آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۷ بهمن ۱۴۰۴

      Help

      help help

      گذشته‌ی ساده:

      helped

      شکل سوم:

      helped

      سوم‌شخص مفرد:

      helps

      وجه وصفی حال:

      helping

      شکل جمع:

      helps

      معنی help | جمله با help

      verb - transitive A1

      کمک کردن، یاری کردن، مساعدت کردن، پایمردی کردن، مددکردن، امداد کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      Patience will always help.

      صبر همیشه کمک است.

      If you can't be of help at least get out of the way!

      اگر نمی‌توانی کمکی بکنی لااقل از جلوی راه برو کنار!

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      My wife helps with the kitchen and I help with the cash register.

      زنم در آشپزخانه کار می‌کند و من صندوق پول‌ها را می‌چرخانم.

      Money doesn't help, it's love that counts.

      پول به‌درد نمی‌خورد، عشق مهم است.

      Timely rains helped the crops.

      باران‌های به‌موقع برای محصولات نافع بود.

      a situation for which there was no help

      وضعیتی که چاره‌ای بر آن متصور نبود

      In their farm, hired help ate with the rest of the family.

      در مزرعه‌ی آن‌ها کارگران اجیر با بقیه‌ی خانواده خوراک می‌خوردند.

      For the party, we needed extra help.

      برای مهمانی نیاز به کمک (یا مستخدم) اضافی داشتیم.

      Aspirin helps a headache.

      آسپرین سردرد را چاره می‌کند.

      Opening the window was of no help either.

      بازکردن پنجره هم فایده‌ای نداشت.

      Your plan cannot help but end in disaster!

      نقشه‌ی شما پیامدی جز فاجعه نخواهد داشت!

      He can't help himself, he is blind and old.

      او تقصیر ندارد، نابینا و سالمند است.

      He helped himself to a big sandwich.

      او یک ساندویچ بزرگ برداشت.

      to help a blind man across the street

      مرد کوری را در گذشتن از خیابان کمک کردن

      Do you need help?

      نیاز به کمک داری؟

      Can I be of any help to you?

      آیا می‌توانم به شما کمک کنم؟

      to go to somebody's help

      به کمک کسی رفتن

      to help the poor

      به بینوایان کمک کردن

      They helped each other.

      آنان به یکدیگر کمک کردند.

      Please help me, I've lost my way.

      لطفاً به من کمک کنید، راه خود را گم کرده‌ام.

      to help an old lady get into a bus

      در سوار شدن به اتوبوس به پیرزنی کمک کردن

      a tax to help schools

      مالیاتی برای کمک به مدارس

      I can't help it.

      کاری از من ساخته نیست (دست خودم نیست).

      verb - transitive

      بهتر کردن، چاره کردن، تسهیل کردن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار آی او اس فست دیکشنری

      This ill man is beyond help.

      بیماری این مرد راه جاره‌ای ندارد. (به این مرد نمی‌شود کمکی کرد).

      a misfortune that can't be helped

      مصیبتی که چاره‌پذیر نیست

      verb - transitive

      جلوگیری کردن، خودداری کردن

      I couldn't help laughing.

      بی‌اختیار زدم زیر خنده (نتوانستم از خنده خودداری کنم).

      A medicine that helps a cold.

      دارویی که سرماخوردگی را برطرف می‌کند.

      verb - transitive

      (مشتریان و غیره را) خدمت گذاری کردن، راهنمایی و فروشندگی کردن

      verb - intransitive

      مفید بودن، سودمند بودن

      verb - intransitive

      کمک دادن، یاری رساندن (اغلب با استفاده از out)

      She does all of the housework and her husband does not help out at all.

      او همه‌ی کارهای خانه را می‌کند و شوهرش اصلاً کمک نمی‌کند.

      noun uncountable

      کمک، یاری، مساعدت

      Help! I am drowning!

      کمک! دارم خفه می‌شوم!

      Thank you for your help.

      از کمک شما سپاسگزارم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He gave me help.

      او به من کمک داد.

      noun uncountable

      نوکر، مزدور، امداد، کارگر، پرستار، کارگر کشاورزی

      the help wanted column

      ستون آگهی‌های استخدام (در روزنامه)

      noun uncountable

      درمان، تسکین

      He can't help coughing.

      او نمی‌تواند جلوی سرفه‌ی خود را بگیرد.

      Give back my money or I am going to the police, so help me God!

      پولم را پس بده. والا به خدا قسم به پلیس مراجعه خواهم کرد!

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد help

      1. noun assistance, relief
        Synonyms:
        aid support service benefit comfort relief cooperation hand guidance use utility avail remedy cure helping hand succor lift maintenance nourishment assist advice balm corrective
        Antonyms:
        obstruction hindrance check stop harm injury blockage counteraction hurt
      1. noun employee
        Synonyms:
        worker assistant helper aide colleague partner representative supporter hand attendant servant adjutant deputy domestic ally collaborator auxiliary helpmate mate right-hand person subsidiary ancilla abettor
        Antonyms:
        management ownership
      1. verb aid, assist
        Synonyms:
        assist support encourage promote benefit serve relieve cooperate further back bolster sustain maintain prop second endorse advocate stand by stick up for befriend lend a hand do a favor do a service be of use root for boost buck up abet succor save intercede accommodate go to bat for go with take under one’s wing open doors work for see through sanction push plug hype puff stump for cheer ballyhoo patronize do one’s part
        Antonyms:
        stop hinder obstruct block harm hurt injure counteract check
      1. verb improve
        Synonyms:
        better remedy restore relieve ease heal cure treat amend alleviate mitigate facilitate revive ameliorate attend doctor nourish palliate meliorate
        Antonyms:
        worsen harm hurt injure hinder decrease

      Phrasal verbs

      help out

      (در انجام کاری) کمک کردن

      Idioms

      god helps those who help themselves

      از تو حرکت از خدا برکت

      خداوند به کسانی کمک می‌کند که در فکر کمک به خود هستند.

      be of help

      مفید بودن، سودمند بودن، چاره‌گر بودن، کمک‌کردن

      can not help oneself

      از خودداری عاجز بودن، ناتوان بودن (در جلوگیری)، اختیار دست خود (کسی)نبودن

      help oneself to

      1- (خوراک) برداشتن، برای خود غذا کشیدن 2- بدون اجازه برداشتن، دزدیدن، بلند کردن

      so help me (god)

      (به خدا) قسم، سوگند می‌خورم (به خدا)

      لغات هم‌خانواده help

      noun
      help, helper, helpfulness, helping, helplessness
      adjective
      helpful, helpless
      verb - transitive
      help
      adverb
      helpfully, helplessly

      سوال‌های رایج help

      گذشته‌ی ساده help چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده help در زبان انگلیسی helped است.

      شکل سوم help چی میشه؟

      شکل سوم help در زبان انگلیسی helped است.

      شکل جمع help چی میشه؟

      شکل جمع help در زبان انگلیسی helps است.

      وجه وصفی حال help چی میشه؟

      وجه وصفی حال help در زبان انگلیسی helping است.

      سوم‌شخص مفرد help چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد help در زبان انگلیسی helps است.

      ارجاع به لغت help

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «help» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/help

      لغات نزدیک help

      • - helotism
      • - helotry
      • - help
      • - help oneself to
      • - help out
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      pyracantha Urania homologate hairdresser menagerie effigy Persephone halloween shaft ant draw independent real fata morgana price واحد واسع وصل نشده وضعیت وقایع وقت بازی ویتامین ویلا پانتومیم پاکت پر شدن پرتنش پرمصرف پرواز پسرفت کردن
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.