آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۹ شهریور ۱۴۰۴

      Light

      laɪt laɪt

      گذشته‌ی ساده:

      lit

      شکل سوم:

      lit

      سوم‌شخص مفرد:

      lights

      وجه وصفی حال:

      lighting

      شکل جمع:

      lights

      صفت تفضیلی:

      lighter

      صفت عالی:

      lightest

      معنی light | جمله با light

      noun uncountable B1

      نور، پرتو، روشنایی

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی پیشرفته

      مشاهده

      As night fell, the lights in the sky multiplied.

      شب که فرارسید نور آسمان (ستارگان) بیشتر شد.

      He listened with a fiery light burning in his eyes.

      او درحالی‌که نوری آتشین در چشمانش زبانه می‌کشید، گوش فرا داده بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      God said, "let there be light!" and there was light

      (انجیل) خداوند گفت: «نور بتابد!» «و نور به‌وجود آمد.»

      The beacon light guided the ships to harbor.

      فانوس دریایی کشتی‌ها را به لنگرگاه راهنمایی کرد.

      daylight

      روشنایی روز

      the dim light of a candle

      نور کم شمع

      the light of the sun

      نور خورشید

      a well-lighted room

      اتاق پرنور

      a strong light

      نور قوی

      moonlight

      نور ماه، مهتاب

      It is six p.m., but outside it is still light.

      ساعت شش بعداز ظهر است؛ ولی بیرون هنوز روشن است.

      In the light of recent events, we have decided to delay our departure.

      با در نظر گرفتن رویدادهای اخیر، تصمیم گرفته‌ایم عزیمت خود را به تعویق بیندازیم.

      He was up with the first light.

      او سحرگاه بلند شد.

      He took out a cigarette and asked me for a light.

      او سیگاری در آورد و از من کبریت خواست.

      noun countable A2

      چراغ، لامپ

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      جای تبلیغ شما در فست دیکشنری

      This restaurant looks cozy with its dim lights.

      این رستوران با چراغ‌های کم‌نورش خیلی دنج به نظر می‌رسد.

      The light in my bedroom just burned out.

      لامپ اتاق‌خوابم همین الان سوخت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The rooms are light and airy.

      اتاق‌ها پرنور و دلباز هستند.

      an electric light

      چراغ برق

      light bulb

      لامپ (برق)

      noun plural

      انگلیسی بریتانیایی راهنمایی و رانندگی چراغ راهنمایی

      شکل نوشتاری در انگلیسی آمریکایی: light

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی راهنمایی و رانندگی

      مشاهده

      He stopped at the red light.

      او جلوی چراغ قرمز توقف کرد.

      At the third light, turn left.

      به چراغ راهنمای سوم که رسیدی به سمت چپ بپیچ.

      noun plural

      انگلیسی بریتانیایی شُش حیوان (که به‌عنوان غذا استفاده می‌شود)

      He was surprised to see lights on the menu of the restaurant.

      او تعجب کرد که شش در منوی رستوران بود.

      The butcher prepared fresh lights for the customer.

      قصاب، شش تازه برای مشتری آماده کرد.

      adjective

      سبک، کم وزن

      I like to travel light.

      من دوست دارم سبک سفر کنم.

      He is four kilos lighter than before.

      او چهار کیلو از قبل سبک‌تر شده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      light industry

      صنایع سبک

      light weaponry

      سلاح‌های سبک

      a light coin

      سکه‌ی سبک

      a light truck

      کامیون سبک

      a light cake

      کیک سبک

      light lunch

      ناهارسبک

      light sleep

      خواب سبک

      a light suitcase

      یک چمدان سبک

      adjective A2

      نازک، سبک، خنک (لباس)

      Designers often use light materials for spring collections.

      طراحان اغلب از پارچه‌های نازک برای مجموعه‌های بهاری استفاده می‌کنند.

      This shirt feels light and comfortable.

