آیکن بنر

رایتینگ آیلتس رو خودت با فست‌دیکشنری تصحیح کن

رایتینگ آیلتس رو با فست‌دیکشنری تصحیح کن

رایگان تست کن
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    اکستنشن مرورگرها مشاهده
    افزونه‌ی کروم افزونه‌ی فایرفاکس افزونه‌ی مایکروسافت اج
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
    ابزار تصحیح رایتینگ آیلتس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

      Force

      fɔːrs fɔːs

      گذشته‌ی ساده:

      forced

      شکل سوم:

      forced

      سوم‌شخص مفرد:

      forces

      وجه وصفی حال:

      forcing

      شکل جمع:

      forces

      معنی force | جمله با force

      noun uncountable B2

      نیرو، زور، قدرت

      سطح لغات انگلیسیت رو بسنج آزمون فست‌دیکشنری · ۳۰ سوال · رایگان
      شروع تست

      don't become proud of the force of your arm

      مشو غره به‌ زور بازوی خویش

      Analyzing the forces that drive economic growth is essential for developing effective governmental policies.

      تحلیل قدرت‌هایی که رشد اقتصادی را هدایت می‌کنند، برای توسعه‌ی سیاست‌های مؤثر دولتی ضروری است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to attack in force

      با تمام نیرو حمله کردن

      to use force in opening a door

      برای باز کردن در زور به کار بردن

      force of character

      نیروی شخصیت

      the force of a bomb's explosion

      قدرت انفجار یک بمب

      the force of an earthquake

      قدرت زلزله

      noun countable uncountable

      فیزیک نیرو، قدرت

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      ابزارهای هوش مصنوعی

      The gravitational force exerted by the Earth on objects near its surface is a fundamental concept in physics.

      نیروی گرانشی که زمین بر اجسام نزدیک سطح خود وارد می‌کند، یک مفهوم بنیادی در فیزیک است.

      It takes a lot of force to push this heavy box across the room.

      برای هل دادن این جعبه‌ی سنگین در سراسر اتاق، نیروی زیادی لازم است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the force of gravity

      نیروی جاذبه

      the force of a blow

      نیروی ضربه

      noun countable uncountable

      فیزیک قدرت، نیرو (مِقیاسِ بوفورت برای ثبت سرعت باد)

      شکل نوشتاری دیگر: Force

      Coastal regions are often exposed to the full force of oceanic storms, necessitating robust infrastructure.

      مناطق ساحلی اغلب در معرض نیروی کامل طوفان‌های اقیانوسی قرار دارند که نیازمند زیرساخت‌های مستحکم است.

      The sailors braced themselves as the boat was hit by the full force of the gale.

      ملوانان خود را آماده کردند؛ زیرا قایق با قدرت کامل طوفان شدید مواجه شد.

      noun countable uncountable C2

      نیرو (مربوط به فرد یا شی قدرتمند و بانفوذ)

      Her positive attitude is a real force in the office, always lifting everyone's spirits.

      نگرش مثبت او نیروی واقعی در دفتر است که همیشه روحیه‌ی همه را بالا می‌برد.

      The economic reforms introduced by the new administration have proven to be a significant force in stimulating the nation's growth.

      اصلاحات اقتصادی معرفی‌شده توسط دولت جدید، نیروی قابل توجهی در تحریک رشد ملت بوده است.

      noun countable B2

      نیرو (گروهی از افرادی که برای کار یا هدف خاصی آموزش دیده‌اند)

      the sales force in our company

      نیروهای فروش در شرکت ما

      They're forming a new volunteer force to help clean up the park next weekend.

      آن‌ها درحال پرورش یک نیروی داوطلب جدید برای کمک به پاک‌سازی پارک در آخرهفته‌ی آینده‌ هستند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The local police force has been instrumental in reducing crime rates in the city's most vulnerable neighborhoods.

      نیروی پلیس محلی در کاهش نرخ جرم در آسیب‌پذیرترین محله‌های شهر نقش اساسی داشته است.

      noun countable

      ورزش (بیسبال) فورس (اجبار به حرکت)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      Understanding the rules for a force is crucial for both defensive positioning and offensive base running strategies in baseball.

      درک قوانین فورس برای موقعیت‌گیری دفاعی و هم استراتژی‌های دویدن بیس در بیسبال مهم است.

      If the catcher drops the ball on a force play, the runner is usually safe.

