گذشتهی ساده:
forcedشکل سوم:
forcedسومشخص مفرد:
forcesوجه وصفی حال:
forcingشکل جمع:
forcesنیرو، زور، قدرت
don't become proud of the force of your arm
مشو غره به زور بازوی خویش
Analyzing the forces that drive economic growth is essential for developing effective governmental policies.
تحلیل قدرتهایی که رشد اقتصادی را هدایت میکنند، برای توسعهی سیاستهای مؤثر دولتی ضروری است.
to attack in force
با تمام نیرو حمله کردن
to use force in opening a door
برای باز کردن در زور به کار بردن
force of character
نیروی شخصیت
the force of a bomb's explosion
قدرت انفجار یک بمب
the force of an earthquake
قدرت زلزله
فیزیک نیرو، قدرت
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
The gravitational force exerted by the Earth on objects near its surface is a fundamental concept in physics.
نیروی گرانشی که زمین بر اجسام نزدیک سطح خود وارد میکند، یک مفهوم بنیادی در فیزیک است.
It takes a lot of force to push this heavy box across the room.
برای هل دادن این جعبهی سنگین در سراسر اتاق، نیروی زیادی لازم است.
the force of gravity
نیروی جاذبه
the force of a blow
نیروی ضربه
فیزیک قدرت، نیرو (مِقیاسِ بوفورت برای ثبت سرعت باد)
شکل نوشتاری دیگر: Force
Coastal regions are often exposed to the full force of oceanic storms, necessitating robust infrastructure.
مناطق ساحلی اغلب در معرض نیروی کامل طوفانهای اقیانوسی قرار دارند که نیازمند زیرساختهای مستحکم است.
The sailors braced themselves as the boat was hit by the full force of the gale.
ملوانان خود را آماده کردند؛ زیرا قایق با قدرت کامل طوفان شدید مواجه شد.
نیرو (مربوط به فرد یا شی قدرتمند و بانفوذ)
Her positive attitude is a real force in the office, always lifting everyone's spirits.
نگرش مثبت او نیروی واقعی در دفتر است که همیشه روحیهی همه را بالا میبرد.
The economic reforms introduced by the new administration have proven to be a significant force in stimulating the nation's growth.
اصلاحات اقتصادی معرفیشده توسط دولت جدید، نیروی قابل توجهی در تحریک رشد ملت بوده است.
نیرو (گروهی از افرادی که برای کار یا هدف خاصی آموزش دیدهاند)
the sales force in our company
نیروهای فروش در شرکت ما
They're forming a new volunteer force to help clean up the park next weekend.
آنها درحال پرورش یک نیروی داوطلب جدید برای کمک به پاکسازی پارک در آخرهفتهی آینده هستند.
The local police force has been instrumental in reducing crime rates in the city's most vulnerable neighborhoods.
نیروی پلیس محلی در کاهش نرخ جرم در آسیبپذیرترین محلههای شهر نقش اساسی داشته است.
ورزش (بیسبال) فورس (اجبار به حرکت)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی ورزش
Understanding the rules for a force is crucial for both defensive positioning and offensive base running strategies in baseball.
درک قوانین فورس برای موقعیتگیری دفاعی و هم استراتژیهای دویدن بیس در بیسبال مهم است.
If the catcher drops the ball on a force play, the runner is usually safe.
اگر گیرنده توپ را در یک بازی فورس بیندازد، دونده معمولاً در امان است.
وادار کردن، مجبور کردن، تحمیل کردن، زور گفتن، واداشتن
He forced me to open the safe.
او مرا مجبور کرد که گاوصندوق را باز کنم.
Despite initial resistance, the company was able to force the implementation of the new software across all departments, leading to improved efficiency.
باوجود مقاومت اولیه، شرکت توانست اجرای نرمافزار جدید را در تمام بخشها تحمیل کند که منجر به بهبود کارایی شد.
He forced himself on us.
او خود را به ما تحمیل کرد.
He forces gifts on the girls.
او با زور و اصرار به دخترها هدیه میدهد.
He forced his voice.