      این پیراهن، سبک و راحت به نظر می‌رسد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a light overcoat

      پالتو سبک

      adjective B1

      روشن، پرنور

      They painted the walls white to make the room look lighter.

      آن‌ها دیوارها را سفید رنگ کردند تا اتاق روشن‌تر به نظر برسد.

      She prefers a light office with lots of natural sunlight.

      او دفتری روشن با نور طبیعی فراوان را ترجیح می‌دهد.

      adjective A1

      کم‌رنگ، ملایم، روشن، سفید (رنگ)

      The print was too light to read.

      چاپ آن‌قدر کم‌رنگ بود که نمی‌شد آن را خواند.

      He prefers light colors instead of dark ones.

      او رنگ‌های روشن را به‌جای رنگ‌های تیره ترجیح می‌دهد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He is lighter than his brother.

      او از برادرش سفیدتر است.

      Though she had black hair, her skin was light.

      با وجود آنکه گیسوی سیاه داشت، پوستش سپید بود.

      light blue

      آبی کمرنگ

      adjective

      سبک، سرگرم‌کننده، ساده، قابل‌فهم، غیرجدی

      He chose a light comedy instead of a serious drama.

      او به‌جای درامی جدی، کمدی سبک انتخاب کرد.

      The book provides light entertainment without demanding too much thought.

      این کتاب سرگرمی ساده‌ای فراهم می‌کند؛ بدون اینکه نیاز به فکر زیادی داشته باشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      light reading

      مطلب خواندنی ساده

      adjective B1

      ملایم، سبک، کم، خفیف (در شدت یا مقدار)

      There was a light drizzle in the morning.

      صبح، باران خفیفی می‌بارید.

      He only received a light punishment for his mistake.

      او برای اشتباهش مجازات خفیفی دریافت کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      His duties were light.

      وظایف او آسان بود.

      a light breeze

      نسیم ملایم

      a light blow

      یک ضربه‌ی ملایم

      a light sound

      صدای ملایم

      light housekeeping

      خانه دارای کم زحمت

      light taxes

      مالیات‌های کم

      light rain

      باران کم

      light traffic

      رفت و آمد کم

      a light illness

      بیماری جزئی

      adjective

      سبک، زودهضم (غذا)

      He prefers a light dinner so he can sleep well.

      او شام سبک را ترجیح می‌دهد تا بتواند خوب بخوابد.

      After being sick, she started with light food like soup.

      بعداز مریضی، او با غذاهای سبک مثل سوپ شروع کرد.

      adjective

      سبک، ملایم، کم‌الکل (نوشیدنی الکلی)

      This cocktail has a light taste that’s easy to drink.

      این کوکتل، طعمی ملایم دارد که به‌راحتی نوشیده می‌شود.

      Light drinks are often chosen in the summer heat.

      نوشیدنی‌های سبک اغلب در گرمای تابستان انتخاب می‌شوند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      light wine

      شراب ضعیف

      light beer

      آبجو سبک (ملایم)

      adjective

      سبک، ساده، آسان، کم‌زحمت

      After the surgery, he was only allowed light exercise.

      بعداز جراحی، فقط اجازه‌ی ورزش سبک داشت.

      She started with light stretching before the workout.

      او قبل‌از تمرین با حرکات کششی سبک شروع کرد.

      adjective

      سبک، خفیف (برای حکم زندان)

      The lawyer argued for a light penalty due to his client’s age.

      وکیل به‌خاطر سن موکلش تقاضای مجازاتی سبک کرد.

      Many thought the criminal’s sentence was too light.

      بسیاری فکر می‌کردند حکم آن مجرم بیش از حد سبک بود.

      verb - intransitive verb - transitive B1

      روشن کردن، آتش زدن، شعله‌ور کردن، برافروختن

      The match wouldn’t light because it was wet.

      کبریت روشن نمی‌شد چون خیس بود.

      They lit the torches to guide their way through the cave.

