آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

      Try

      traɪ traɪ

      گذشته‌ی ساده:

      tried

      شکل سوم:

      tried

      سوم‌شخص مفرد:

      tries

      وجه وصفی حال:

      trying

      شکل جمع:

      tries

      معنی try | جمله با try

      verb - transitive verb - intransitive A2

      کوشش کردن، سعی کردن، تلاش کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      He tried to swim faster.

      او کوشید تندتر شنا کند.

      Try to remember.

      سعی کن به‌دلیل بیاوری.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Try and be there on time.

      کوشش کن سر وقت آنجا باشی.

      Don't worry, I'll try my best.

      نگران نباش، بیشترین سعی خود را خواهم کرد.

      The more he tries the less he succeeds.

      هر‌چه بیشتر می‌کوشد، کمتر موفق می‌شود.

      I'll try to come.

      سعی خواهم کرد بیایم.

      verb - transitive

      آزمودن، سنجیدن، امتحان کردن، محک زدن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در ایکس

      If the car won't start, try the new battery.

      اگر اتومبیل روشن نمی‌شود، باتری تازه را امتحان کن.

      to try a new recipe

      دستور آشپزی جدیدی را امتحان کردن

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Many remedies were tried.

      درمان‌های مختلفی را آزمایش کردند.

      to try one's fortune in a lottery

      در لاتاری بخت خود را آزمودن

      Have you tried this new soap?

      آیا این صابون جدید را امتحان کرده‌ای؟

      verb - transitive

      ارائه دادن، تحویل دادن

      verb - transitive

      محاکمه کردن، بازجویی کردن

      The accused will be tried tomorrow.

      متهم فردا محاکمه خواهد شد.

      He is being tried for murder.

      دارند او را به اتهام قتل محاکمه می‌کنند.

      noun countable

      تلاش، کوشش

      He broke the record on the very first try.

      در همان سعی اول رکورد را شکست.

      I failed but it's worth another try.

      موفق نشدم ولی ارزش یک بار کوشش دیگر را دارد.

      noun countable

      آزمون، سنجش

      It seems easy, let me too have a try at it.

      به‌نظر آسان می‌نماید، بگذار من هم آن را بیازمایم.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد try

      1. noun attempt
        Synonyms:
        effort endeavor trial go shot essay undertaking struggle striving bid crack stab fling whirl jab pop best shot dab slap whack all one’s got
        Antonyms:
        abstention
      1. verb attempt
        Synonyms:
        endeavor strive seek undertake aim aspire venture essay tackle struggle work compete contend contest vie for go for go after shoot for drive for make an effort make an attempt exert oneself do one’s best go all out labor attack wrangle propose risk speculate make a bid make a pass at have a go have a shot have a crack have a stab have a whack put oneself out lift a finger bear down chip away at knock oneself out
        Antonyms:
        abstain
      1. verb experiment, test
        Synonyms:
        test try out check examine investigate check out evaluate assess scrutinize prove sample inspect judge weigh put to the test put to the proof assay
        Antonyms:
        abstain
      1. verb bother, afflict
        Synonyms:
        annoy trouble irritate vex harass pain distress plague torment afflict stress strain tire weary upset inconvenience irk torture agonize rack wring crucify excruciate martyr tax
        Antonyms:
        please delight
      1. verb bring before a judge
        Synonyms:
        judge hear examine decide adjudicate arbitrate give a hearing sit in judgment referee adjudge

      Phrasal verbs

      try on

      پرو کردن، پا کردن، امتحان کردن، به تن کردن، پوشیدن (برای امتحان)

      try out

      آزمودن، امتحان کردن

      پرو کردن، پا کردن

      Idioms

      try one's hand at something

      (برای نخستین بار) چیزی را آزمودن، کاری را کردن

      لغات هم‌خانواده try

      noun
      try
      adjective
      trying, untried
      verb - transitive
      try

      سوال‌های رایج try

      گذشته‌ی ساده try چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده try در زبان انگلیسی tried است.

      شکل سوم try چی میشه؟

      شکل سوم try در زبان انگلیسی tried است.

      شکل جمع try چی میشه؟

      شکل جمع try در زبان انگلیسی tries است.

      وجه وصفی حال try چی میشه؟

      وجه وصفی حال try در زبان انگلیسی trying است.

      سوم‌شخص مفرد try چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد try در زبان انگلیسی tries است.

      ارجاع به لغت try

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «try» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/try

      لغات نزدیک try

      • - truthfulness
      • - TRX
      • - try
      • - try back
      • - try conclusion with
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      folklore BDSM tower confused industry enclosure judo kismet lan lank lee li lie in lil linguistically آفریده از روی استحقاق آلبوم امانت دادن ای وای! بجنب! بسته بلا استفاده کردن به نوبت انجام دادن بهدانه به یاد ماندنی اشباع‌شده بو باید
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.