آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۳۰ آذر ۱۴۰۴

      Trouble

      ˈtrʌbl ˈtrʌbl

      گذشته‌ی ساده:

      troubled

      شکل سوم:

      troubled

      سوم‌شخص مفرد:

      troubles

      وجه وصفی حال:

      troubling

      شکل جمع:

      troubles

      معنی trouble | جمله با trouble

      noun countable uncountable B1

      مشکل، دردسر، زحمت، مسئله، سختی، مشقت

      We are having trouble with our new neighbor.

      با همسایه‌ی جدید خود مشکل داریم.

      Paying the rent is the least of my troubles.

      پرداختن کرایه کمترین مشکل من است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The project is seriously in trouble.

      طرح سخت دچار اشکال است.

      He is a trouble.

      او مایه‌ی دردسر است.

      noun uncountable B1

      مشکل، دردسر، مخمصه (به‌دلیل کاری که خود شخص کرده)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      هوش مصنوعی فست دیکشنری

      If we don't do anything now, we will have trouble in the future.

      اگر اکنون اقدامی نکنیم در آینده دچار دردسر خواهیم شد.

      Don’t lie to your parents, or you’ll get into trouble.

      به والدینت دروغ نگو، وگرنه به دردسر می‌افتی.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to get into trouble

      دچار مخمصه شدن

      noun uncountable B2

      انگلیسی بریتانیایی عیب، مشکل، نقطه‌ضعف، نقص، اشکال

      The trouble with this phone is its short battery life.

      نقطه‌ضعف این گوشی، عمر کوتاه باتری آن است.

      Ron's trouble is that he's too impatient.

      عیب او این است که خیلی عجول است.

      noun uncountable C2

      خرابی، نقص فنی، مشکل عملکرد، اختلال، نقص

      The software update caused a lot of trouble for users.

      به‌روزرسانی نرم‌افزار، باعث مشکل فنی زیادی برای کاربران شد.

      We experienced some trouble with the internet connection yesterday.

      دیروز در اتصال اینترنت، اختلال داشتیم.

      noun uncountable B2

      درگیری، مشاجره، نزاع، دعوا، اختلاف، مشکل، خشونت، تنش

      We want to avoid any trouble at the festival.

      ما می‌خواهیم از هر گونه مشکل در جشنواره جلوگیری کنیم.

      The city experienced trouble after the protest turned violent.

      پس‌از اینکه تظاهرات به خشونت کشیده شد، شهر دچار تنش شد.

      noun uncountable B2

      زحمت، مشکل، دردسر (کوچک و جزئی)

      Thank you for helping me; I hope it wasn’t too much trouble.

      از کمکت ممنونم؛ امیدوارم این کار برایت زحمتی نبوده باشد.

      Carrying these boxes upstairs was no trouble.

      بردن این جعبه‌ها به طبقه‌ی بالا مشکلی نداشت.

      verb - transitive formal

      نگران کردن، ناراحت کردن، به هم ریختن، مضطرب کردن، دل‌واپس کردن، آشفته کردن، پریشان کردن، مشوش کردن

      Don’t trouble yourself with things you cannot change.

      با چیزهایی که نمی‌توانی تغییر دهی، خودت را ناراحت نکن.

      The argument troubled her all evening.

      بحث، او را تمام شب پریشان کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Shortage of money is troubling her.

      کمبود پول او را رنج می‌دهد.

      a troubled look

      نگاه حاکی از آشفتگی

      verb - transitive formal

      دچار مشکل کردن، به دردسر انداختن، آزار دادن، مزاحمت ایجاد کردن، به سختی انداختن

      Financial issues have troubled many families lately.

      مسائل مالی اخیراً بسیاری از خانواده‌ها را به سختی انداخته است.

      The patient was troubled by severe headaches for weeks.

      بیمار برای هفته‌ها از سردردهای شدید، رنج می‌برد.

      verb - transitive formal

      زحمت دادن، به زحمت انداختن، مصدع شدن

      Could you trouble yourself to check the schedule?