      آن‌ها مشعل‌ها را آتش زدند تا راهشان را در غار پیدا کنند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The fuse lighted at once.

      فتیله فوری آتش گرفت.

      to light a cigarette

      سیگار روشن کردن

      to light a fire

      آتش افروختن

      verb - transitive B2

      روشن کردن، نورانی کردن، چراغانی کردن

      Lamps light the street.

      لامپ‌ها، خیابان را روشن می‌کنند.

      The city streets were lit up during the festival.

      خیابان‌های شهر، درطول جشن چراغانی شده بودند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I turned on the light.

      چراغ را روشن کردم.

      She lighted the lamps.

      او چراغ‌ها را روشن کرد.

      to shed light on the past

      گذشته را نمایان کردن

      All our yesterdays have lighted fools the way to dusty death....

      (شکسپیر) دیروزهای ما راه نادانان را به‌سوی مرگ خاکی روشن کرده‌اند ...

      noun countable

      چشم‌وچراغ، شخصیت برجسته، چهره‌ی درخشان، چهره‌ی سرشناس، فرد شاخص، نامدار

      He was the shining light of our family.

      او چشم و چراغ فامیل ما بود.

      He acted according to his own lights.

      رفتار او به اندازه‌ی شعورش بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      His own testimony put him in a very bad light.

      شهادت خودش وجهه‌ی او را خراب کرد.

      Every mother saw her own children in the best light.

      هریک از مادران فرزندان خود را از آنچه که بودند، بهتر می‌دیدند.

      one of the leading lights of the English Renaissance

      یکی از چهره‌های برجسته رنسانس در انگلیس

      noun countable

      حالت چشم، برق، فروغ، درخشندگی (چشم)

      A menacing light came into his eyes.

      چشمانش حالت تهدیدآمیزی به خود گرفت.

      Her eyes shone with a gentle light of kindness.

      چشمانش با فروغی ملایم از مهربانی می‌درخشید.

      noun countable

      پنجره، نورگیر، دریچه، روزنه (وسیله ی راه دادن نور)

      The blow he lighted knocked me out of the window.

      ضربه‌ای که وارد آورد، مرا از پنجره بیرون انداخت.

      Medieval churches often had rose lights high above the altar.

      کلیساهای قرون وسطایی اغلب روزنه‌های گلی‌شکل بالای محراب داشتند.

      adjective

      پودرمانند، ریز، شنی

      Plants with delicate roots prefer light and well-drained soil.

      گیاهان با ریشه‌های ظریف خاک ریز و با زهکشی خوب را ترجیح می‌دهند.

      Light soil is easier to cultivate than heavy clay soil.

      خاک پودرمانند راحت‌تر از خاک رسی سنگین کشت می‌شود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      light sand

      شن بسیار ریز

      adjective

      هرزه، هیز، جلف، بی‌بندوبار، ولنگار، ناپاک

      The preacher warned the congregation against the dangers of living a light and sinful life.

      واعظ، جمعیت را از خطرات زندگی بی‌بندوبار و گناه‌آلود برحذر داشت.

      In older societies, even dancing freely could mark a young girl as light.

      در جوامع قدیمی، حتی رقصیدن آزادانه می‌توانست دختر جوان را ناپاک نشان دهد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a light woman

      زن جلف

      verb - intransitive

      فرود آمدن، بر زمین نشستن

      Ducks were lighting on the pond.

      مرغابی‌ها بر تالاب فرود می‌آمدند.

      The bird lighted on the fence and looked around.

      پرنده روی حصار فرود آمد و اطرافش را نگاه کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He lighted upon that lonely spot quite by accident.

