«فست‌دیکشنری، حامیِ خيريه‌ی کودکان فرشته‌اند»
فروشگاه نیکوکاری

Lead معنی

  • American English phonetic: liːd
  • British English phonetic: liːd
  • (Verb - transitive) فرماندهی کردن، سرپرستی کردن، رهبر بودن، سرکردگی کردن، سالاری کردن، پیشوایی کردن
    • - Our symphony orchestra will be led by Ricardo Muti.
    • - ارکستر سمفونیک ما توسط ریکاردو موتی رهبری می‌شود.
    • - We are waiting for the conductor to give us a lead.
    • - منتظر رهبر ارکستر هستم که ما را رهبری کند.
    • - he lead violinist of the group
    • - سر ویولونیست گروه
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) (از نظر سیاسی یا فکری و...) رهبری کردن، راه را نشان دادن، جلو رفتن، پیشگام شدن، بردن، در جلو (صف و...) حرکت کردن
    • - He led his nation to victory.
    • - او ملت خود را به سوی پیروزی رهبری کرد.
    • - He is leading the strike.
    • - او دارد اعتصاب را رهبری می‌کند.
    • - He led the troops in the parade.
    • - در رژه او جلو قشون حرکت می‌کرد.
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) (مشت بازی) حمله یا بازی را آغاز کردن، ضربه‌ی نخست را زدن، ضربه‌ی اول، آغاز بازی
    • - to lead with a jab to the opponent's jaw
    • - با مشت کوتاهی به آرواره‌ی حریف (مسابقه را) آغاز کردن
  • (Verb - intransitive) هدایت کردن، راهنمایی کردن، سوق دادن
    • - She led us through the hall and into the room.
    • - او ما را در سرتاسر راهرو و به درون اتاق راهنمایی کرد.
    • - I led the guests into their rooms.
    • - مهمانان را به اطاق‌هایشان راهنمایی کردم.
    • - There are signs and lights that will lead you there.
    • - نشان‌ها و چراغ‌ها شما را به آنجا راهنمایی خواهند کرد.
    • - I took the blind man's hand and led him across the road.
    • - دست مرد کور را گرفتم و او را از جاده رد کردم.
    • - to lead astray
    • - گمراه کردن
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) (سبک خاصی) زندگی کردن
    • - They used to lead a life of luxury.
    • - آنان زندگی پر تجملی داشتند.
    • - He leads a hard life.
    • - او زندگی سختی را می‌گذراند.
  • (Verb - intransitive) (در بازی ورق) آغاز کردن، دست را شروع کردن، کارت اول را انداختن یا برداشتن، بازی اول
    • - Whose lead is it?
    • - نوبت بازی کیست؟
  • (Verb - transitive) (Verb - intransitive) منجر شدن، موجب شدن، سبب بودن یا شدن
    • - What led you to this decision?
    • - چه چیزی موجب این تصمیم شما شد؟
    • - Overspending will lead to bankruptcy.
    • - ولخرجی به ورشکستگی منجر خواهد شد.
    • - A cold can lead to pneumonia.
    • - سرماخوردگی ممکن است منجر به سینه پهلو بشود.
    • - One thing led to another.
    • - یک چیز منجر به چیز دیگری شد.
    • - This work seems to be leading nowhere.
    • - ظاهراً این کار به جایی نخواهد رسید.
    • - Problems that led her to suicide.
    • - مسائلی که کار او را به خودکشی رساند.
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) (Verb - intransitive) در صدر قرار داشتن، (از همه) جلو بودن، اول بودن (درمسابقه، رقابت و...)
    • - They lead the world in cancer research.
    • - آنان از نظر پژوهش سرطان در دنیا اول هستند.
    • - Our team leads (them) by five points.
    • - تیم ما پنج امتیاز (از آنها) جلو است.
    • - He leads his class in grades.
    • - او از نظر نمره در کلاس شاگرد اول است.
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) (Verb - intransitive) (آب یا بخار یا طناب و غیره را در لوله یا مسیر خاصی) راندن، رساندن
    • - The steam is led out of the building through this pipe.
    • - با این لوله، بخار به خارج ساختمان برده می‌شود.
    • - This door leads into the garden.
    • - این در به باغ باز می‌شود.
    • - This road leads to Natanz.
    • - این راه به نطنز می‌رود.
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) (Verb - intransitive) سرب‌پوش کردن، سرب گرفتن، با سرب اندودن
  • (Noun) رهبر، پیشوا، راهنما، جلودار
    • - to take the lead in a project
    • - رهبری (انجام) طرحی را عهده‌دار شدن
    • - Follow his lead.
    • - از او پیروی کن (هر کاری او می‌کند تو هم بکن).
  • (Noun) [Countable] (تئاتر و سینما و غیره) نقش اصلی، بازیگر اصلی، نقش اول
    • - He has played the lead role in several plays.
    • - او در چند نمایش نقش اول را به‌ عهده داشته است.
  • (Noun) جلو، تقدم، سبقت، پیش، پیشگامی، پیشتازی، مقام اول، پیش‌افت
    • - to take the lead
    • - جلو زدن، پیشی گرفتن
    • - to lose the lead
    • - عقب افتادن
    • - We have the lead in computer technology.
    • - ما در فن کامپیوتر پیش هستیم.
    • - the horse in the lead
    • - اسب حائز مقام اول، اسب جلوتر از همه
    • - He holds a wide lead over the others.
    • - او خیلی از سایرین جلوتر است.
    • - the lead horse
    • - اسب جلو
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Noun) [Countable] (انگلیسی بریتانیایی) (با گرفتن دست یا افسار و غیره) بردن، لگام، افسار، قلاده، مهار، کشاندن، (انگلیسی امریکایی) رجوع شود به: leash
    • - You must keep your dog on a lead in the park.
    • - در پارک باید سگ خود را مهار کنید.
    • - She leads her husband by the nose.
    • - او کاملاً بر شوهرش سوار است.
    • - to lead a horse by the bridle
    • - با لگام اسب را به دنبال خود کشاندن
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Noun) (هر چیزی که موجب کمک و راهنمایی شود) اشاره، کلید، سرنخ
    • - The detective is investigating an important new lead.
    • - کارآگاه سرنخ تازه و مهمی را مورد بررسی قرار می‌د‌هد.
  • (Noun) (در روزنامه یا بخش خبر از رادیو و تلویزیون و غیره) مهمترین (خبر یا رویداد)، داستان روز
    • - today's lead story
    • - مهمترین خبر (داستان) امروز
  • (Noun) سرب، رنگ سربی
    • - lead pipes
    • - لوله‌های سربی
  • (Noun) سابقه، مدرک
  • (Noun) شاقول گلوله

دیکشنری و مترجم متن دو زبانه انگلیسی به فارسی و فارسی به انگلیسی

English to Persian/Farsi and Persian/Farsi to English dictionary and translator