to solve, to resolve, to clinch, to break
to solve
to resolve
to clinch
to break
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
حل کردن جدولهای کلمات متقاطع در اوقات فراغت را دوست دارم.
I love solving crossword puzzles in my free time.
مسئلهی ریاضیای را حل کردن
to solve a mathematical problem
با کلیک بر روی هر مترادف یا متضاد، معنی آن را مشاهده کنید.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «حل کردن» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/حل کردن