با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Light

laɪt laɪt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    lit
  • شکل سوم:

    lit
  • سوم شخص مفرد:

    lights
  • وجه وصفی حال:

    lighting
  • شکل جمع:

    lights
  • صفت تفضیلی:

    lighter
  • صفت عالی:

    lightest
  • uncountable noun
    نور، روشنی، فروز، روشنا، فروغ، پرتو، روشنایی، فروزش، منبع نور (مانند خورشید یا چراغ یا لامپ)
    • - an electric light
    • - چراغ برق
    • - the dim light of a candle
    • - نور کم شمع
    • - the light of the sun
    • - نور خورشید
    • - The rooms are light and airy.
    • - اتاق‌ها پرنور و دلباز هستند.
    • - a well-lighted room
    • - اتاق پرنور
    • - a strong light
    • - نور قوی
    • - light bulb
    • - لامپ (برق)
    • - moonlight
    • - نور ماه، مهتاب
    • - God said, "let there be light!" and there was light
    • - (انجیل) خداوند گفت: «نور بتابد!» «و نور به‌وجود آمد.»
    • - He listened with a fiery light burning in his eyes.
    • - او درحالی‌که نوری آتشین در چشمانش زبانه می‌کشید، گوش فرا داده بود.
    • - It is six p.m., but outside it is still light.
    • - ساعت شش بعداز ظهر است؛ ولی بیرون هنوز روشن است.
    • - In the light of recent events, we have decided to delay our departure.
    • - با در نظر گرفتن رویدادهای اخیر، تصمیم گرفته‌ایم عزیمت خود را به تعویق بیندازیم.
    • - daylight
    • - روشنایی روز
    • - He was up with the first light.
    • - او سحرگاه بلند شد.
    • - As night fell, the lights in the sky multiplied.
    • - شب که فرارسید نور آسمان (ستارگان) بیشتر شد.
    • - He took out a cigarette and asked me for a light.
    • - او سیگاری در آورد و از من کبریت خواست.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • countable noun
    جلوه، نمود، نما، وجهه، بینش، ادراک، شعور، فهم، دانش، روشنی فکر یا روح، الهام، شمع محفل، چشم و چراغ، شخصیت برجسته، چهره ی درخشان
    • - He was the shining light of our family.
    • - او چشم و چراغ فامیل ما بود.
    • - His own testimony put him in a very bad light.
    • - شهادت خودش وجهه‌ی او را خراب کرد.
    • - one of the leading lights of the English Renaissance
    • - یکی از چهره‌های برجسته رنسانس در انگلیس
    • - He acted according to his own lights.
    • - رفتار او به اندازه‌ی شعورش بود.
    • - Every mother saw her own children in the best light.
    • - هریک از مادران فرزندان خود را از آنچه که بودند، بهتر می‌دیدند.
  • countable noun
    (وسیله ی راه دادن نور) پنجره، نورگیر، دریچه، روزنه
    • - The blow he lighted knocked me out of the window.
    • - ضربه‌ای که وارد آورد، مرا از پنجره بیرون انداخت.
  • countable noun
    (وسیله‌ی راه دادن نور) پنجره، نورگیر، دریچه، روزنه
  • countable noun
    (رانندگی) چراغ راهنمایی، فندک، آتش، کبریت
    • - He stopped at the red light.
    • - او جلو چراغ قرمز توقف کرد.
    • - At the third light, turn left.
    • - به چراغ راهنمای سوم که رسیدی به سمت چپ بپیچ.
  • countable noun
    حالت چشم، سوی چشم، قیافه، وجنات
    • - A menacing light came into his eyes.
    • - چشمانش حالت تهدیدآمیزی به خود گرفت.
  • noun plural
    (رنگ به‌ویژه رنگ پوست و چشم) کم‌رنگ، سفید، روشن
    • - He is lighter than his brother.
    • - او از برادرش سفیدتر است.
    • - Though she had black hair, her skin was light.
    • - با وجود آنکه گیسوی سیاه داشت، پوستش سپید بود.
  • adjective
    سبک، کم وزن
    • - light industry
    • - صنایع سبک
    • - a light overcoat
    • - پالتو سبک
    • - I like to travel light.
    • - من دوست دارم سبک سفر کنم.
