با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Drag

dræɡ dræɡ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    dragged
  • شکل سوم:

    dragged
  • سوم شخص مفرد:

    drags
  • وجه وصفی حال:

    dragging
  • شکل جمع:

    drags
  • countable noun
    سربار، مانع، کاهنده
    • - The war was a drag on the country's resources.
    • - جنگ باعث تحلیل رفتن منابع کشور بود.
  • countable noun
    پک، پف
    • - The doctor took a long drag on his pipe.
    • - پزشک پک ممتدی به پیپ خود زد.
  • verb - transitive
    کشاندن، کشیدن، به زور کشیدن، سخت کشیدن
    • - Since the sack of rice was heavy, I dragged it all the way to the kitchen.
    • - چون گونی برنج سنگین بود آن را تا آشپزخانه روی زمین کشیدم.
    • - He killed Hector and dragged his body three times around the city.
    • - هکتور را کشت و جسدش را سه بار دور شهر کشاند.
    • - The wounded driver dragged himself to the nearest phone.
    • - راننده‌ی زخمی خود را کشان‌کشان به نزدیک‌ترین تلفن رساند.
    • - He did not want to drag the country into a useless war.
    • - نمی‌خواست کشور را وارد جنگ بیهوده‌ای بکند.
    • - Hot weather always drags her down.
    • - هوای گرم همیشه او را بی‌حال می‌کند.
    • - Why do you drag politics into everything?
    • - چرا همه‌چیز را به سیاست می‌کشانی؟
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    لاروبی کردن، کاویدن
    • - They dragged the river in search of the drowned boy.
    • - در جستجوی پسر بچه‌ی غرق‌شده کف رودخانه را لجن کاوی کردند.
  • verb - transitive
    طولانی و ملالت‌آور کردن وضعیت
  • verb - intransitive
    طولانی و ملالت‌آور شدن وضعیت
    • - The negotiations dragged along.
    • - مذاکرات به درازا کشید.
    • - His lecture dragged on and on.
    • - نطق او همین‌طور ادامه داشت.
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد drag

  1. noun bad situation
    Synonyms: annoyance, bore, bother, burden, encumbrance, hang-up, hindrance, impediment, nuisance, pain, pest, pill, sway, trouble
  2. noun a puff while smoking
    Synonyms: breathing, draw, inhalation, pull, smoke
  3. verb haul something to a new place
    Synonyms: draw, hale, lug, magnetize, move, pull, schlepp, tow, trail, transport, truck, tug, yank
  4. verb move very slowly
    Synonyms: be delayed, be quiescent, crawl, creep, dally, dawdle, delay, encounter difficulty, hang, inch, lag, lag behind, limp along, linger, loiter, mark time, poke, procrastinate, put off, sag, shamble, shuffle, slow down, stagnate, straggle, tarry, trail behind, traipse
    Antonyms: rush

Phrasal verbs

  • drag on

    (به طور خسته‌کننده‌ای) طولانی کردن یا شدن، کش دادن

  • drag somebody down

    خسته و مغموم کردن، افسرده کردن

  • drag (something) into something

    (چیزی را) در چیز دیگری دخالت دادن، کشاندن

  • drag somebody up

    (انگلیس - عامیانه - کسی یا بچه‌ای را) بد بار آوردن

  • drag something up

    گریز زدن به (در صحبت)، سبز کردن، به رخ کشیدن

Idioms

ارجاع به لغت drag

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «drag» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۴ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/drag

لغات نزدیک drag

پیشنهاد و بهبود معانی