آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳

      Bottom

      ˈbɑːt̬əm ˈbɒtəm

      گذشته‌ی ساده:

      bottomed

      شکل سوم:

      bottomed

      سوم‌شخص مفرد:

      bottoms

      وجه وصفی حال:

      bottoming

      شکل جمع:

      bottoms

      معنی bottom | جمله با bottom

      noun countable A1

      ته، کف (پایین‌ترین قسمت چیزی)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      He placed the book in the bottom of the suitcase.

      کتاب را ته چمدان گذاشت.

      The bottom of the barrel was covered in dust.

      کف بشکه پوشیده از گردوغبار بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The boat sank to the bottom.

      کشتی به ته آب فرو رفت.

      bottom of the pool

      کف استخر

      top, bottom and the four sides of a box

      سر و ته و چهار طرف جعبه

      noun plural

      پوشاک پایین‌تنه (قسمت پایینی لباسی که از دو قسمت تشکیل شده است) (bottoms)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار اندروید فست دیکشنری

      Her bikini bottoms is red.

      پایین‌تنه‌ی بیکینی‌اش قرمز است.

      pyjama bottoms

      شلوار پیژامه

      noun countable

      ورزش نیمه‌ی دوم (اینینگ تیم میزبان) (در بیسبال)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      The relief pitcher came in to pitch in the bottom of the eighth inning.

      پیچر کمکی وارد شد تا در نیمه‌ی دوم اینینگ هشتم توپ را بزند.

      The opposing team made a crucial error in the bottom of the sixth.

      تیم حریف در نیمه‌ی دوم اینینگ ششم خطای اساسی‌ای مرتکب شد.

      noun countable B1

      آخر، انتها (دورترین قسمت چیزی)

      We live at the bottom of the street.

      در آخر خیابان زندگی می‌کنیم.

      She took the rubbish to the bottom of the yard.

      او زباله‌ها را به انتهای حیاط برد.

      noun countable B1

      کالبدشناسی کون، کفل، نشیمنگاه

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کالبدشناسی

      مشاهده

      He put his bottom on the table.

      کونش را روی میز قرار داد.

      The doctor advised him to avoid sitting for long periods to prevent pressure on his bottom.

      پزشک به او توصیه کرد که برای جلوگیری از فشار به نشیمنگاهش از نشستن طولانی‌مدت خودداری کند.

      adjective

      پایین‌ترین، آخرین

      She placed the book on the bottom shelf.

      او کتاب را در پایین‌ترین قفسه گذاشت.

      The bottom drawer in the dresser was filled with old letters.

      آخرین کشو کمد پر از نامه‌های قدیمی بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the bottom button of a shirt

      آخرین دکمه‌ی پیراهن

      noun

      نشیمنگاه (صندلی و غیره)

      I sat down on the wooden bottom of the chair.

      روی نشیمنگاه چوبی صندلی نشستم.

      The bottom of the chair was comfort.

      نشیمنگاه صندلی راحت بود.

      noun

      زیر (بخشی از بدنه‌ی کشتی که در زیر آب قرار دارد)

      The bottom of the ship was painted a bright red color.

      زیر کشتی با رنگ قرمز روشن رنگ‌آمیزی شده بود.

      The captain ordered the crew to inspect the ship's bottom for any signs of damage.

      کاپیتان به خدمه دستور داد که زیر کشتی را از نظر هرگونه آسیب بررسی کنند.

      noun countable

      کشتی (باری)

      Our important cargo carried by foreign bottoms arrived safely at the port.

      محموله‌ی مهم ما که توسط کشتی‌های خارجی حمل می‌شد، به سلامت به بندر رسید.

      The crew unloaded the cargo from the bottom.

      خدمه محموله را از کشتی تخلیه کردند.

      noun

      پایه، اساس، منشأ، سرچشمه، خاستگاه

      We must get to the bottom of the problem.

      باید به اصل قضیه بپردازیم.

      Greed lies at the bottom of our problems.

      حرص و ولع اساس مسائل ما است.

      noun

      رنگ اولیه، پیش‌رنگ (رنگی که قبل از رنگرزی روی الیاف زده می‌شود)

      Before the final dyeing process, the fabric was treated with a bottom.