    • - light weaponry
    • - سلاح‌های سبک
    • - a light coin
    • - سکه‌ی سبک
    • - a light truck
    • - کامیون سبک
    • - a light cake
    • - کیک سبک
    • - light lunch
    • - ناهارسبک
    • - light sleep
    • - خواب سبک
    • - He is four kilos lighter than before.
    • - او چهار کیلو از قبل سبک‌تر شده است.
    • - a light suitcase
    • - یک چمدان سبک
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • adjective
    پودر مانند، آردسان، ریزه ریزه، نرم، چابک، فرز، تند دست، تیزپای
    • - light sand
    • - شن بسیار ریز
    • - He was light on his feet.
    • - او تیز پای بود.
  • adjective
    دوستانه، غیر رسمی
    • - light conversation
    • - مکالمه‌ی دوستانه
  • adjective
    سبکسر(انه)، بوالهوس (انه)، دمدمی، بی‌خیال
    • - his light conduct and his intemperate opinions
    • - رفتار سبک‌سرانه و عقاید افراط‌آمیز او
  • adjective
    هرزه، هیز، جلف
    • - a light woman
    • - زن جلف
  • adjective
    (نوشیدنی) کم الکل، ضعیف، کم کالری
    • - light wine
    • - شراب ضعیف
  • adjective
    شاد، دلخوش، شنگول، منگ، گیج
    • - lighthearted
    • - سرخوش
  • adjective
    (زبان شناسی - معانی بیان) هجای بی‌تکیه (یا کم‌تکیه)، هجای بی‌فشار (یا کم‌فشار)، غیرمؤکد
  • adjective
    ملایم، کم رنگ، آرام، آهسته، لطیف، (رنگ) باز، آسان، کم زحمت، ساده، تحمل پذیر
    • - light blue
    • - آبی کمرنگ
    • - The print was too light to read.
    • - چاپ آن‌قدر کم‌رنگ بود که نمی‌شد آن را خواند.
    • - a light breeze
    • - نسیم ملایم
    • - a light blow
    • - یک ضربه‌ی ملایم
    • - a light sound
    • - صدای ملایم
    • - light beer
    • - آبجو سبک (ملایم)
    • - His duties were light.
    • - وظایف او آسان بود.
    • - light housekeeping
    • - خانه دارای کم زحمت
    • - light taxes
    • - مالیات‌های کم
    • - light rain
    • - باران کم
    • - light traffic
    • - رفت و آمد کم
    • - a light illness
    • - بیماری جزئی
    • - light reading
    • - مطلب خواندنی ساده
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    آتش زدن، (با نور دادن) راهنمایی کردن، نورانی کردن، فروزان کردن، روشن کردن
    • - I turned on the light.
    • - چراغ را روشن کردم.
    • - to shed light on the past
    • - گذشته را نمایان کردن
    • - to light a cigarette
    • - سیگار روشن کردن
    • - The beacon light guided the ships to harbor.
    • - فانوس دریایی کشتی‌ها را به لنگرگاه راهنمایی کرد.
    • - She lighted the lamps.
    • - او چراغ‌ها را روشن کرد.
    • - Lamps light the street.
    • - لامپ‌ها خیابان را روشن می‌کنند.
    • - All our yesterdays have lighted fools the way to dusty death....
    • - (شکسپیر) دیروزهای ما راه نادانان را به‌سوی مرگ خاکی روشن کرده‌اند ...
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - intransitive
    آتش گرفتن، محترق شدن، افروختن
    • - to light a fire
    • - آتش افروختن
    • - The fuse lighted at once.
    • - فتیله فوری آتش گرفت.
  • verb - transitive
    (با: on یا upon) رخ دادن، اتفاق افتادن، (اتفاقا) روی دادن، رسیدن به
    • - He lighted upon that lonely spot quite by accident.
    • - او کاملاً به‌طور اتفاقی به آن جای خلوت رسید.
  • verb - transitive
    سفر فرود آمدن (به ویژه پس از سفر دراز)، نشستن
    • - Ducks were lighting on the pond.
    • - مرغابی‌ها بر تالاب فرود می‌آمدند.
    • - When he speaks people light up.
    • - وقتی او حرف می‌زند، مردم به شوق می‌آیند.
    • - Her face lit up at the sight of her child.
    • - با دیدن فرزندش چهره‌اش روشن‌تر شد.
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد light

