آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۴ آبان ۱۴۰۳

      Rule

      ruːl ruːl

      گذشته‌ی ساده:

      ruled

      شکل سوم:

      ruled

      سوم‌شخص مفرد:

      rules

      وجه وصفی حال:

      ruling

      شکل جمع:

      rules

      معنی rule | جمله با rule

      noun countable B1

      قاعده، حکم، دستور، قانون

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      hygienic rules

      دستورات بهداشتی

      the rules of conduct in the office

      دستور رفتار در اداره

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the rules of versification

      قواعد شعرپردازی

      We are all bound by the rules of our culture.

      ما همه تابع قوانین فرهنگ خویش هستیم.

      Smoking in the movie house is against the rules.

      سیگار کشیدن در سینما خلاف مقررات است.

      As a rule, I go to bed at eleven.

      معمولاً ساعت یازده به بستر می‌روم.

      My mother laid down the rule that we should go to bed before ten.

      مادرم این قاعده را برقرار کرد که ما باید پیش از ساعت ده به بستر برویم.

      In that country, corruption is the rule rather than the exception.

      در آن کشور فساد قاعده است نه استثنا.

      I made it a rule never to hurry again.

      با خود عهد کردم که دیگر هرگز شتاب نکنم.

      Famine is the rule following war.

      بعد از جنگ قحطی غیرمنتظره نیست.

      noun uncountable

      حکومت، فرمانروایی

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      the rule of law

      حکومت قانون

      during his ten-year rule

      طی حکم‌روایی ده‌ساله‌ی او

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Under Nadder's rule Iran became strong.

      در دوران حکومت نادر ایران قوی شد.

      verb - transitive

      حکم کردن، فرمانروایی کردن، حکومت کردن، اداره کردن

      An injury ruled him out for the game.

      صدمه‌ی بدنی شرکت او در مسابقه را غیرممکن کرد.

      The police have ruled out arson.

      پلیس عمدی بودن حریق را نفی کرده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He ruled the country with an iron fist.

      او با مشتی آهنین بر کشور فرمانروایی کرد.

      Violence rules the plot of this film.

      داستان این فیلم پر از خشونت است.

      He is ruled by jealousy.

      حسادت بر او مسلط شده است.

      Reason ruled his fear.

      عقل ترس او را مهار کرد.

      Please be ruled by me and don't buy that house.

      خواهش می‌کنم به حرفم گوش بده و آن خانه را نخر.

      He is ruled by his friends.

      او به حرف دوستانش عمل می‌کند.

      The court ruled in his favor.

      دادگاه به نفع او رأی داد.

      if it is ruled that all drunks must be apprehended ...

      گر حکم شود که مست گیرند ...

      The judge ruled that he was innocent.

      قاضی حکم برائت او را صادر کرد.

      You must obey all of the rules.

      باید از همه‌ی مقررات پیروی کنی.

      verb - transitive

      خطکشی کردن

      to rule a sheet of paper

      یک ورق کاغذ را خط‌کشی کردن

      ruled paper

      کاغذ خط‌دار

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      ruled lines

      خطوط خط‌کشی‌شده

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد rule

      1. noun standard, principle of behavior
        Synonyms:
        law principle regulation guide model criterion formula order command direction precept edict decree dictum axiom tenet basis statute fundamental prescription ordinance canon maxim test guideline propriety decorum etiquette precedent keynote regimen truism aphorism apothegm keystone brocard the book chapter and verse the numbers assize decretion moral no-no’s gnome
      1. noun leadership of organization
        Synonyms:
        power control authority influence command government direction administration leadership domination supremacy jurisdiction ascendancy reign regime dominion sway empire sovereignty
      1. noun method, way
        Synonyms:
        way procedure practice routine policy habit custom formula order of things normality normalcy course
      1. verb govern, manage
        Synonyms:
        control manage direct command lead conduct regulate administer guide dominate restrain dictate preside run sway order curb decree prevail reign run the show hold sway domineer hold the reins predominate overrule take over be in power crack the whip rule the roost sit on top of be in authority lay down the law keep under one’s thumb be in driver’s seat preponderate
        Antonyms:
        serve submit
      1. verb judge, decide
        Synonyms:
        decide determine resolve settle establish fix find conclude decree hold figure infer gather deduce pronounce adjudge adjudicate pass upon lay down prescribe postulate theorize
        Antonyms:
        plead

      Phrasal verbs

      rule out

      غیرممکن کردن، غیرممکن پنداشتن، نامیسر کردن، ممنوع کردن، نادیده گرفتن

      جلوگیری کردن، رد کردن، نپذیرفتن، مانع شدن

      Collocations

      against the rules

      خلاف مقررات

      break the rules

      از مقررات تخطی کردن، قانون‌شکنی کردن، تخلف کردن

      rules and regulations

      قوانین و مقرارت، مقررات پیچاپیچ

      Idioms

      as a rule

      معمولاً، به‌طور‌کلی، قاعدتاً

      let one's heart rule one's head

      احساسات را بر عقل خود چیره کردن

      stretch (or bend) the rules

      مقررات را کش دادن، تبعیض قائل شدن

      rule of thumb

      قاعده‌ی تجربی، قانون کلی، قانون نانوشته، قاعده‌ی سرانگشتی (قانون کلی مبتنی‌بر تجربه)

      لغات هم‌خانواده rule

      noun
      rule, ruler, ruling, unruliness
      adjective
      ruling, unruly, ruled
      verb - transitive
      rule, overrule

      سوال‌های رایج rule

      گذشته‌ی ساده rule چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده rule در زبان انگلیسی ruled است.

      شکل سوم rule چی میشه؟

      شکل سوم rule در زبان انگلیسی ruled است.

      شکل جمع rule چی میشه؟

      شکل جمع rule در زبان انگلیسی rules است.

      وجه وصفی حال rule چی میشه؟

      وجه وصفی حال rule در زبان انگلیسی ruling است.

      سوم‌شخص مفرد rule چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد rule در زبان انگلیسی rules است.

      ارجاع به لغت rule

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «rule» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/rule

      لغات نزدیک rule

      • - ruinous
      • - ruins
      • - rule
      • - rule by decree
      • - rule in
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      pyracantha Urania homologate hairdresser menagerie effigy Persephone halloween shaft ant draw independent real fata morgana price واحد واسع وصل نشده وضعیت وقایع وقت بازی ویتامین ویلا پانتومیم پاکت پر شدن پرتنش پرمصرف پرواز پسرفت کردن
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.