فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Basic

ˈbeɪsɪk ˈbeɪsɪk
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    basics
  • صفت تفضیلی:

    more basic
  • صفت عالی:

    most basic

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • adjective B1
    بنیادی، اساسی، اصلی، اصولی، بنیانی، پایه‌ای، ابتدایی، اولیه
    • - the basic necessities of life
    • - نیازهای اولیه‌ی زندگی
    • - a basic economic problem
    • - مشکل بنیادی اقتصادی
    • - the basic theme of the story
    • - موضوع اصلی داستان
    • - a basic arrangement
    • - ترتیب اساسی
    • - basic mathematical skills
    • - مهارت‌های بنیادین در ریاضیات
    • - They are basically the same.
    • - آنان اصولاً مشابه هستند.
    • - basic two-roomed apartments
    • - آپارتمان‌های ساده‌ی دو اتاقه
    • - basic process
    • - فرایند قلیایی
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • noun countable
    پایه، اساس، اصل، بن، مواد اولیه، شالوده
    • - the basics of journalism
    • - اصول روزنامه‌نگاری
  • noun
    بیسیک BASIC (زبان ساده‌ی کامپیوتری که در آن واژه‌های عادی انگلیسی و نشانه‌های ریاضی به‌کار رفته است)
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد basic

  1. adjective elementary, fundamental
    Synonyms: basal, capital, central, chief, elemental, essential, indispensable, inherent, intrinsic, key, main, necessary, primary, primitive, principal, radical, substratal, underlying, vital
    Antonyms: additional, extra, inessential, nonessential, outside, peripheral, secondary

لغات هم‌خانواده basic

ارجاع به لغت basic

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «basic» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/basic

لغات نزدیک basic

پیشنهاد بهبود معانی