  1. adjective illuminated
    Synonyms: ablaze, aglow, bright, brilliant, burnished, clear, cloudless, flashing, fluorescent, glossy, glowing, lambent, lucent, luminous, lustrous, phosphorescent, polished, radiant, refulgent, resplendent, rich, scintillant, shining, shiny, sunny, unclouded, unobscured, vivid, well-lighted, well-lit
    Antonyms: black, dark, darkened, dim, gloomy, obscure
  2. adjective blond, fair
    Synonyms: bleached, faded, fair-skinned, light-hued, light-skinned, light-toned, pale, pastel, tow-headed
    Antonyms: brunette, dark, dusky
  3. adjective not heavy
    Synonyms: agile, airy, atmospheric, buoyant, crumbly, dainty, delicate, downy, easy, effervescent, ethereal, featherweight, feathery, filmy, flimsy, floatable, floating, fluffy, friable, frothy, gossamery, graceful, imponderous, inconsequential, insubstantial, light-footed, lightweight, lithe, little, loose, meager, nimble, petty, porous, portable, sandy, sheer, slender, slight, small, spongy, sprightly, sylphlike, thin, tissuelike, trifling, trivial, unheavy, unsubstantial, weightless
    Antonyms: heavy, weighted
  4. adjective small in amount, content
    Synonyms: casual, digestible, faint, fractional, fragmentary, frivolous, frugal, gentle, hardly any, hardly enough, inadequate, inconsequential, inconsiderable, indistinct, insignificant, insufficient, mild, minor, minuscule, minute, moderate, modest, not many, not much, not rich, puny, restricted, scanty, shoestring, slight, soft, sparse, superficial, thin, tiny, trifling, trivial, unimportant, unsubstantial, weak, wee
    Antonyms: heavy
  5. adjective simple, easy
    Synonyms: effortless, facile, manageable, moderate, smooth, undemanding, unexacting, untaxing, untroublesome
    Antonyms: difficult, heavy, laborious
  6. adjective funny, cheery
    Synonyms: airy, amusing, animated, blithe, carefree, cheerful, chipper, chirpy, diverting, dizzy, entertaining, fickle, flighty, frivolous, gay, giddy, high, humorous, lighthearted, lively, merry, perky, pleasing, sunny, sunny-side up, superficial, trifling, trivial, up, upbeat, witty
    Antonyms: grave, serious, solemn
  7. noun luminescence from sun or other source
    Synonyms: aurora, beacon, blaze, brightness, brilliance, brilliancy, bulb, candle, coruscation, dawn, daybreak, daylight, daytime, effulgence, emanation, flare, flash, fulgor, glare, gleam, glimmer, glint, glitter, glow, illumination, incandescence, irradiation, lambency, lamp, lantern, lighthouse, luminosity, luster, morn, morning, phosphorescence, radiance, radiation, ray, refulgence, scintillation, sheen, shine, sparkle, splendor, star, sun, sunbeam, sunrise, sunshine, taper, torch, window
    Antonyms: dark, darkness, night, obscurity
  8. noun context, point of view; understanding
    Synonyms: angle, approach, aspect, attitude, awareness, comprehension, condition, education, elucidation, enlightenment, example, exemplar, explanation, illustration, information, insight, interpretation, knowledge, model, paragon, slant, standing, vantage point, viewpoint
    Antonyms: misconception, misunderstanding
  9. verb illuminate
    Synonyms: animate, brighten, cast, fire, flood, floodlight, furnish with light, highlight, ignite, illume, illumine, inflame, irradiate, kindle, lighten, light up, limelight, make bright, make visible, put on, shine, spot, spotlight, switch on, turn on
    Antonyms: darken, dull, obscure
  10. verb start on fire
    Synonyms: burn, enkindle, fire, flame, ignite, inflame, kindle, set fire to, set on fire, spark, strike a match
    Antonyms: drench, extinguish, put out, quench
  11. verb step down; land
    Synonyms: alight, arrive, come down, deplane, detrain, disembark, drop, fly down, get down, perch, rest, roost, set down, settle, settle down, sit, sit down, stop, touch down
    Antonyms: mount

Phrasal verbs

  • light up

    روشن کردن یا شدن، نورانی کردن یا شدن

    سیگار را روشن کردن

  • light into

    (عامیانه) 1- حمله کردن 2- نکوهش کردن، سرزنش کردن

  • light out

    ناگهان رفتن، به‌ سرعت عزیمت کردن

Collocations

  • first light

    سپیده‌دم، فجر، پگاه، سحر

  • strike a light

    شعله‌ور ساختن، (آتش) افروختن

Idioms

لغات هم‌خانواده light

ارجاع به لغت light

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «light» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/light

لغات نزدیک light

پیشنهاد و بهبود معانی