      اگر گیرنده توپ را در یک بازی فورس بیندازد، دونده معمولاً در امان است.

      verb - transitive B2

      وادار کردن، مجبور کردن‬، تحمیل کردن، زور گفتن، واداشتن

      He forced me to open the safe.

      او مرا مجبور کرد که گاوصندوق را باز کنم.

      Despite initial resistance, the company was able to force the implementation of the new software across all departments, leading to improved efficiency.

      باوجود مقاومت اولیه، شرکت توانست اجرای نرم‌افزار جدید را در تمام بخش‌ها تحمیل کند که منجر به بهبود کارایی شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He forced himself on us.

      او خود را به ما تحمیل کرد.

      He forces gifts on the girls.

      او با زور و اصرار به دخترها هدیه می‌دهد.

      He forced his voice.

      او صدایش را به زور بیرون آورد.

      to force a smile

      به‌زور لبخند زدن

      verb - transitive

      زیست‌شناسی سبزی‌جات غذا و آشپزی گیاه‌شناسی پرورش اجباری داشتن، رشد سریع‌ داشتن (‫اگر به گیاهان یا سبزی‌جات شوک وارد شود، با کنترل مصنوعی شرایط رشد وادار به رشد سریع‌تر می‌شوند‬)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی زیست‌شناسی

      مشاهده

      Many commercial growers force early-season produce by manipulating greenhouse temperatures and light cycles to meet market demand.

      بسیاری از تولیدکنندگان تجاری محصولات اوایل فصل را با دستکاری دما و چرخه‌ی نور گل‌خانه‌ها برای تامین تقاضای بازار، وادار به رشد سریع می‌کنند.

      We decided to force some strawberry plants in the mini-greenhouse to get an early crop.

      ما تصمیم گرفتیم برخی از بوته‌های توت‌فرنگی را در گل‌خانه‌ی کوچک وادار به رشد سریع کنیم تا محصول زودرس داشته باشیم.

      verb - transitive C2

      فشار آوردن، هل دادن، به‌زور باز کردن، چپاندن

      Don't force it or it will break.

      به آن زور نیاور که خواهد شکست.

      The engineers had to force the heavy machinery into position using hydraulic jacks, a critical step in the construction process.

      مهندسان مجبور شدند با استفاده از جک‌های هیدرولیک، ماشین‌آلات سنگین را به‌زور در جای خود قرار دهند که یک گام حیاتی در فرآیند ساخت‌وساز بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to force a book into a filled box

      کتاب را در جعبه‌ی پر چپاندن

      verb - transitive B2

      ‫شکستن (قفل، در، پنجره و غیره برای ورود‬)

      Investigators concluded that the suspect was able to force the window open, gaining unauthorized entry to the premises.

      بازرسان به این نتیجه رسیدند که مظنون توانست پنجره را بشکند و به‌طور غیرمجاز وارد محل شود.

      I had to force the old lock on the shed door because the key was lost years ago.

      مجبور شدم قفل قدیمی در انبار را بشکنم؛ چون کلید سال‌ها پیش گم شده بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to force a lock

      قفلی را شکستن

      noun countable uncountable B2

      نفوذ، قدرت، تأثیر

      the force of his words

      تأثیر (یا نیروی) کلام او

      The economic policies implemented by the government exerted considerable force on the nation's financial stability, stimulating growth in key sectors.

      سیاست‌های اقتصادی اعمال‌شده توسط دولت، نفوذ قابل توجهی بر ثبات مالی کشور داشت و رشد را در بخش‌های کلیدی تحریک کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to miss the force of something said

      معنی راستین چیزی را که گفته شده است درک نکردن

      noun countable uncountable C1

      قدرت، توانایی

      the force of an argument

      قدرت استدلال

      The economic reforms are expected to inject new force into the nation's struggling industries.

      انتظار می‌رود اصلاحات اقتصادی توانایی تازه‌ای به صنایع درحال تقلای کشور تزریق کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      moral force

      قدرت اخلاقی

      noun countable B2

      نظامی نیرو (افراد آموزش‌دیده)

      Governments worldwide are investing heavily in training their armed forces to combat modern security threats.

      دولت‌ها در سراسر جهان به‌شدت در آموزش نیروهای مسلح خود برای مقابله با تهدیدات امنیتی مدرن سرمایه‌گذاری می‌کنند.

      Our forces are ready for battle.