او صدایش را به زور بیرون آورد.
to force a smile
بهزور لبخند زدن
زیستشناسی سبزیجات غذا و آشپزی گیاهشناسی پرورش اجباری داشتن، رشد سریع داشتن (اگر به گیاهان یا سبزیجات شوک وارد شود، با کنترل مصنوعی شرایط رشد وادار به رشد سریعتر میشوند)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی زیستشناسی
Many commercial growers force early-season produce by manipulating greenhouse temperatures and light cycles to meet market demand.
بسیاری از تولیدکنندگان تجاری محصولات اوایل فصل را با دستکاری دما و چرخهی نور گلخانهها برای تامین تقاضای بازار، وادار به رشد سریع میکنند.
We decided to force some strawberry plants in the mini-greenhouse to get an early crop.
ما تصمیم گرفتیم برخی از بوتههای توتفرنگی را در گلخانهی کوچک وادار به رشد سریع کنیم تا محصول زودرس داشته باشیم.
فشار آوردن، هل دادن، بهزور باز کردن، چپاندن
Don't force it or it will break.
به آن زور نیاور که خواهد شکست.
The engineers had to force the heavy machinery into position using hydraulic jacks, a critical step in the construction process.
مهندسان مجبور شدند با استفاده از جکهای هیدرولیک، ماشینآلات سنگین را بهزور در جای خود قرار دهند که یک گام حیاتی در فرآیند ساختوساز بود.
to force a book into a filled box
کتاب را در جعبهی پر چپاندن
شکستن (قفل، در، پنجره و غیره برای ورود)
Investigators concluded that the suspect was able to force the window open, gaining unauthorized entry to the premises.
بازرسان به این نتیجه رسیدند که مظنون توانست پنجره را بشکند و بهطور غیرمجاز وارد محل شود.
I had to force the old lock on the shed door because the key was lost years ago.
مجبور شدم قفل قدیمی در انبار را بشکنم؛ چون کلید سالها پیش گم شده بود.
to force a lock
قفلی را شکستن
نفوذ، قدرت، تأثیر
the force of his words
تأثیر (یا نیروی) کلام او
The economic policies implemented by the government exerted considerable force on the nation's financial stability, stimulating growth in key sectors.
سیاستهای اقتصادی اعمالشده توسط دولت، نفوذ قابل توجهی بر ثبات مالی کشور داشت و رشد را در بخشهای کلیدی تحریک کرد.
to miss the force of something said
معنی راستین چیزی را که گفته شده است درک نکردن
قدرت، توانایی
the force of an argument
قدرت استدلال
The economic reforms are expected to inject new force into the nation's struggling industries.
انتظار میرود اصلاحات اقتصادی توانایی تازهای به صنایع درحال تقلای کشور تزریق کند.
moral force
قدرت اخلاقی
نظامی نیرو (افراد آموزشدیده)
Governments worldwide are investing heavily in training their armed forces to combat modern security threats.
دولتها در سراسر جهان بهشدت در آموزش نیروهای مسلح خود برای مقابله با تهدیدات امنیتی مدرن سرمایهگذاری میکنند.
Our forces are ready for battle.
نیروهای ما آمادهی رزماند.
the air force
نیروی هوایی
armed forces
نیروهای مسلح
نظامی نیرو، قوا (قدرت نظامی)
The report examines the economic impact of maintaining a large standing force on national budgets and resource allocation.
این گزارش تأثیر اقتصادی حفظ قوای نظامی بزرگ را بر بودجههای ملی و تخصیص منابع بررسی میکند.
The country decided to increase its defense force after recent regional tensions.
این کشور پساز تنشهای اخیر منطقهای تصمیم گرفت نیروی دفاعی خود را افزایش دهد.
اجبار، زور، تحمیل، زورآوری، زورگویی
The historical record indicates that many territorial disputes were resolved through military force rather than diplomatic negotiation.
سوابق تاریخی نشان میدهد که بسیاری از اختلافات ارضی ازطریق زور نظامی حل شدهاند، نه مذاکرات دیپلماتیک.
They took the money from him by force.
