سبکرفتار، سبک، سبکسر، احمق، جلف
Her frivolous behavior at work led to a formal reprimand.
رفتار جلفش در محل کار منجر به توبیخ رسمی شد.
A frivolous young woman who lacks courtesy.
زن جوان و سبکسری که معرفت ندارد.
Stop making frivolous jokes about serious matters.
دست از شوخیهای سبک دربارهی موضوعات جدی بردار.
He spent his life frivolously.
او عمر خود را به لهوولعب گذراند.
پوچ، بیهوده، بیمعنی، بیاهمیت، ناچیز، بیارزش، سطحی
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
They consider going to the movies a frivolous activity.
آنان سینما رفتن را کار بیهودهای میدانند.
They called the proposal frivolous and rejected it.
آنها پیشنهاد را بیمعنی خواندند و آن را رد کردند.
Don't waste time on such frivolous concerns.
وقتت را صرف چنین نگرانیهای بیاهمیت نکن.
His frivolous remarks upset the serious students.
اظهارات پوچ او دانشجویان جدی را آزرد.
She was criticized for her frivolous spending on designer clothes.
بهخاطر خرجهای بیهودهاش برای لباسهای مارکدار، مورد انتقاد قرار گرفت.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «frivolous» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/frivolous