      نیروهای ما آماده‌ی رزم‌اند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the air force

      نیروی هوایی

      armed forces

      نیروهای مسلح

      noun countable B1

      نظامی نیرو، قوا (‫قدرت نظامی‬)

      The report examines the economic impact of maintaining a large standing force on national budgets and resource allocation.

      این گزارش تأثیر اقتصادی حفظ قوای نظامی بزرگ را بر بودجه‌های ملی و تخصیص منابع بررسی می‌کند.

      The country decided to increase its defense force after recent regional tensions.

      این کشور پس‌از تنش‌های اخیر منطقه‌ای تصمیم گرفت نیروی دفاعی خود را افزایش دهد.

      noun countable uncountable

      اجبار، زور، تحمیل، زورآوری، زورگویی

      The historical record indicates that many territorial disputes were resolved through military force rather than diplomatic negotiation.

      سوابق تاریخی نشان می‌دهد که بسیاری از اختلافات ارضی ازطریق زور نظامی حل شده‌اند، نه مذاکرات دیپلماتیک.

      They took the money from him by force.

      آن‌ها با اجبار پول را از او گرفتند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to use force in dispersing a mob

      برای پراکنده کردن جمعیت به‌ زور متوسل شدن

      verb - transitive

      ‫اعمال خشونت کردن‬، تجاوز کردن

      The international community must unite to prevent any nation from attempting to force its will upon weaker states through military intervention.

      جامعه‌ی بین‌المللی باید متحد شود تا از تلاش هر ملتی برای اعمال خشونت و تحمیل اراده‌اش بر کشورهای ضعیف‌تر ازطریق مداخله‌ی نظامی جلوگیری کند.

      Historical records indicate instances where powerful empires would force their cultural and political systems upon conquered territories, leading to significant societal shifts.

      سوابق تاریخی به مواردی اشاره می‌کند که امپراتوری‌های قدرتمند سیستم‌های فرهنگی و سیاسی خود را بر مناطق فتح‌شده اعمال خشونت می‌کردند که منجر به تغییرات اجتماعی قابل توجهی می‌شد.

      verb - transitive

      ‫افزایش دادن، شتاب دادن‬، تسریع کردن

      The government's new policies are expected to force economic growth in underdeveloped regions.

      انتظار می‌رود سیاست‌های جدید دولت رشد اقتصادی را در مناطق توسعه‌نیافته شتاب دهند.

      We need to force the pace if we want to finish this project on time.

      اگر می‌خواهیم این پروژه را به‌موقع تمام کنیم، باید سرعت را افزایش دهیم.

      verb - transitive

      ‫زورکی‬ انجام دادن، به‌زور انجام دادن

      Despite the initial resistance from local communities, the government had to force the implementation of the new waste management policy for long-term environmental benefits.

      علی‌رغم مقاومت اولیه‌ی جوامع محلی، دولت مجبور شد اجرای سیاست جدید مدیریت پسماند را برای منافع زیست‌محیطی بلندمدت به‌زور انجام دهد.

      If you force the screw into the hole, the wood will crack.

      اگر پیچ را به‌زور داخل سوراخ کنی، چوب ترک خواهد خورد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to force the enemy's stronghold

      دژ دشمن را به‌زور گرفتن

      to force the gun from his hand

      به‌زور هفت‌تیر را از دستش درآوردن

      verb - transitive

      حقوق ارزش قانونی داشتن، اختیارات داشتن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی حقوق

      مشاهده

      This document lacks legal force.

      این سند ارزش قانونی ندارد.

      The contract won't force until both parties have signed all the documents.

      قرارداد تا زمانی که هر دو طرف تمام اسناد را امضا نکنند، ارزش قانونی نخواهد داشت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I heard the new company policy on remote work will force next month.

      شنیدم که سیاست جدید شرکت در مورد کار ازراه‌دور ماه آینده ارزش قانونی پیدا خواهد کرد.

      verb - transitive

      ورزش (بیسبال) باعث اخراج شدن (بازیکن)

      Analyzing the game's pivotal moments, the shortstop's quick throw to second base was instrumental in forcing the lead runner and preventing a scoring opportunity.

      با تحلیل لحظات کلیدی بازی، پرتاب سریع شورت‌استاپ به بیس دوم در اخراج کردن دونده‌ی پیشرو و جلوگیری از موقعیت امتیازگیری موثر بود.