      می‌توانید زحمت بکشید، برنامه را بررسی کنید؟

      He troubled himself to explain everything clearly.

      او خود را به زحمت انداخت تا همه‌چیز را به‌وضوح توضیح دهد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد trouble

      1. noun annoyance, worry
        Synonyms:
        problem difficulty bother nuisance inconvenience worry concern irritation pain stress anxiety disturbance discontent dissatisfaction distress disquiet vexation agitation suffering grief sorrow misfortune hindrance dilemma predicament mess bind commotion disorder strife struggle unrest task strain tumult woe torment tribulation pickle scrape spot hot water danger discord puzzle row heartache hang-up pest bad news dire straits
        Antonyms:
        happiness contentment peace
      1. noun something requiring great effort
        Synonyms:
        effort work difficulty struggle labor care concern stress strain hardship trial worry bother attention exertion fuss ado inconvenience pains thought bustle flurry pother rigor while
        Antonyms:
        help assistance aid advantage blessing
      1. noun bad health
        Synonyms:
        illness disease disorder ailment malady complaint affliction disability defect upset failure malfunction curse
        Antonyms:
        good health fitness
      1. verb bother, worry
        Synonyms:
        annoy disturb worry upset irritate vex concern distress plague harass pester afflict burden try agitate perturb discompose disconcert torment irk strain grieve sadden ail get to bug fret disoblige impose on inconvenience put out stir up harry perplex psych burn up give a hard time give a bad time make a fuss make a scene make waves drive up the wall flip out spook
        Antonyms:
        be happy be content
      1. verb make an effort
        Synonyms:
        exert take pains go to the effort of take the time be concerned with
        Antonyms:
        help assist aid

      Phrasal verbs

      trouble someone for (something)

      (سرمیز شام و غیره) برای رساندن چیزی (مثلاً نمکدان) از کسی خواهش کردن، مزاحم شدن

      Collocations

      in trouble

      گرفتار، دچار دردسر یا خطر یا اشکال

      take the trouble to (or of)

      دردسر چیزی را به خود هموار کردن، زحمت کشیدن

      the least of one's troubles

      یکی از مشکلات (یا دردسرهای) فرعی شخص

      the trouble is ...

      اشکال این است که ...، مسئله از این قرار است ...

      trouble-free

      بی‌دردسر، بی‌گرفتاری

      Collocations بیشتر

      run into trouble

      دچار مشکل شدن

      cause any trouble

      دردسر درست کردن

      go to any trouble

      به زحمت افتادن

      put someone to any trouble

      کسی را به زحمت انداختن

      trouble breaks out

      دردسر/آشوب/درگیری ناگهان شروع شدن

      لغات هم‌خانواده trouble

      noun
      trouble
      adjective
      troubled, troublesome, troubling
      verb - transitive
      trouble

      سوال‌های رایج trouble

      گذشته‌ی ساده trouble چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده trouble در زبان انگلیسی troubled است.

      شکل سوم trouble چی میشه؟

      شکل سوم trouble در زبان انگلیسی troubled است.

      شکل جمع trouble چی میشه؟

      شکل جمع trouble در زبان انگلیسی troubles است.

      وجه وصفی حال trouble چی میشه؟

      وجه وصفی حال trouble در زبان انگلیسی troubling است.

      سوم‌شخص مفرد trouble چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد trouble در زبان انگلیسی troubles است.

      ارجاع به لغت trouble

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «trouble» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/trouble

      لغات نزدیک trouble

      • - trou-de-loup
      • - troubadour
      • - trouble
      • - trouble breaks out
      • - trouble someone for (something)
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      live up lmk long-range lots lounger lovey lubricant lucre IYKYK everybody exactly excellence excellent excitatory existing پیش‌بند پیوستن تکرار عالما عامدا عشره جک موتورسیکلت حرمت حیرت‌زده حقه زدن خدایا خصیصه کاخ دانمارکی دانه
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.