آیکن بنر

متاسفانه به علت قطعی اینترنت برخی امکانات در دسترس نیستند

متاسفانه به علت قطعی اینترنت برخی امکانات در دسترس نیستند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۱۲ اسفند ۱۴۰۳

    Fingerprint

    ˈfɪŋɡərprɪnt ˈfɪŋɡəˌprɪnt

    گذشته‌ی ساده:

    fingerprinted

    شکل سوم:

    fingerprinted

    سوم‌شخص مفرد:

    fingerprints

    وجه وصفی حال:

    fingerprinting

    شکل جمع:

    fingerprints

    توضیحات:

    شکل عامیانه‌ی این لغت در معنای اول: print

    در معنای دوم در انگلیسی بریتانیایی به‌جای fingerprint معمولاً از fingermark استفاده می‌شود.

    معنی fingerprint | جمله با fingerprint

    noun countable

    اثر انگشت (الگوها، خطوط و شیارهای منحصربه‌فرد روی پوست انگشتان انسان که هر فرد را از دیگری متمایز می‌کند)

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

    مشاهده

    Every person has a unique fingerprint.

    هر فرد اثر انگشت منحصربه‌فردی دارد.

    Mehrab used his fingerprint to unlock the phone.

    مهراب برای باز کردن گوشی‌ از اثر انگشتش استفاده کرد.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    Fingerprint identification technology has advanced significantly in recent years.

    فناوری شناسایی اثر انگشت در سال‌های اخیر پیشرفت قابل توجهی داشته است.

    noun countable

    انگلیسی آمریکایی ردِ انگشت، جای انگشت، اثر انگشت (براثر چرک، چربی و...)

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    فست دیکشنری در ایکس

    The detective examined the fingerprint on the door handle.

    کارآگاه اثر انگشت روی دستگیره‌ی در را بررسی کرد.

    She wiped the screen, but the fingerprint remained visible.

    او صفحه را پاک کرد، اما رد انگشت هنوز قابل مشاهده بود.

    verb - transitive

    اثربرداری کردن، انگشت‌نگاری کردن

    The police will fingerprint all suspects in the robbery case.

    پلیس از همه‌ی مظنونان پرونده‌ی سرقت انگشت‌نگاری خواهد کرد.

    The forensic team fingerprinted the glass found near the body.

    تیم پزشکی قانونی از لیوان پیداشده در نزدیکی بدن جسد اثربرداری کردند.

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد fingerprint

    1. noun a smudge made by a (dirty) finger
      Synonyms:
      mark dab fingermark dactylogram identify

    سوال‌های رایج fingerprint

    گذشته‌ی ساده fingerprint چی میشه؟

    گذشته‌ی ساده fingerprint در زبان انگلیسی fingerprinted است.

    شکل سوم fingerprint چی میشه؟

    شکل سوم fingerprint در زبان انگلیسی fingerprinted است.

    شکل جمع fingerprint چی میشه؟

    شکل جمع fingerprint در زبان انگلیسی fingerprints است.

    وجه وصفی حال fingerprint چی میشه؟

    وجه وصفی حال fingerprint در زبان انگلیسی fingerprinting است.

    سوم‌شخص مفرد fingerprint چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد fingerprint در زبان انگلیسی fingerprints است.

    ارجاع به لغت fingerprint

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «fingerprint» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/fingerprint

    لغات نزدیک fingerprint

    • - fingernail
    • - fingerpost
    • - fingerprint
    • - fingerprinting
    • - fingerstall
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    تفاوت till و until چیست؟

    تفاوت till و until چیست؟

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    ataraxia treatment birth mother raise raise a family because adoptive parent beat time beastie beanstalk give birth be due for something be nice to someone be expecting be wary of (something) حیرت متحیر بهتان جغور بغور بغ‌بغو باقلوا تنبان تبرئه شلغم آب‌وهوا ایروبیک ناجی زهر عامیانه مغلق
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.