Bad Time

آخرین به‌روزرسانی:

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • noun phrase countable
    زمان سختی، اوقات پر از رنج و سختی
    • - I was going through bad times.
    • - اوقات بدی رو می‌گذروندم.
    • - These are bad times for a young woman.
    • - این روزها برای زنی جوان روزها و اوقات پر از رنجی است.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد bad time

  1. noun agony
    Synonyms: going-over, grief, grilling, hard time, third degree, torture

ارجاع به لغت bad time

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «bad time» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/bad-time

لغات نزدیک bad time

پیشنهاد بهبود معانی