      The second baseman made a quick tag on the bag to force the runner coming from first.

      بازیکن بیس دوم با یک لمس سریع روی بیس، دونده‌ای که از بیس اول می‌آمد را اخراج کرد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد force

      1. noun physical energy, power
        Synonyms:
        strength power might muscle vigor effort energy dynamism speed momentum impact pressure violence impulse steam punch potency velocity stimulus trouble strain tension coercion compulsion duress enforcement extortion constraint stress brunt clout horsepower full head of steam what it takes push pains stuff strong arm sinew sock arm pow conscription draft subjection exaction
        Antonyms:
        weakness powerlessness
      1. noun mental power, energy
        Synonyms:
        ability energy power influence drive capability effectiveness vigor determination intensity stress emphasis pressure coercion authority dominance obligation requirement validity validness bite point push effect persuasiveness forcefulness efficacy impressiveness vehemence punch gumption willpower persistence puissance sapience duress intestinal fortitude guts fierceness cogency
        Antonyms:
        weakness incompetence
      1. noun military organization
        Synonyms:
        army soldiers troop unit division regiment squad corps guard detachment battalion squadron legion armed forces reserves patrol host crew body cell shop horses
      1. verb obligate to do something
        Synonyms:
        make compel oblige require drive urge command demand necessitate constrain restrict limit impose enforce pressure press bind move exact cause occasion charge inflict order blackmail coerce drag burden impress fix contract draft conscript coerce coerce pin down apply wrest extort wring dragoon insist overcome obtrude strong-arm choke sandbag shotgun put squeeze on put screws to pressurize bring pressure to bear upon bear hard on bear down concuss impel
        Antonyms:
        let go
      1. verb use violence upon
        Synonyms:
        assault violate push thrust squeeze extort spoil defile rape ravish break in break open burst bust open crack open undo propel twist wrench wring pry wrest jimmy blast
        Antonyms:
        yield surrender

      Phrasal verbs

      force out

      بیرون راندن

      Collocations

      by force

      به زور، به اجبار

      by force of arms

      به زور اسلحه

      force an issue

      نکته یا موضوعی را با اصرار مطرح کردن

      force one's way into something

      به زور وارد محلی (یا چیزی) شدن

      amphibious force

      نیروی آب- خاکی

      Collocations بیشتر

      assault force

      نیروی هجومی

      an expeditionary force

      نیروی اعزامی، نیروی گسیلشی

      by main force (or strength)

      با زور زیاد، با نیروی زیاد، با قوه‌ی قهریه

      remain in force

      به قوت خود باقیماندن

      force one's way (through something)

      به زور راه خود را (از میان چیزی) باز کردن

      gale force winds

      بادهای شدید طوفانی

      force for change

      نیروی محرک تغییر، عامل تغییر

      force for good

      نیروی خیر، عامل مثبت

      Idioms

      in force

      1- با تمام قوا، همگی، جملگی 2- معتبر، قانونی، دارای ارزش قانونی

      force one's hand

      (پیش از آمادگی) وادار به عمل کردن، (قبل از موعد) به کار واداشتن

      لغات هم‌خانواده force

      noun
      force, forcefulness
      adjective
      forceful, forcible, forced
      verb - transitive
      force
      adverb
      forcefully, forcibly

      سوال‌های رایج force

      گذشته‌ی ساده force چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده force در زبان انگلیسی forced است.

      شکل سوم force چی میشه؟

      شکل سوم force در زبان انگلیسی forced است.

      شکل جمع force چی میشه؟

      شکل جمع force در زبان انگلیسی forces است.

      سوم‌شخص مفرد force چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد force در زبان انگلیسی forces است.

      ارجاع به لغت force

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «force» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/force

      لغات نزدیک force

      • - forborne
      • - forby
      • - force
      • - force an issue
      • - force for change
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه

      تفاوت community و society چیست؟

      تفاوت wizard و witch چیست؟

      تفاوت among و between چیست؟

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      HHS HH burst into view body dysmorphic disorder baggage claim fragmentation in to grow up in years commissionaire flowerpot foozle hawse homoplastic hoodwink jauntily اندوه انس پایداری تلخیص طوق فواد کشت مرز نظارت ناخن‌خشکی نازک‌نی نرگس ننر نوازنده‌ی زیلوفون نورشناسی
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت اکستنشن مرورگرها خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس ابزار تصحیح رایتینگ آیلتس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.