عادی، معمولی، ساده، خستهکننده
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
Her performance was competent but unremarkable.
اجرای او حرفهای اما خستهکننده بود.
She led an unremarkable life in a small town.
او در یک شهر کوچک زندگی معمولیای داشت.
His results were unremarkable, so the doctor had no concerns.
نتایج آزمایش او عادی بود، بنابراین پزشک نگرانی نداشت.
The painting was technically good but artistically unremarkable.
نقاشی ازنظر فنی خوب بود؛ اما ازنظر هنری ساده بود.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «unremarkable» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ تیر ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/unremarkable