      او کاملاً به‌طور اتفاقی به آن جای خلوت رسید.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد light

      1. adjective illuminated
        Synonyms:
        bright shining radiant glowing luminous brilliant glossy sunny well-lit well-lighted lucent clear burnished polished shiny aglow ablaze unclouded unobscured vivid lustrous resplendent refulgent flashing fluorescent lambent scintillant phosphorescent rich
        Antonyms:
        dark dim gloomy black obscure darkened
      1. adjective blond, fair
        Synonyms:
        fair pale light-skinned light-hued light-toned tow-headed faded bleached pastel
        Antonyms:
        dark brunette dusky
      1. adjective not heavy
        Synonyms:
        weightless portable easy slight small thin little slender airy loose flimsy delicate fine slight nimble agile floating buoyant lightweight feathery fluffy friable spongy crumbly sandy sheer trifling trivial unsubstantial inconsequential meager petty downy filmy gossamery lithe graceful ethereal imponderous effervescent frothy atmospheric light-footed sylphlike tissuelike unheavy
        Antonyms:
        heavy weighted
      1. adjective small in amount, content
        Synonyms:
        slight weak thin tiny soft poor scanty sparse faint minor wee inadequate insufficient restricted modest moderate trivial puny unimportant inconsiderable insignificant minute minuscule hardly any hardly enough not much not many gentle mild frugal superficial inconsequential unsubstantial casual trifling fractional fragmentary digestible shoestring frivolous
        Antonyms:
        heavy
      1. adjective simple, easy
        Synonyms:
        easy manageable smooth moderate effortless undemanding untroublesome unexacting untaxing facile
        Antonyms:
        difficult heavy laborious
      1. adjective funny, cheery
        Synonyms:
        amusing entertaining humorous witty cheerful merry lively animated blithe gay lighthearted upbeat chipper up sunny airy pleasing perky carefree diverting chirpy sunny-side up fickle flighty giddy dizzy frivolous trivial trifling superficial
        Antonyms:
        serious grave solemn
      1. noun luminescence from sun or other source
        Synonyms:
        shine glow illumination brightness sunshine daylight radiance luster sparkle gleam glitter flare flash ray beacon lamp candle sun star torch window sunrise morning dawn daybreak morn sunbeam glint brilliance brilliancy incandescence radiation luminosity blaze phosphorescence effulgence scintillation sheen irradiation refulgence fulgor bulb lambency lighthouse emanation coruscation aurora taper splendor
        Antonyms:
        dark night darkness obscurity
      1. noun context, point of view; understanding
        Synonyms:
        understanding awareness knowledge comprehension information viewpoint angle aspect approach attitude explanation example interpretation insight condition standing illustration vantage point slant elucidation enlightenment model exemplar paragon
        Antonyms:
        misunderstanding misconception
      1. verb illuminate
        Synonyms:
        brighten lighten shine spotlight highlight ignite kindle animate inflame fire flood irradiate floodlight spot cast make bright make visible turn on switch on put on limelight furnish with light illumine illume
        Antonyms:
        darken obscure dull
      1. verb start on fire
        Synonyms:
        ignite kindle burn inflame fire spark flame set fire to set on fire enkindle strike a match
        Antonyms:
        extinguish put out quench drench
      1. verb step down; land
        Synonyms:
        arrive stop land get down come down settle sit sit down rest drop alight touch down set down disembark deplane detrain settle down perch roost fly down
        Antonyms:
        mount

      Phrasal verbs

      light up

      (بر لبان کسی) لبخند نقش بستن، لبخند پدیدار شدن

      به وجد آوردن، سر ذوق آوردن، هیجان‌زده کردن، سر شوق آوردن، سرحال آوردن

      (فضای مجازی، خطوط تلفنی و...) منفجر کردن، ترکاندن

      گل از گل کسی شکفتن، خوش‌حال شدن، شادمان شدن، چشمان کسی از خوش‌حالی برق زدن (آشکار شدن نشانه‌های هیجان و خوش‌حالی در چهره یا چشمان فرد)

      سیگار را روشن کردن

      روشن کردن، نورانی کردن

      آتش روشن کردن، سوزاندن، مشتعل کردن

      light into

      (عامیانه) 1- حمله کردن 2- نکوهش کردن، سرزنش کردن

      light out

      ناگهان رفتن، به‌ سرعت عزیمت کردن

      Collocations

      first light

      سپیده‌دم، فجر، پگاه، سحر

      strike a light

      شعله‌ور ساختن، (آتش) افروختن

      exposure to light (or germs or sunshine etc.)

