آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت قطعی اینترنت، برخی امکانات در دسترس نیستند

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت قطعی اینترنت، برخی امکانات در دسترس نیستند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • مترادف و متضاد
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴

    مامور به انگلیسی

    معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

    اسم
    فونتیک فارسی / ma'moor /

    officer, commissioner, agent, emissary, delegate, functionary

    officer

    commissioner

    agent

    emissary

    delegate

    functionary

    نماینده

    نیروی پلیس لندن توسط یک مامور عالی‌رتبه‌ی دولت اداره می‌شود.

    The London police force is headed by a commissioner.

    مامور به‌خاطر عجول بودن در شلیک هنگام عملیات توبیخ شد.

    The officer was reprimanded for being trigger-happy during the operation.

    اسم
    فونتیک فارسی / ma'moor /

    عامیانه policeman, gendarme, cop, flatfoot

    policeman

    gendarme

    cop

    flatfoot

    ژاندارم

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    جای تبلیغ شما در فست دیکشنری

    مامور به کودک گم‌شده کمک کرد تا والدینش را پیدا کند.

    The policeman helped the lost child find her parents.

    مامور برای خودروی پارک‌شده جریمه صادر کرد.

    The cop wrote a ticket for the parked car.

    صفت
    فونتیک فارسی / ma'moor /

    ordered, commissioned, sent on duty, charged, appointed, official, attendant

    ordered

    commissioned

    sent on duty

    charged

    appointed

    official

    attendant

    شخص مامور

    مامور پیام‌رسان مدارک مهم را تحویل داد.

    An ordered messenger delivered the important documents.

    او افسر مامور در ارتش است.

    He is a commissioned officer in the army.

    پیشنهاد بهبود معانی

    مترادف و متضاد مامور

    با کلیک بر روی هر مترادف یا متضاد، معنی آن را مشاهده کنید.

    متضاد:
    آمر
    مترادف:
    عامل کارگزار وکیل
    مترادف:
    کارمند
    مترادف:
    گماشته مستخدم
    مترادف:
    متصدی مسئول
    مترادف:
    پاسبان پلیس
    مترادف:
    فرستاده

    سوال‌های رایج مامور

    مأمور یا معمور - کدام درست است؟

    هر دو واژه «مأمور» و «معمور» از نظر املایی درست‌اند، اما معنی کاملاً متفاوتی دارند:

    مأمور: واژه‌ای عربی به‌معنای کسی که به انجام کاری گماشته شده باشد، مانند مأمور پلیس یا مأمور اداره برق. این واژه در زبان فارسی بسیار رایج است.

    معمور: این واژه هم عربی است و به‌معنای «آباد» یا «آبادشده» است؛ مثلاً در ترکیب‌هایی مانند «زمین معمور» به‌کار می‌رود، یعنی زمینی که آباد شده است. در فارسی امروزی کم‌کاربردتر است و بیشتر در متون ادبی یا رسمی دیده می‌شود.

    بنابراین اگر منظورتان کسی است که وظیفه یا مأموریتی بر عهده دارد، «مأمور» درست است؛ اما اگر به‌دنبال واژه‌ای با معنای «آباد» هستید، «معمور» درست است.

    ارجاع به لغت مامور

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «مامور» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/مامور

    لغات نزدیک مامور

    • - مامن
    • - ماموت
    • - مامور
    • - مامور آتش نشانی
    • - مامور آتشخانه
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    تفاوت till و until چیست؟

    تفاوت till و until چیست؟

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    ataraxia treatment birth mother raise raise a family because adoptive parent beat time beastie beanstalk give birth be due for something be nice to someone be expecting be wary of (something) حیرت متحیر بهتان جغور بغور بغ‌بغو باقلوا تنبان تبرئه شلغم آب‌وهوا ایروبیک ناجی زهر عامیانه مغلق
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.