آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • مترادف و متضاد
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴

      خواستن به انگلیسی

      معنی و نمونه‌جمله

      فعل متعدی
      فونتیک فارسی / khaastan /

      to wish, to want, to desire, to request, to yearn, to aspire, to desiderate

      to wish

      to want

      to desire

      to request

      to yearn

      to aspire

      to desiderate

      درخواست کردن

      من می‌خواهم دوستانم بیشتر به دیدن من بیایند.

      I wish my friends would visit more often.

      من آرامش خانه‌ی کودکی‌ام را می‌خواهم.

      I yearn for the comfort of my childhood home.

      فعل متعدی
      فونتیک فارسی / khaastan /

      to require, to demand, to claim

      to require

      to demand

      to claim

      نیاز داشتن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری

      این شغل سطح بالایی از مهارت و تجربه را می‌خواهد.

      This job requires a high level of skill and experience.

      معلم از دانش‌آموزان خود احترام می‌خواهد.

      The teacher will demand respect from her students.

      فعل متعدی
      فونتیک فارسی / khaastan /

      to be overdue, to claim to be owned to, to demand payment

      to be overdue

      to claim to be owned to

      to demand payment

      طلب داشتن

      مالک اجاره‌بها را برای اجاره‌ی معوقه خواست.

      The landlord demanded payment for the overdue rent.

      او ارث بزرگی از پدربزرگش را می‌خواهد.

      He claims to be owned to a vast inheritance from his grandfather.

      فعل متعدی
      فونتیک فارسی / khaastan /

      to call, to summon, to demand the presence of, to request the presence of

      to call

      to summon

      to demand the presence of

      to request the presence of

      فرا خواندن

      ندای ضعیف کمک خواستن را از دور شنیدم.

      I heard a faint call for help in the distance.

      آن‌ها نیاز دارند کارشناسانی برای کنفرانس بخواهند.

      They need to request the presence of experts for the conference.

      فعل متعدی
      فونتیک فارسی / khaastan /

      to love, to have a crush on, to be in love (with)

      to love

      to have a crush on

      to be in love

      خاطرخواه بودن

      او همکارش را می‌خواهد.

      He has a crush on his coworker.

      خواستن او بهترین احساسی است که تابه‌حال داشته‌ام.

      To be in love with her is the best feeling I've ever had.

      فعل متعدی
      فونتیک فارسی / khaastan /

      to intend, to purpose, to be about to, to be going to

      to intend

      to purpose

      to be about to

      to be going to

      قصد کردن

      من می‌خواهم پروژه‌ام را تا پایان هفته تمام کنم.

      I intend to finish my project by the end of the week.

      او می‌خواهد امسال یک زبان جدید یاد بگیرد.

      She purposed to learn a new language this year.

      فعل متعدی
      فونتیک فارسی / khaastan /

      to will, to be determined to

      to will

      to be determined to

      اراده کردن

      او می‌خواهد که پروژه را به‌موقع تمام کند.

      She will be determined to finish the project on time.

      او می‌خواهد که نمراتش را در این ترم بهبود بخشد.

      He is determined to improve his grades this semester.

      فونتیک فارسی / khaastan /

      will, shall

      will

      shall

      (فعل کمکی)

      آن‌ها برای شام به ما ملحق خواهند شد.

      They will join us for dinner.

      اگر سخت کار کنی، موفق خواهی شد.

      You shall succeed if you work hard.

      پیشنهاد بهبود معانی

      مترادف و متضاد خواستن

      با کلیک بر روی هر مترادف یا متضاد، معنی آن را مشاهده کنید.

      مترادف:
      آرزو کردن اراده کردن طلبیدن میل کردن
      مترادف:
      آرزومند بودن اشتیاق داشتن مشتاق بودن راغب بودن
      مترادف:
      خواهش کردن طلب کردن
      مترادف:
      احضار کردن فراخواندن
      مترادف:
      امر کردن فرمان دادن
      مترادف:
      تمایل داشتن میل داشتن
      مترادف:
      تصمیم داشتن قصدداشتن مصمم ب

      ارجاع به لغت خواستن

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «خواستن» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/خواستن

      لغات نزدیک خواستن

      • - خواستگاری کردن
      • - خواستگاه
      • - خواستن
      • - خواستن از
      • - خواستن از ته دل
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      appalachian tea mixture niche electroencephalogram eschewal hyperbolism horsepox northwestwardly jollification heulandite paullownia reveal a talent Ridiculously small substantial number (of) grind اجازه‌ی عبور کارت وفاداری صافی فخر فروختن کمپوت گل لاله گوجه‌سبز عابر پیاده روزمره روز رستاخیز روستا رژگونه رژیمی زبان عبری زمان کوتاه
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.