      قرار گرفتن در معرض نور (یا میکروب یا آفتاب و غیره)

      trick of the light

      فریب نور، داشتن رنگ یا جلای به‌خصوص به‌دلیل تابش نور

      light airy bedrooms

      اتاق خواب‌های روشن و دلباز

      Collocations بیشتر

      eyes light up

      چشمان کسی برق زدن (از خوشحالی یا هیجان)

      light frost

      یخبندان خفیف/شبنم یخ‌زده

      pinpoint of light

      نقطه نورانی کوچک، نقطه نور

      sensitive to light

      حساس به نور

      shed some light on

      روشن کردن، توضیح دادن

      throw some light on

      روشن کردن، توضیح دادن (مترادف shed some light on)

      light meal

      غذای سبک، وعده‌ی غذایی سبک

      light steps

      گام‌های سبک

      light wind

      نسیم ملایم

      beam of light

      پرتو نور / شعاع نور

      glimmer of light

      سوسوی نور، باریکه نور

      with a light heart

      با خیالی آسوده، با دل خوش

      light reading

      مطالب سبک (برای خواندن)، خواندنی‌های سرگرم‌کننده

      cast light on a situation

      روشن کردن یک وضعیت، شفاف سازی کردن

      flashing light

      چراغ چشمک‌زن

      Idioms

      according to one's lights

      طبق فهم و شعور شخص

      bring to light

      آشکار کردن، پرده برداشتن، افشا کردن

      آشکار کردن، افشا کردن، نمایاندن

      come to light

      آشکار شدن، افشا شدن، نمایان شدن

      in (the) light of

      با در نظر گرفتن، نظر به، از نقطه نظر

      light at the end of the tunnel

      کورسوی امید، روزنه‌ی امید، نوری در دل تاریکی، امید به بهبود و یا اتمام اوضاع دشوار (پایان شب سیه، سپید است)

      Idioms بیشتر

      see the light of day

      آشکار شدن، برملا شدن، اعلام شدن

      stand in one's own light

      (با اعمال نابخردانه) به خود و شهرت خود صدمه زدن

      throw light on

      (موضوع و غیره) روشن کردن، آشکار کردن

      light in the head

      1- منگ، گیج 2- احمق، سفیه، کم عقل

      make light of

      دست کم گرفتن، ناچیز تلقی کردن، سرسری گرفتن

      to give (or get) the green light

      اجازه‌ی شروع یا ادامه‌ی کاری را دادن (دریافت کردن)

      better to light a candle than to curse the darkness

      به جای شکوه و انتقاد باید کار مثبت کرد

      hide one's light (or talent) under a bushel

      (انگلیس - عامیانه) استعداد و لیاقت خود را پنهان کردن (بروز ندادن)

      throw light on something

      چیزی را روشن یا آشکار کردن، روشنگری کردن، معلوم کردن

      trip the light fantastic

      رقصیدن، پایکوبی کردن

      like flipping a light switch

      ناگهان، یکباره، بلافاصله، فوراً، در یک چشم به هم زدن

      لغات هم‌خانواده light

      noun
      light, lighter, lighting, lightness
      adjective
      light, lighted, unlit
      verb - transitive
      light, lighten
      adverb
      lightly, light

      سوال‌های رایج light

      معنی light به فارسی چی می‌شه؟ (در معنای سبک)

      کلمه‌ی «Light» در زبان فارسی، هنگامی که به معنای وزن کم باشد، به «سبُک» ترجمه می‌شود.

