فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Frizz

frɪz frɪz
آخرین به‌روزرسانی:

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun uncountable
    وز بودن مو، موی وز
    • - The frizz in her hair made it difficult to brush through in the morning.
    • - وز بودن موهاش باعث می‌شد صبح‌ها برس زدنش سخت بشه.
    • - natural frizz
    • - موی وز طبیعی
  • verb - intransitive verb - transitive informal
    وز کردن، وز شدن (مو)
    • - I tried to straighten my hair but the humidity made it frizz.
    • - سعی کردم موهایم را صاف کنم اما رطوبت باعث وز شدن موها شد.
    • - I don't usually frizz my hair.
    • - معمولاً موهام رو وز نمی‌کنم.
  • verb - transitive
    غذا و آشپزی سرخ کردن (به گونه‌ای که صدای جلزولز آن به گوش برسد)، جلزولز کردن (هنگام سرخ کردن غذا)
    • - The sound of the bacon frizzing in the pan woke me up from my slumber.
    • - صدای جلزولز کردن بیکن در تابه مرا از خواب بیدار کرد.
    • - She loves to frizz her vegetables with a bit of olive oil.
    • - او دوست دارد سبزیجات خود را با کمی روغن زیتون سرخ کند.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد frizz

  1. verb Curl tightly
    Synonyms: crimp, crape, frizzle, kink up, kink

ارجاع به لغت frizz

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «frizz» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/frizz

لغات نزدیک frizz

پیشنهاد بهبود معانی