آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۴

      Serve

      sɜːrv sɜːv

      گذشته‌ی ساده:

      served

      شکل سوم:

      served

      سوم‌شخص مفرد:

      serves

      وجه وصفی حال:

      serving

      شکل جمع:

      serves

      معنی serve | جمله با serve

      verb - intransitive verb - transitive A2

      سرو کردن، پذیرایی کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      Mehri served the chicken with rice.

      مهری مرغ را با پلو سرو کرد.

      The waiter served drinks to all the guests.

      پیشخدمت به همه‌ی مهمانان نوشیدنی سرو کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Please serve me some rice.

      لطفاً قدری برنج برایم بکش.

      Dinner will be served at eight.

      ساعت هشت شام داده می‌شود.

      verb - intransitive verb - transitive C1

      خدمت کردن، کار کردن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      She serves in a grocery store.

      او در یک بقالی کار می‌کند.

      He preferred to serve in the navy.

      او ترجیح داد در نیروی دریایی خدمت کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He served his nation as commander in three wars.

      او در سه جنگ به عنوان فرمانده به کشورش خدمت کرد.

      For fifty years he served the household of a merchant.

      پنجاه سال در خانه‌ی تاجری نوکری کرد.

      She considered it her duty to serve the people.

      خدمتگزاری مردم را وظیفه‌ی خود می‌دانست.

      He served on a jury twice.

      دو بار در هیئت داوران (دادگاه) عضو بود.

      He served as mayor for seven years.

      او هفت سال شهردار بود (در سمت شهردار خدمت کرد).

      to serve in the army

      در ارتش خدمت کردن

      a doctor who served in this hospital for years

      پزشکی که سال‌ها در این بیمارستان خدمت می‌کرد

      to fear God and serve mankind

      از خدا ترسیدن و به مردم خدمت کردن

      He serves two churches.

      او در دو کلیسا کشیشی می‌کند.

      verb - intransitive verb - transitive C1

      مفید بودن، سودمند بودن، نقش داشتن به‌عنوان چیزی

      It serves our national interest.

      برای منافع ملی ما خوب است.

      Seals serve as signatures.

      مهر به جای امضا به کار می‌رود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Nothing served to give him courage as did faith.

      ظاهراً هیچ‌چیز مانند ایمان به او قوت قلب نمی‌داد.

      The slightest smile would serve him for encouragement.

      کمترین لبخند او را تشویق می‌کرد.

      a tool that serves many purposes

      ابزاری که خیلی به درد می‌خورد

      verb - intransitive verb - transitive

      انگلیسی آمریکایی به درد خوردن، مفید بودن، سودمند بودن

      Learning new skills serves you in both personal and professional life.

      یادگیری مهارت‌های جدید در زندگی شخصی و حرفه‌ای برای تو مفید است.

      Hard work often serves you in the long run.

      کار سخت اغلب در طولانی‌مدت به دردت می‌خورد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He served me ill.

      حق مرا خوب ادا نکرد.

      it served him right!

      حقش بود!

      to be cruelly served

      مورد ظلم قرار گرفتن

      verb - transitive

      خدمت‌رسانی کردن، تأمین کردن، ارائه دادن

      Schools serve children by offering education and support.

      مدارس با ارائه‌ی آموزش و حمایت به کودکان خدمت‌رسانی می‌کنند.

      The NGO provides clean water to remote villages.

      سازمان غیرانتفاعی آب سالم را برای روستاهای دورافتاده تأمین می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      This school only serves the blind.

      این مدرسه ویژه‌ی نابینایان است.

      a hospital that serves the entire city

      بیمارستانی که همه‌ی شهر را زیر پوشش دارد

      He served mass every Sunday.

      هر یکشنبه مراسم عشای ربانی را سرپرستی می‌کرد.

      verb - transitive B1

      خدمت کردن (به مشتری)

      Shops must serve their customers with respect.

      فروشگاه‌ها باید به مشتریان خود با احترام خدمت کنند.

      The waiter served the guests politely.

      پیشخدمت به مهمانان به‌شکلی مؤدبانه خدمت کرد.

      verb - transitive C2

      سپری کردن، گذراندن

      He served a year in prison.

      او یک سال زندانی بود.

      Soldiers often serve in remote areas for several years.