      واژه‌ی «سبک» در این معنا، اشاره به چیزی دارد که جرم یا وزن فیزیکی اندکی دارد و به‌راحتی قابل حمل، جابه‌جایی یا استفاده است. این مفهوم در زندگی روزمره کاربرد فراوانی دارد؛ از توصیف اشیایی چون چمدان، کیف، لباس یا خوراکی گرفته تا فناوری‌هایی مانند لپ‌تاپ، گوشی هوشمند یا وسایل نقلیه. هنگامی که یک وسیله یا جسم «سبک» تلقی می‌شود، معمولاً به معنای کارآمدی بیشتر و راحتی در استفاده است.

      در دنیای طراحی صنعتی و مهندسی، کاهش وزن محصولات بدون کاهش در کیفیت یا عملکرد، یکی از اهداف اصلی به شمار می‌آید. به عنوان نمونه، هواپیماهای مدرن با استفاده از مواد سبک‌وزن مانند آلیاژهای آلومینیوم یا فیبر کربن ساخته می‌شوند تا مصرف سوخت کاهش یابد و بهره‌وری افزایش پیدا کند. همین نگاه در طراحی خودروهای برقی، وسایل خانگی قابل حمل، و حتی پوشاک ورزشی نیز مشاهده می‌شود. سبک بودن در این زمینه‌ها، نه تنها جنبه‌ی فنی بلکه مزایای اقتصادی و زیست‌محیطی نیز دارد.

      در حوزه‌ی تغذیه، واژه‌ی «سبک» می‌تواند به غذاهایی اطلاق شود که هضم آسان‌تری دارند یا کالری و چربی کمتری دارند. افراد هنگام رژیم یا بعد از بیماری، اغلب به‌دنبال غذاهای سبک هستند تا بدن خود را بدون ایجاد فشار گوارشی یا اضافه‌وزن، تغذیه کنند. نوشیدنی‌های بدون قند یا کم‌کالری نیز اغلب با عنوان «light» در بازار عرضه می‌شوند. این نوع مصرف، با سبک زندگی سالم‌تر و انتخاب‌های هوشمندانه غذایی گره خورده است.

      از نظر سبک زندگی، مفهوم سبک بودن گاهی با سادگی و مینیمالیسم نیز همراه است. افراد ممکن است سبک سفر کنند، یعنی با کمترین وسایل و بار، آزادانه‌تر و چابک‌تر حرکت کنند. این نگرش به زندگی، در تضاد با مصرف‌گرایی شدید است و بر کیفیت تجربه‌ها، آزادی حرکت و آسودگی روانی تأکید دارد. در این معنا، سبک بودن نه فقط فیزیکی، بلکه ذهنی و روانی نیز تلقی می‌شود.

      از بُعد زبان‌شناسی و کاربردی، واژه‌ی «light» در بسیاری از ترکیبات و اصطلاحات انگلیسی آمده است که معنای سبکی را به تصویر می‌کشند؛ مانند "light bag"، "light workload"، "light exercise" یا حتی "light sleep". در همه‌ی این موارد، بار معنایی مشترک، اشاره به حجم یا شدت کم، و حالت لطیف یا آسان دارد که نشان‌دهنده‌ی انعطاف‌پذیری بالای این واژه در کاربردهای متنوع روزمره و تخصصی است.

      گذشته‌ی ساده light چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده light در زبان انگلیسی lit است.

      شکل سوم light چی میشه؟

      شکل سوم light در زبان انگلیسی lit است.

      شکل جمع light چی میشه؟

      شکل جمع light در زبان انگلیسی lights است.

      وجه وصفی حال light چی میشه؟

      وجه وصفی حال light در زبان انگلیسی lighting است.

      سوم‌شخص مفرد light چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد light در زبان انگلیسی lights است.

      صفت تفضیلی light چی میشه؟

      صفت تفضیلی light در زبان انگلیسی lighter است.

      صفت عالی light چی میشه؟

      صفت عالی light در زبان انگلیسی lightest است.

