به علت به‌روزرسانی سرورها، ممکن است برخی از بخش‌های وب‌سایت و نرم‌افزارهای فست دیکشنری در دسترس نباشند.
فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Fecundate

ˈfiːkənˌdeɪt ˈfiːkəndeɪt
آخرین به‌روزرسانی:

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive
    بارورکردن، آبستن کردن، گشنیدن
    • - The eggs are fecundated together.
    • - تخم‌ها با هم زادمند (یا بارور) می‌شوند.
    • - The flow of different ideas fecundates the atmosphere of the university.
    • - جریان عقاید گوناگون محیط دانشگاه را زادمند می‌کند.
    • - the fecundation of young people's mind
    • - بارورسازی فکر جوانان
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد fecundate

  1. verb To make fertile
    Synonyms: fertilize, enrich, fertilise, inseminate, pollinize

ارجاع به لغت fecundate

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «fecundate» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/fecundate

لغات نزدیک fecundate

پیشنهاد بهبود معانی