      سربازان اغلب چند سال در مناطق دورافتاده سپری می‌کنند.

      verb - intransitive verb - transitive

      والیبال ورزش توپ را زدن، سرویس زدن (والیبال، تنیس و...)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی والیبال

      مشاهده

      She practiced serving every day to improve her tennis skills.

      او هر روز سرویس زدن را تمرین می‌کرد تا مهارت‌های تنیس خود را بهبود دهد.

      He served the ball powerfully to start the match.

      او برای شروع مسابقه، توپ را با قدرت سرویس زد.

      verb - transitive

      حقوق ابلاغ کردن، تحویل دادن (برگه‌های حقوقی)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی حقوق

      مشاهده

      He was served a summon.

      احضاریه‌ی دادگاه را به او دادند.

      The notice was handed over to the tenant yesterday.

      ابلاغیه دیروز به مستأجر تحویل داده شد.

      noun countable

      والیبال ورزش سرویس، ضربه‌ی آغاز (والیبال، تنیس و...)

      همچنین می‌توان از service استفاده کرد.

      It is very hard to return his serve.

      برگرداندن سرویس او خیلی دشوار است.

      Winning the first serve can give a player confidence.

      بردن سرویس اول می‌تواند به بازیکن اعتمادبه‌نفس بدهد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد serve

      1. verb aid, help; supply
        Synonyms:
        help assist give provide supply deliver present arrange attend to be of use be of assistance care for deal distribute dish up do for handle hit minister to nurse oblige play provision set out succor wait on work for
        Antonyms:
        take receive
      1. verb act, do
        Synonyms:
        work do perform function complete fulfill discharge labor pass attend follow observe agree accept obey carry on be employed by go through subserve hearken officiate toil
        Antonyms:
        refuse refrain
      1. verb suffice; do the work of
        Synonyms:
        work do suit satisfy answer apply fit avail function content benefit advantage profit suffice be useful be of use make be acceptable be adequate be good enough fill the bill do duty as answer the purpose work for

      Collocations

      if the occasion serves

      اگر وضع مناسب باشد، اگر فرصتی دست بدهد

      serve a purpose

      به درد کاری خوردن، به کار خوردن

      serve one's needs

      نیازهای کسی را برآورده کردن، به درد کار کسی خوردن

      serve notice

      رسماً اطلاع دادن، اخطار رسمی کردن

      to serve a subpoena on someone

      فراخوان‌نامه (یا احضاریه‌ی) رسمی به کسی دادن

      Collocations بیشتر

      serve a sentence of (period of time)

      گذراندن دوره محکومیت (مدت زمان)

      serve out a sentence

      دوره محکومیت را گذراندن

      Idioms

      if my memory serves

      اگر درست یادم باشد، اگر اشتباه نکنم

      اگر اشتباه نکنم، اگر درست یادم باشد، اگر حافظه‌ام دست بدهد

      serve the time (or the hour)

      ابن‌الوقت بودن، نان را به نرخ روز خوردن

      serve two masters

      دو دوزه بازی کردن، دو ارباب داشتن

      do (or serve) time

      (عامیانه) زندانی بودن

      لغات هم‌خانواده serve

      noun
      servant, serve, server, service, disservice, serving, servery, servicing, servility, servitude
      adjective
      serviceable, servile, serving
      verb - transitive
      serve, service

      سوال‌های رایج serve

      گذشته‌ی ساده serve چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده serve در زبان انگلیسی served است.

      شکل سوم serve چی میشه؟

      شکل سوم serve در زبان انگلیسی served است.

      شکل جمع serve چی میشه؟

      شکل جمع serve در زبان انگلیسی serves است.

      وجه وصفی حال serve چی میشه؟

      وجه وصفی حال serve در زبان انگلیسی serving است.

      سوم‌شخص مفرد serve چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد serve در زبان انگلیسی serves است.

      ارجاع به لغت serve

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «serve» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۷ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/serve

      لغات نزدیک serve

      • - serval
      • - servant
      • - serve
      • - serve a purpose
      • - serve a sentence of (period of time)
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      hand come out variant crook excess biological equalizer Americano equation Hispanic admissible algonquian allethrin amputator anti-tourism رفع خستگی کردن رنگارنگ رنگ‌کار روال جنت حافظه حر خستگی دل بستن دل کندن دوران نوزیستی ژرف‌کاو جناغ پیاده شدن ترحیمی
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.