فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Basis

ˈbeɪsɪs ˈbeɪsɪs
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    bases

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable C1
    اساس، پایه، مبنا، مأخذ، زمینه، بنیان، بنیاد
    • - on the basis of conjecture
    • - بر مبنای حدس و گمان
    • - Atoms form the fundamental basis of matter.
    • - اتم بنیاد اساسی ماده است.
    • - Dreams were the basis on which he constructed his life.
    • - خواب و خیال شالوده‌ای بود که زندگی خود را بر آن بنا کرد.
    • - the Christian basis of Western civilization
    • - اساس و مایه‌ی مسیحی تمدن غربی
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد basis

  1. noun physical foundation
    Synonyms: base, bed, bottom, foot, footing, ground, groundwork, rest, resting place, seat, substructure, support
  2. noun foundation for belief, action
    Synonyms: antecedent, assumption, authority, axiom, backbone, background, backing, base, bedrock, cause, center, chief ingredient, core, crux, data, dictum, essence, essential, evidence, explanation, footing, fundamental, hard fact, heart, infrastructure, justification, keynote, keystone, law, nexus, nucleus, postulate, premise, presumption, presupposition, principal element, principle, proof, reason, root, rudiment, sanction, security, source, substratum, support, theorem, theory, underpinning, warrant

Collocations

لغات هم‌خانواده basis

ارجاع به لغت basis

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «basis» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/basis

لغات نزدیک basis

پیشنهاد بهبود معانی