      پیش از فرایند رنگرزی نهایی، پارچه با رنگ اولیه پرداخت شد.

      He always starts his work with a bottom.

      کارش را همیشه با پیش‌رنگ شروع می‌کند.

      verb - transitive

      ته‌دار کردن

      The carpenter will bottom the chair with a sturdy piece of wood.

      نجار صندلی را با یک تکه‌چوب محکم ته‌دار خواهد کرد.

      She decided to bottom the shelves of her bookcase with a decorative paper.

      او تصمیم گرفت قفسه‌های قفسه‌ی کتاب خود را با یک کاغذ تزئینی ته‌دار کند.

      verb - intransitive verb - transitive

      به ته رساندن، به ته رسیدن

      The submarine bottomed on the sea floor.

      زیردریایی به کف دریا رسید.

      He bottomed the submarine on the ocean floor.

      زیردریایی را به کف اقیانوس رساند.

      verb - intransitive

      مجازی به عمق ... رسیدن، ته و توی ... را درآوردن

      I need to bottom out this issue.

      باید ته و توی این موضوع را دربیاورم.

      The flood is bottoming out.

      سیل دارد فروکش می‌کند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد bottom

      1. adjective lowest; fundamental
        Synonyms:
        basic primary ground base underlying lowest foundational basal radical lowermost rock-bottom basement meat-and-potatoes last undermost nethermost
        Antonyms:
        highest top unnecessary
      1. noun foundation
        Synonyms:
        base basis ground support bed foot floor rest seat underneath lowest part footing substructure basement pedestal sole belly underside groundwork bedrock substratum terra firma nadir depths nether portion deepest part pediment underbelly
        Antonyms:
        top
      1. noun base, core
        Synonyms:
        basis source root cause origin ground heart essence principle substance stuff bottom line core base soul pith marrow essentiality virtuality mainspring quintessence
        Antonyms:
        outside exteriority
      1. noun rear end
        Synonyms:
        butt behind backside rear seat bum posterior tail fanny tush rump derriere breech buttocks fundament

      Phrasal verbs

      bottom out

      به پایین‌ترین حد خود رسیدن (قبل از شروع صعود یا بهبود)

      Collocations

      bottom price

      کمترین بها، نازل‌ترین قیمت

      Idioms

      at bottom

      در اصل، اساساً، اصلاً

      be at the bottom of

      اصل و منشا بودن

      bet one's bottom dollar

      (امریکا - عامیانه) هست و نیست خود را شرط‌بندی کردن

      bottoms up

      (عامیانه - هنگام نوشیدنِ نوشیدنی الکلی) به‌سلامتی!، تا ته!

      for the bottom drawer(s)

      (انگلیس - قدیم) برای جهیزیه، برای شب عروسی

      Idioms بیشتر

      from the bottom of my heart

      از ته دل، از صمیم قلب

      getting to the bottom of something

      ته و توی چیزی را درآوردن

      scrape the bottom of the barrel

      (عامیانه) به ته دیگ رسیدن، دچار کمبود شدن

      from (the bottom of) one's heart

      از ته دل، با کمال خلوص و صمیمیت

      سوال‌های رایج bottom

      گذشته‌ی ساده bottom چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده bottom در زبان انگلیسی bottomed است.

      شکل سوم bottom چی میشه؟

      شکل سوم bottom در زبان انگلیسی bottomed است.

      شکل جمع bottom چی میشه؟

      شکل جمع bottom در زبان انگلیسی bottoms است.

      وجه وصفی حال bottom چی میشه؟

      وجه وصفی حال bottom در زبان انگلیسی bottoming است.

      سوم‌شخص مفرد bottom چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد bottom در زبان انگلیسی bottoms است.

      ارجاع به لغت bottom

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «bottom» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۷ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/bottom

      لغات نزدیک bottom

      • - bottlenose
      • - bottletree
      • - bottom
      • - bottom feeder
      • - bottom land
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      hand come out variant crook excess biological equalizer Americano equation Hispanic admissible algonquian allethrin amputator anti-tourism رفع خستگی کردن رنگارنگ رنگ‌کار روال جنت حافظه حر خستگی دل بستن دل کندن دوران نوزیستی ژرف‌کاو جناغ پیاده شدن ترحیمی
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.