آیکن بنر

افزونه‌ی کروم فست‌دیکشنری به‌روزرسانی شد

افزونه‌ی فست‌دیکشنری به‌روزرسانی شد

تست کنید
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله‌ها
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۲۷ مرداد ۱۴۰۴

    Interconnected

    ˌɪnt̬ərkəˈnektɪd ˌɪntəkəˈnektɪd

    معنی interconnected | جمله با interconnected

    adjective

    منسجم، به‌هم‌وابسته، به‌هم‌مرتبط، به‌هم‌پیوسته

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    هوش مصنوعی فست دیکشنری

    The ecosystems are interconnected, forming a delicate balance of life.

    اکوسیستم‌ها به‌هم‌پیوسته‌اند و تعادل ظریفی از زندگی را تشکیل می‌دهند.

    The interconnected pathways of the city made navigation easier for residents.

    مسیرهای منسجم شهر، ناوبری را برای ساکنین آسان‌تر کرده است.

    پیشنهاد بهبود معانی

    سوال‌های رایج interconnected

    معنی interconnected به فارسی چی می‌شه؟

    کلمه‌ی «interconnected» در زبان فارسی به «به‌هم‌پیوسته» یا «وابسته به یکدیگر» ترجمه می‌شود.

    «به‌هم‌پیوسته» به وضعیتی اطلاق می‌شود که در آن اجزا، عناصر یا بخش‌های مختلف یک سیستم به گونه‌ای با یکدیگر مرتبط هستند که تغییر یا تأثیر در یکی از آن‌ها می‌تواند بر سایر اجزا اثر بگذارد. این مفهوم اهمیت تعامل و ارتباط میان اجزا را نشان می‌دهد و درک آن برای تحلیل سیستم‌ها و شبکه‌ها ضروری است. سیستم‌های interconnected معمولاً پیچیده و پویا هستند و نیازمند نگاه جامع برای مدیریت و بهره‌برداری مؤثر هستند.

    در دنیای طبیعی، بسیاری از اکوسیستم‌ها نمونه‌ای از ساختارهای interconnected هستند. در یک جنگل یا زیست‌بوم آبی، گیاهان، حیوانات، میکروارگانیسم‌ها و منابع طبیعی به گونه‌ای به هم متصل‌اند که سلامت هر جزء بر سلامت کل اکوسیستم تأثیر می‌گذارد. این ارتباطات نشان می‌دهند که حفظ تعادل و پایداری کل سیستم بدون توجه به روابط داخلی ممکن نیست و اهمیت حفاظت از همه اجزا به طور همزمان را برجسته می‌کند.

    در جامعه و زندگی روزمره، interconnected بودن افراد و جوامع نیز قابل مشاهده است. اقتصاد، فرهنگ، فناوری و ارتباطات بین مردم و سازمان‌ها به گونه‌ای به هم پیوسته‌اند که تغییر در یک بخش می‌تواند پیامدهایی در بخش‌های دیگر ایجاد کند. این ویژگی باعث شده است که درک روابط و وابستگی‌ها برای تصمیم‌گیری‌های فردی و جمعی اهمیت پیدا کند و نقش شبکه‌ها و همکاری‌ها در پیشرفت اجتماعی و اقتصادی پررنگ‌تر شود.

    در فناوری و مهندسی نیز، مفهوم interconnected کاربرد فراوان دارد. شبکه‌های کامپیوتری، اینترنت اشیاء (IoT) و سیستم‌های داده‌ای پیچیده نمونه‌هایی از سیستم‌های interconnected هستند. در این سیستم‌ها، اطلاعات و داده‌ها بین بخش‌های مختلف به اشتراک گذاشته می‌شوند و هر واحد بدون تعامل با دیگر واحدها کارکرد کامل ندارد. طراحی و مدیریت چنین سیستم‌هایی نیازمند دیدی جامع و هماهنگی بین اجزا است.

    مفهوم «به‌هم‌پیوسته» یادآور این نکته است که اجزا و بخش‌های مختلف هر سیستم، محیط یا جامعه، جدا از هم نیستند و تعامل و وابستگی میان آن‌ها تعیین‌کننده کارایی، ثبات و پایداری کل مجموعه است. شناخت این ارتباطات به ما کمک می‌کند تا تصمیمات مؤثرتری بگیریم، اثرات احتمالی تغییرات را پیش‌بینی کنیم و در مدیریت منابع و روابط عملکرد بهینه‌ای داشته باشیم.

    ارجاع به لغت interconnected

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «interconnected» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/interconnected

    لغات نزدیک interconnected

    • - intercommunion
    • - interconnect
    • - interconnected
    • - interconnectedness
    • - interconnection
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    تفاوت till و until چیست؟

    تفاوت till و until چیست؟

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    ataraxia treatment birth mother raise raise a family because adoptive parent beat time beastie beanstalk give birth be due for something be nice to someone be expecting be wary of (something) حیرت متحیر بهتان جغور بغور بغ‌بغو باقلوا تنبان تبرئه شلغم آب‌وهوا ایروبیک ناجی زهر عامیانه مغلق
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.