آنها با اجبار پول را از او گرفتند.
to use force in dispersing a mob
برای پراکنده کردن جمعیت به زور متوسل شدن
اعمال خشونت کردن، تجاوز کردن
The international community must unite to prevent any nation from attempting to force its will upon weaker states through military intervention.
جامعهی بینالمللی باید متحد شود تا از تلاش هر ملتی برای اعمال خشونت و تحمیل ارادهاش بر کشورهای ضعیفتر ازطریق مداخلهی نظامی جلوگیری کند.
Historical records indicate instances where powerful empires would force their cultural and political systems upon conquered territories, leading to significant societal shifts.
سوابق تاریخی به مواردی اشاره میکند که امپراتوریهای قدرتمند سیستمهای فرهنگی و سیاسی خود را بر مناطق فتحشده اعمال خشونت میکردند که منجر به تغییرات اجتماعی قابل توجهی میشد.
افزایش دادن، شتاب دادن، تسریع کردن
The government's new policies are expected to force economic growth in underdeveloped regions.
انتظار میرود سیاستهای جدید دولت رشد اقتصادی را در مناطق توسعهنیافته شتاب دهند.
We need to force the pace if we want to finish this project on time.
اگر میخواهیم این پروژه را بهموقع تمام کنیم، باید سرعت را افزایش دهیم.
زورکی انجام دادن، بهزور انجام دادن
Despite the initial resistance from local communities, the government had to force the implementation of the new waste management policy for long-term environmental benefits.
علیرغم مقاومت اولیهی جوامع محلی، دولت مجبور شد اجرای سیاست جدید مدیریت پسماند را برای منافع زیستمحیطی بلندمدت بهزور انجام دهد.
If you force the screw into the hole, the wood will crack.
اگر پیچ را بهزور داخل سوراخ کنی، چوب ترک خواهد خورد.
to force the enemy's stronghold
دژ دشمن را بهزور گرفتن
to force the gun from his hand
بهزور هفتتیر را از دستش درآوردن
حقوق ارزش قانونی داشتن، اختیارات داشتن
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی حقوق
This document lacks legal force.
این سند ارزش قانونی ندارد.
The contract won't force until both parties have signed all the documents.
قرارداد تا زمانی که هر دو طرف تمام اسناد را امضا نکنند، ارزش قانونی نخواهد داشت.
I heard the new company policy on remote work will force next month.
شنیدم که سیاست جدید شرکت در مورد کار ازراهدور ماه آینده ارزش قانونی پیدا خواهد کرد.
ورزش (بیسبال) باعث اخراج شدن (بازیکن)
Analyzing the game's pivotal moments, the shortstop's quick throw to second base was instrumental in forcing the lead runner and preventing a scoring opportunity.
با تحلیل لحظات کلیدی بازی، پرتاب سریع شورتاستاپ به بیس دوم در اخراج کردن دوندهی پیشرو و جلوگیری از موقعیت امتیازگیری موثر بود.
The second baseman made a quick tag on the bag to force the runner coming from first.
بازیکن بیس دوم با یک لمس سریع روی بیس، دوندهای که از بیس اول میآمد را اخراج کرد.
بیرون راندن
به زور، به اجبار
به زور اسلحه
نکته یا موضوعی را با اصرار مطرح کردن
force one's way into something
به زور وارد محلی (یا چیزی) شدن
نیروی آب- خاکی
نیروی هجومی
نیروی اعزامی، نیروی گسیلشی
با زور زیاد، با نیروی زیاد، با قوهی قهریه
به قوت خود باقیماندن
force one's way (through something)
به زور راه خود را (از میان چیزی) باز کردن
بادهای شدید طوفانی
نیروی محرک تغییر، عامل تغییر
نیروی خیر، عامل مثبت
1- با تمام قوا، همگی، جملگی 2- معتبر، قانونی، دارای ارزش قانونی
(پیش از آمادگی) وادار به عمل کردن، (قبل از موعد) به کار واداشتن
گذشتهی ساده force در زبان انگلیسی forced است.
شکل سوم force در زبان انگلیسی forced است.
شکل جمع force در زبان انگلیسی forces است.
سومشخص مفرد force در زبان انگلیسی forces است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «force» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/force