سردی، تیرگی، بیروحی
The bleakness of the winter landscape made the town feel abandoned.
سردی منظرهی زمستانی باعث شد شهر متروکه به نظر برسد.
The apartment's bare walls added to the sense of bleakness.
دیوارهای خالی آپارتمان به احساس بیروحی میافزودند.
The novel captures the bleakness of life in the factory district.
رمان بیروحی زندگی در منطقهی کارخانهها را به تصویر میکشد.
غمگینی، ماتمزدگی
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
The bleakness of the funeral left everyone speechless.
غمگینیِ مراسمِ تشییع همه را در سکوت گذاشت.
The bleakness in his voice made me worry for him.
غمگینیِ صدایش باعث نگرانیام شد.
A feeling of bleakness crept into their conversations.
احساسِ ماتمزدگی به گفتوگوهایشان رخنه کرد.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «bleakness» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۴ تیر ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/bleakness