شکل نوشتاری دیگر این لغت: میانجیگری کردن
to mediate, to intermediate, to interpose, to arbitrate, to intercede, to act as a go-between
to mediate
to intermediate
to interpose
to arbitrate
to intercede
to act as a go-between
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
او در حل اختلاف میانجیگری کرد.
He mediated a settlement.
به مشاجرات آنها گوش دادم و سعی کردم از طرف پیرمرد میانجیگری کنم.
I listened to their disputes and tried to interpose on behalf of the old man.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «میانجیگری کردن» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/میانجیگری کردن