آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۶ آذر ۱۴۰۴

      Front

      frʌnt frʌnt

      گذشته‌ی ساده:

      fronted

      شکل سوم:

      fronted

      سوم‌شخص مفرد:

      fronts

      وجه وصفی حال:

      fronting

      شکل جمع:

      fronts

      معنی front | جمله با front

      noun singular countable A2

      جلو، قسمت جلو، رو، بخش جلویی

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده
      CEFR
      سطح واقعی لغات انگلیسیت رو بدون! تست رایگان · ۳۰ سوال · نتیجه فوری
      شروع تست

      Put the statue so that the front faces the light.

      مجسمه را جوری قرار بده که جلوی آن به طرف نور باشد.

      He was marching in front of the column of soldiers.

      او در جلوی ستون سربازان رژه می‌رفت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He sat in front of me.

      او جلوی من نشست.

      The front of the building is painted red.

      نمای ساختمان قرمز رنگ شده است.

      in front of the building

      در جلو ساختمان

      toward the front of the book

      در صفحات اول کتاب

      noun countable A2

      راهنمایی و رانندگی قسمت جلو (در خودرو)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی راهنمایی و رانندگی

      مشاهده

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در اینستاگرام

      She sat up front next to the driver.

      او جلو و کنار راننده نشست.

      The engine is located in the front.

      موتور در قسمت جلوی ماشین قرار دارد.

      noun countable

      جلد، بخش جلویی (کتاب، مجله و روزنامه)

      The author’s name was printed in gold letters on the front cover.

      نام نویسنده با حروف طلایی روی جلد چاپ شده بود.

      Her photograph appeared on the front of the magazine.

      عکس او روی جلد مجله چاپ شد.

      noun countable

      صفحات آغازین کتاب، ابتدای کتاب

      In the front of the novel, there’s a map showing the story’s setting.

      در ابتدای رمان، نقشه‌ای از محل وقوع داستان وجود دارد.

      You can find the publication date in the front.

      تاریخ انتشار را می‌توانید در ابتدای کتاب پیدا کنید.

      noun countable

      زمینه، حوزه، عرصه، جبهه، بخش

      The company is doing well on the technology front.

      شرکت در عرصه‌ی فناوری عملکرد خوبی دارد.

      On the health front, things seem to be improving.

      به نظر می‌رسد اوضاع در زمینه‌ی سلامت رو به بهبود باشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the political front

      زمینه‌ی سیاسی

      On the home front, the president's popularity is on the increase.

      در داخل کشور محبوبیت رئیس‌جمهور رو به افزایش است.

      He is the party's front in our town.

      او نماینده‌ی حزب در شهر ما می‌باشد.

      noun singular countable

      ظاهر ساختگی، تظاهر، نقاب، پوشش

      Her sorrow is a mere front.

      حزن او چیزی جز تظاهر نیست.

      He hides his insecurity behind a confident front.

      او ناامنی درونی‌اش را پشت نقاب اعتمادبه‌نفس پنهان می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The barber shop is a front for their illegal trade in heroin.

      مغازه‌ی سلمانی، دادوستد غیرقانونی هروئین توسط آنان را پنهان می‌کند.

      to put on a serious front

      قیافه جدی به خود گرفتن

      noun singular countable

      انگلیسی بریتانیایی نوار ساحلی، لب دریا، ساحل دریاچه

      The city is planning to build a new park along the beach front.

      شهرداری قصد دارد در امتداد جاده‌ی ساحلی پارک جدیدی بسازد.

      Many restaurants have opened along the lake front.

      بسیاری از رستوران‌ها در امتداد ساحل دریاچه افتتاح شده‌اند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      We walked along the front.

      ما در راستای کرانه قدم زدیم.

      noun countable

      آب‌و‌هوا جبهه‌ی هوا (مرزبین دو نوع هوا با فشار و حرارت‌های نابرابر)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی آب‌و‌هوا

      مشاهده

      Cold fronts usually bring cooler temperatures and heavy rain.

      جبهه‌های سرد معمولاً دمای پایین‌تر و بارش شدید به همراه دارند.

      Meteorologists are tracking a stationary front over the northern region.

      هواشناسان درحال ردیابی جبهه‌ای ثابت در منطقه‌ی شمالی هستند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a cold front from the west

      جبهه‌ی هوای سرد از جانب غرب

      noun countable

      جبهه، خط مقدم، میدان نبرد، رزمگه، آوردگاه

      He was sent to the front.

      او را به جبهه فرستادند.

      News from the eastern front suggests the fighting is getting more intense.

      اخبار رسیده از جبهه‌ی شرقی نشان می‌دهد که نبرد شدت گرفته است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      front line

      خط مقدم جبهه، خط مقدم، خط اول

      to serve at the front

      در جبهه خدمت کردن

      the National Front

      جبهه‌ی ملی

      to present a united front

      هم‌بستگی نشان دادن

      adjective B1

      پیشین، جلویی، جلو

      The front door of the house needs repainting.

      در جلویی خانه نیاز به رنگ‌آمیزی دارد.

      The car’s front bumper was slightly damaged.

      سپر جلویی ماشین کمی آسیب دیده بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the front seat of a car

      صندلی جلو اتومبیل

      the front door

      درب جلو

      the front page of the newspaper

      صفحه‌ی اول روزنامه

      the front-page news

      اخبار صفحه‌ی اول (روزنامه)

      front view

      نمای جلو

      front sound

      آوای پیشین

      verb - intransitive verb - transitive

      رو کردن به، در مقابل بودن، مشرف بودن، رو به چیزی بودن

      همچنین می‌توان از front onto استفاده کرد.

      The building fronts a quiet park, providing a nice view.

      این ساختمان، مشرف به پارک آرامی است و منظره‌ی خوبی دارد.

