officer, commissioner, agent, emissary, delegate, functionary
officer
commissioner
agent
emissary
delegate
functionary
نیروی پلیس لندن توسط یک مامور عالیرتبهی دولت اداره میشود.
The London police force is headed by a commissioner.
مامور بهخاطر عجول بودن در شلیک هنگام عملیات توبیخ شد.
The officer was reprimanded for being trigger-happy during the operation.
عامیانه policeman, gendarme, cop, flatfoot
policeman
gendarme
cop
flatfoot
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
مامور به کودک گمشده کمک کرد تا والدینش را پیدا کند.
The policeman helped the lost child find her parents.
مامور برای خودروی پارکشده جریمه صادر کرد.
The cop wrote a ticket for the parked car.
ordered, commissioned, sent on duty, charged, appointed, official, attendant
ordered
commissioned
sent on duty
charged
appointed
official
attendant
مامور پیامرسان مدارک مهم را تحویل داد.
An ordered messenger delivered the important documents.
او افسر مامور در ارتش است.
He is a commissioned officer in the army.
با کلیک بر روی هر مترادف یا متضاد، معنی آن را مشاهده کنید.
هر دو واژه «مأمور» و «معمور» از نظر املایی درستاند، اما معنی کاملاً متفاوتی دارند:
مأمور: واژهای عربی بهمعنای کسی که به انجام کاری گماشته شده باشد، مانند مأمور پلیس یا مأمور اداره برق. این واژه در زبان فارسی بسیار رایج است.
معمور: این واژه هم عربی است و بهمعنای «آباد» یا «آبادشده» است؛ مثلاً در ترکیبهایی مانند «زمین معمور» بهکار میرود، یعنی زمینی که آباد شده است. در فارسی امروزی کمکاربردتر است و بیشتر در متون ادبی یا رسمی دیده میشود.
بنابراین اگر منظورتان کسی است که وظیفه یا مأموریتی بر عهده دارد، «مأمور» درست است؛ اما اگر بهدنبال واژهای با معنای «آباد» هستید، «معمور» درست است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «مامور» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/مامور