Bad Time

آخرین به‌روزرسانی:

معنی و نمونه‌جمله‌ها

noun phrase countable
زمان سختی، اوقات پر از رنج و سختی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در اینستاگرام
- I was going through bad times.
- اوقات بدی رو می‌گذروندم.
- These are bad times for a young woman.
- این روزها برای زنی جوان روزها و اوقات پر از رنجی است.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد bad time

  1. noun agony
    Synonyms:
    torture grief hard time going-over grilling third degree

ارجاع به لغت bad time

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «bad time» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/bad-time

لغات نزدیک bad time

پیشنهاد بهبود معانی