      The café fronts a busy square in the city center.

      کافه، رو به میدانی شلوغ در مرکز شهر قرار دارد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a house fronting onto the sea

      خانه‌ای رو به دریا

      verb - transitive

      رهبری کردن، هدایت کردن، مدیریت کردن، سرپرستی کردن

      The lead singer fronts the rock band during concerts.

      خواننده‌ی اصلی درطول کنسرت‌ها، گروه را هدایت می‌کند.

      The CEO fronts the organization at all public events.

      مدیرعامل در تمامی رویدادهای عمومی، سازمان را هدایت می‌کند.

      verb - transitive

      مجری بودن، اجرا کردن، معرفی کردن، ارائه کردن، تبلیغ کردن

      He has been chosen to front the new show.

      او را به سمت مجری برنامه جدید انتخاب کرده‌اند.

      The channel asked him to front the charity fundraiser event.

      شبکه از او خواست تا مراسم جمع‌آوری کمک‌های خیریه را اجرا کند.

      verb - transitive informal

      انگلیسی آمریکایی تأمین مالی کردن، سرمایه‌گذاری کردن، پول دادن

      Investors were willing to front money for the film production.

      سرمایه‌گذاران حاضر بودند برای تولید فیلم سرمایه فراهم کنند.

      She fronted the initial capital to start her own business.

      او سرمایه‌ی اولیه را برای راه‌اندازی کسب‌وکار خود تأمین کرد.

      verb - transitive

      زبان‌شناسی جلو آوردن، در ابتدا قرار دادن، مقدم کردن (در جمله برای تأکید بیشتر)

      Fronting the subject can create a more formal tone in writing.

      مقدم کردن فاعل می‌تواند در نوشتار لحن رسمی‌تری ایجاد کند.

      In poetry, adjectives are sometimes fronted to emphasize them.

      در شعر، گاهی صفت‌ها به ابتدای جمله آورده می‌شوند تا برجسته شوند.

      verb - transitive

      زبان‌شناسی تلفظ کردن با قرار دادن زبان به جلو

      Fronting the vowel can change the meaning of the word in some languages.

      تلفظ کردن مصوت با قرار دادن زبان در جلو می‌تواند در برخی زبان‌ها معنای کلمه را تغییر دهد.

      Some accents front certain consonants that are usually pronounced further back.

      بعضی لهجه‌ها، برخی همخوان‌ها را که معمولاً عقب تلفظ می‌شوند، در جلو تلفظ می‌کنند.

      verb - transitive

      بسکتبال ورزش جلوی بازیکن را گرفتن، مقابله کردن، ایستادن جلوی بازیکن، سد کردن مسیر بازیکن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی بسکتبال

      مشاهده

      He fronted the opponent to prevent an easy pass.

      او جلوی حریف ایستاد تا پاس به آسانی داده نشود.

      They fronted the strong center throughout the game.

      آن‌ها درطول بازی، جلوی سنتر قدرتمند ایستادند.

      noun singular countable

      انگلیسی بریتانیایی (Front) جبهه‌ی سیاسی، جنبش سیاسی، گروه سیاسی، جریان سیاسی

      Members of the political Front attended the rally to show their support.

      اعضای جبهه‌ی سیاسی برای نشان دادن حمایت خود در گردهمایی شرکت کردند.

      Various Fronts emerged during the political upheaval.

      جبهه‌های مختلفی در جریان ناآرامی‌های سیاسی شکل گرفتند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد front

      1. adjective lead, beginning
        Synonyms:
        leading first head forward advanced ahead foremost frontal anterior facial vanward obverse ventral topmost in the foreground fore headmost
        Antonyms:
        ending final back finishing rear
      1. noun forward, beginning part of something
        Synonyms:
        face head top fore lead bow van breast brow exterior facade facing foreground forehead frontal forepart frontage anterior obverse vanguard front line frontispiece proscenium
        Antonyms:
        back rear
      1. noun appearance put on for show
        Synonyms:
        appearance show face air mask disguise cover pretext exterior aspect manner bearing mien demeanor countenance presence figure port display facade coloring carriage put-on cover-up fake phony veil window dressing blind
      1. verb look out on to
        Synonyms:
        face meet overlook cover confront look over border encounter overlay

      Collocations

      up front

      در جلو

      front-page headline

      تیتر صفحه اول

      be front-page news

      خبر صفحه اول شدن/تیتر یک شدن

      Idioms

      a front for something

      چیزی که در لوای آن کار غیرقانونی انجام می‌شود، وسیله‌ی پنهان‌کاری(چیزی)

      on the front burner

      ارجح، دارای ارجحیت

      put on (or show) a bold front

      با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن، خلاف احساس خود وانمود کردن، خم به ابرو نیاوردن

      سوال‌های رایج front

      گذشته‌ی ساده front چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده front در زبان انگلیسی fronted است.

      شکل سوم front چی میشه؟

      شکل سوم front در زبان انگلیسی fronted است.

      شکل جمع front چی میشه؟

      شکل جمع front در زبان انگلیسی fronts است.

      وجه وصفی حال front چی میشه؟

      وجه وصفی حال front در زبان انگلیسی fronting است.

      سوم‌شخص مفرد front چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد front در زبان انگلیسی fronts است.

      ارجاع به لغت front

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «front» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/front

      لغات نزدیک front

      • - frondose
      • - frons
      • - front
      • - front burner
      • - front court
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      volume vivisect visa vina vicariously vibraphone verbiage potent velázquez urbanization urawa upscale up-to-date unseen unsolved میخ کوبیدن ناخن‌کار ناخوانا نامعلوم نامدار ناهمواری ناواضح نخل پزشک یار چشم‌انداز چشم‌به‌راه چندش‌آور چندین دفعه چه طور چهره
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.