      معنی light به فارسی چی می‌شه؟ (در معنای نور)

      کلمه‌ی «Light» در زبان فارسی به «نور» ترجمه می‌شود.

      نور، یکی از اساسی‌ترین عناصر درک ما از جهان پیرامون است. بدون نور، بینایی به‌کلی ناممکن می‌شود و زندگی در تاریکی مطلق، نه‌تنها برای انسان بلکه برای اغلب موجودات زنده، غیرقابل تصور است. نور به ما امکان می‌دهد اشیاء را ببینیم، رنگ‌ها را تشخیص دهیم، فضاها را درک کنیم و جهت‌گیری‌مان در محیط را تنظیم نماییم. از نظر علمی، نور شکلی از انرژی الکترومغناطیسی است که در طیف خاصی از طول‌موج‌ها قرار دارد و با چشم انسان قابل رؤیت است.

      منابع نور به دو دسته‌ی اصلی تقسیم می‌شوند: طبیعی و مصنوعی. مهم‌ترین منبع نور طبیعی، خورشید است که علاوه بر روشنایی، گرما و انرژی موردنیاز برای فتوسنتز در گیاهان را نیز تأمین می‌کند. ماه، آتش، آذرخش و بعضی از موجودات زیست‌تاب مانند کرم‌های شب‌تاب نیز از منابع طبیعی نور محسوب می‌شوند. منابع مصنوعی نور، مانند لامپ‌ها، چراغ‌ها و نمایشگرها، توسط انسان برای جبران نبود یا کمبود نور طبیعی در محیط‌های داخلی یا شب طراحی شده‌اند.

      نور نه تنها عامل روشنایی است، بلکه در حوزه‌های علمی، صنعتی، هنری و پزشکی نیز کاربردهای گسترده‌ای دارد. در فیزیک، مطالعه‌ی نور منجر به پیشرفت‌هایی اساسی در نظریه‌های مربوط به موج و ذره شده‌است. در هنر، نور عاملی کلیدی در ترکیب‌بندی، برجسته‌سازی، سایه‌پردازی و خلق احساسات بصری است. در پزشکی، از نور برای درمان برخی بیماری‌ها مانند افسردگی فصلی یا به‌کارگیری در فناوری‌هایی نظیر لیزر برای جراحی‌های دقیق استفاده می‌شود.

      از منظر روان‌شناسی، نور نقش مهمی در خلق‌وخو، کارایی ذهنی و سلامت روان دارد. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که نور طبیعی می‌تواند سطح انرژی، کیفیت خواب و تمرکز افراد را افزایش دهد. فضاهای روشن، معمولاً احساس امنیت، آرامش و انگیزش بیشتری در افراد ایجاد می‌کنند. از همین رو، طراحی داخلی محیط‌های کاری یا مسکونی معمولاً با در نظر گرفتن بیشینه‌سازی دریافت نور طبیعی انجام می‌شود.

      در سطح نمادین، نور در بسیاری از فرهنگ‌ها به عنوان نماد روشنگری، آگاهی، حقیقت، امید و زندگی شناخته می‌شود. واژگانی چون "روشنایی"، "درخشیدن"، یا "نور عقل" نشان‌دهنده‌ی بار مثبت و ارزشمندی است که بشر از دیرباز برای این مفهوم قائل بوده‌است. نور در ادبیات و هنر نیز به‌عنوان عنصر استعاری برای غلبه بر تاریکی، جهل یا سردرگمی به کار می‌رود و حضوری پُررنگ و ماندگار دارد.

      ارجاع به لغت light

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «light» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/light

      لغات نزدیک light

      • - ligature
      • - liger
      • - light
      • - light adaptation
      • - light air
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      live up lmk long-range lots lounger lovey lubricant lucre IYKYK everybody exactly excellence excellent excitatory existing پیش‌بند پیوستن تکرار عالما عامدا عشره جک موتورسیکلت حرمت حیرت‌زده حقه زدن خدایا خصیصه کاخ دانمارکی دانه
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.