فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Basically

ˈbeɪsɪkli ˈbeɪsɪkli
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • صفت تفضیلی:

    more basically
  • صفت عالی:

    most basically

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • adverb B2
    به‌طور اساسی، در اصل، اساساً، در اساس
    • - I was basically a coward.
    • - در اصل یک بزدل بودم.
    • - All cheeses are made in basically the same way.
    • - همه‌ی پنیرها اساساً به یک روش درست می‌شوند.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد basically

  1. adverb fundamentally
    Synonyms: at heart, at the bottom, essentially, firstly, in essence, inherently, in substance, intrinsically, mostly, primarily, radically
    Antonyms: additionally, extra, inessentially

لغات هم‌خانواده basically

ارجاع به لغت basically

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «basically» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/basically

لغات نزدیک basically

پیشنهاد بهبود معانی