی‌ بالاشاره

be as good as one's word

خوش قول بودن، به وعده‌ی خود وفا کردن

break one's word

به وعده‌ی خود وفا نکردن، قول‌شکنی کردن، خلف وعده کردن

by word of mouth

شفاهی، زبانی، به‌طور شفاهی، دهان‌به‌دهان

Idioms بیشتر

hang on someone's word

(بادقت یا اشتیاق) به حرف کسی گوش دادن

have a word with (someone)

(با کسی) گفت و شنود مختصر داشتن، چند کلمه حرف زدن

have no words for

قادر به بیان (چیزی) نبودن

have words (with)

مشاجره کردن، (با خشم) بحث کردن، محاجه کردن

in a word

خلاصه، به‌طور خلاصه، بالأخره

in so many words

به‌طور دقیق و روشن، رک و راست، بی‌رودربایستی

man (or woman) of his (or her) word

مرد (یا زن) خوش‌قول

of many (or few) words

پرحرف (یا کم‌حرف)

take someone at his (or her) word

حرف کسی را پذیرفتن، سخنان کسی را جدی تلقی کردن

take the words (right) out of one's mouth

آنچه را که کس دیگری می‌خواهد بگوید گفتن، در گفتن پیش‌دستی کردن

(upon) my word!

قسم می‌خورم!، باور کن!، به جان خودم!، قول می‌دهم!، به شرافتم قسم!

word for word

کلمه‌به‌کلمه، واژه‌به‌واژه، لغت‌به‌لغت، لفظ‌به‌لفظ، تحت‌اللفظی، جز‌ءبه‌جزء، مو‌به‌مو، واو‌به‌واو

his word is his bond

حرفش قول است، به هر چه بگوید عمل می‌کند.

not breathe a word of (or about) something

(درباره چیزی) اصلاً حرف نزدن، افشا نکردن

get a word in edgeways

(صحبت متکلم‌وحده‌ای را قطع کردن و حرفی زدن) حرف کسی را قطع کردن

the last word in (something)

قطعی‌ترین یا معتبرترین کلام یا مرجع

mum's the word

بین خودمون بمونه، صداشو در نیار، به کسی چیزی نگو، شتر دیدی ندیدی

say the word

فرمان آغاز را دادن، دستور (شروع به کاری را) دادن

لغات هم‌خانواده word

  • verb - transitive
    word

سوال‌های رایج word

گذشته‌ی ساده word چی میشه؟

گذشته‌ی ساده word در زبان انگلیسی worded است.

شکل سوم word چی میشه؟

شکل سوم word در زبان انگلیسی worded است.

شکل جمع word چی میشه؟

شکل جمع word در زبان انگلیسی words است.

وجه وصفی حال word چی میشه؟

وجه وصفی حال word در زبان انگلیسی wording است.

سوم‌شخص مفرد word چی میشه؟

سوم‌شخص مفرد word در زبان انگلیسی words است.

ارجاع به لغت word

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «word» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۶ آذر ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/word

لغات نزدیک word

پیشنهاد بهبود معانی