erased, faded, fading, effaced, disappearing, obliterated, washed out, blanched, blenched, smudgy, blurred
erased
faded
fading
effaced
disappearing
obliterated
washed out
blanched
blenched
smudgy
blurred
خاطرات محو کودکیاش او را دلتنگ کرده بود.
Her faded memories of childhood made her nostalgic.
خطوط محو روی کاغذ خواندن را سخت کرده بود.
The erased lines on the paper made it hard to read.
عامیانه giddy, scatterbrained, inattentive, flighty, airhead, having a blank look
giddy
scatterbrained
inattentive
flighty
airhead
having a blank look
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
کودک محو روی چرخوفلک بیاختیار میخندید.
The giddy child laughed uncontrollably on the merry-go-round.
او قبلاز بازی بزرگ از هیجان محو شده بود.
He was giddy with excitement before the big game.
با کلیک بر روی هر مترادف یا متضاد، معنی آن را مشاهده کنید.
شکل درست و معیار در زبان فارسی «محو» است.
«محو» به معنی نابود شدن، ناپدید شدن، یا فراموش شدن است و در متون ادبی و روزمره به همین شکل به کار میرود.
شکل «مهو» نادرست و اشتباه املایی است و در منابع معتبر فارسی پذیرفته نیست.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «محو» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/محو