آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

      Condition

      kənˈdɪʃn kənˈdɪʃn

      گذشته‌ی ساده:

      conditioned

      شکل سوم:

      conditioned

      سوم‌شخص مفرد:

      conditions

      وجه وصفی حال:

      conditioning

      شکل جمع:

      conditions

      معنی condition | جمله با condition

      noun uncountable B1

      وضع، حال، حالت

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی پیشرفته

      مشاهده

      the country's economic condition

      وضع اقتصادی کشور

      the bad condition of the building and its immediate need for renovation

      وضع بد ساختمان و نیاز فوری آن به نوسازی

      noun uncountable

      وضع سلامتی، سلامتی، بهباش، (عامیانه) بیماری، نقاهت، مرض، عارضه، آمادگی (جسمی)، سلامتی کامل، ورزیدگی، پرورش

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار آی او اس فست دیکشنری

      His mother has a heart condition.

      مادرش مرض قلبی دارد.

      What is the patient's condition?

      وضع (سلامتی) بیمار چگونه است؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a lung condition

      بیماری ریه

      He gradually conditioned his body for mountain climbing.

      او به‌تدریج بدن خود را برای کوه‌نوردی ورزیده کرد.

      Athletes train to be in condition.

      ورزشکاران برای داشتن آمادگی جسمی آموزش می‌بینند.

      noun countable

      شرط، سامه

      The conditions were favorable for progress.

      شرایط برای پیشرفت مساعد بود.

      Hard work is a condition of success.

      پشتکار شرط موفقیت است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the conditions of the contract

      شرایط قرارداد

      noun countable

      (مهجور) شخصیت، خوی، نهاد، خصلت، ویژگی

      He had conditioned the dogs to bark as soon as a bell was rung.

      او سگ‌ها را خو داده بود که به مجرد به صدا درآمدن زنگ پارس کنند.

      noun countable

      (آموزش) تجدیدی (در امتحان)، شرط قبولی (که معمولاً مستلزم انجام تکالیف اضافی است)

      noun countable

      وضع اجتماعی، رتبه، شأن، مقام، مرتبه، منزلت

      verb - transitive

      دارای قید و شرط کردن، تعیین کردن، تصریح کردن

      verb - transitive

      تحمیل شرایط کردن، جرح و تعدیل کردن، تحت‌تأثیر قراردادن

      verb - transitive

      مقید کردن، شایسته کردن، شرط نمودن، به حالت دلخواه در آوردن، ورزیده کردن

      verb - transitive

      (از نظر جسمی) آماده کردن، (روان شناسی) شرطی کردن

      verb - transitive

      با شرط موافقت کردن، مشروط کردن

      verb - transitive

      تهویه کردن

      verb - intransitive

      شرط گذاشتن

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد condition

      1. noun circumstances
        Synonyms:
        situation state of affairs case position status predicament plight shape estate standing quality mode order scene sphere spot action reputation riff repair rank trim posture ballgame happening status quo way things are how things are how it goes like it is size of it where it’s at how things stack up lay of the land way things shape up
      1. noun requirement, limitation
        Synonyms:
        rule requirement necessity essential demand stipulation terms provision qualification limitation prerequisite sine qua non must requisite postulate proviso reservation modification exception arrangement contingency article codicil exemption catch fine print small print strings kicker
      1. noun physical shape, fitness
        Synonyms:
        form shape state health status appearance aspect order build fitness repair tone trim constitution fettle kilter mint phase
      1. noun illness
        Synonyms:
        ill ailment disease weakness complaint infirmity malady syndrome problem affection predicament temper
      1. verb adapt, prepare
        Synonyms:
        train prepare adapt modify educate accustom shape up ready practice equip build up sharpen warm up loosen up program habituate inure toughen up work out make ready work over whip into shape brainwash

      Collocations

      be conditioned by

      تحت‌تأثیر (چیزی) بودن

      on condition that

      به شرط آنکه، به قید آنکه

      out of condition

      (در مورد ورزشکاری که مدتی تمرین نکرده) نامهیا، ناآماده، فاقد ورزیدگی، ناتوان

      لغات هم‌خانواده condition

      noun
      condition, precondition, conditioner, conditioning
      adjective
      conditional
      verb - transitive
      condition
      adverb
      conditionally

      سوال‌های رایج condition

      گذشته‌ی ساده condition چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده condition در زبان انگلیسی conditioned است.

      شکل سوم condition چی میشه؟

      شکل سوم condition در زبان انگلیسی conditioned است.

      شکل جمع condition چی میشه؟

      شکل جمع condition در زبان انگلیسی conditions است.

      وجه وصفی حال condition چی میشه؟

      وجه وصفی حال condition در زبان انگلیسی conditioning است.

      سوم‌شخص مفرد condition چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد condition در زبان انگلیسی conditions است.

      ارجاع به لغت condition

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «condition» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/condition

      لغات نزدیک condition

      • - condign
      • - condiment
      • - condition
      • - conditional
      • - conditional jump
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      coriander leave home gas station tyrannical tyumen zombie negative positive psychopathic lecture absence makes the heart grow fonder academic accuser actions speak louder than words actually پسر دایی پس‌زمینه خط عابر پیاده شامگاه خمیازه کشیدن -گی موالید نزدیکان نسخه نوشتن نم نوازنده ویولن نژاد هاگ هجران همانطور که
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.