آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۶ دی ۱۴۰۴

      Make

      meɪk meɪk

      گذشته‌ی ساده:

      made

      شکل سوم:

      made

      سوم‌شخص مفرد:

      makes

      وجه وصفی حال:

      making

      شکل جمع:

      makes

      معنی make | جمله با make

      verb - transitive A1

      ساختن، درست کردن، پختن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      She made dinner.

      او شام را آماده کرد.

      This watch was made in Korea.

      این ساعت در کره ساخته شده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      made in Germany

      ساخت آلمان

      made of stone

      ساخته‌شده از سنگ

      to make a fire

      آتش روشن کردن

      to make a house

      خانه ساختن

      to make a poem

      شعر ساختن

      They were made for each other.

      اخلاقشان با هم جور درمی‌آمد.

      (Lovelace) stone walls do not a prison make.

      دیوارهای سنگی، زندان به‌وجود نمی‌آورند.

      verb - transitive A1

      سینما و تئاتر ساختن، تولید کردن (کارگردانی کردن، تهیه‌کنندگی کردن یا بازی کردن در فیلم یا برنامه)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      جای تبلیغ شما در فست دیکشنری

      He made an independent film and also acted in the main role.

      او، فیلم مستقلی ساخت و همچنین در نقش اصلی در آن بازی کرد.

      She made a historical documentary about ancient cities and directed every scene herself.

      او، مستند تاریخی‌ای درباره‌ی شهرهای باستانی ساخت.

      verb - transitive B1

      باعث شدن، ایجاد کردن، به‌وجود آوردن، سبب شدن، موجب شدن، درست کردن (ایجاد وضعیت یا اثری)

      His decision made many problems for the whole team.

      تصمیم او، مشکلات زیادی برای کل تیم به‌وجود آورد.

      The heavy rain made serious damage to the old bridge.

      باران شدید، موجب آسیب جدی به پل قدیمی شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He made the machine work.

      او ماشین را به کار انداخت.

      He made me laugh.

      او مرا به خنده آورد.

      Make him brush his teeth.

      وادارش کن دندان‌هایش را مسواک بزند.

      to make ready

      آماده کردن

      to make a lot of noise

      خیلی سر و صدا کردن

      to make changes

      تغییر دادن

      verb - transitive

      باعث شدن، موجب شدن، تبدیل کردن، جلوه دادن، به نظر رساندن، کردن (به حالتی درآوردن)

      That beard makes him look old.

      ریش، او را پیر نشان می‌دهد.

      She raised her voice to make herself understood in the noisy hall.

      او صدایش را بلند کرد تا حرفش در سالن شلوغ فهمیده شود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The long delay made everyone impatient and frustrated.

      تأخیر طولانی، همه را بی‌حوصله و کلافه کرد.

      Stripes make her taller.

      (طرح) راه راه، او را بلندتر می‌نماید.

      verb - transitive A2

      انجام دادن، کاری کردن

      The parliament makes laws and the government implements them.

      مجلس قانون وضع می‌کند و دولت آن را اجرا می‌کند.

      The student made a strong effort to improve his performance during the semester.

      آن دانشجو، تلاش زیادی برای بهبود عملکرد خود درطول ترم انجام داد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      They made her director.

      او را رئیس کردند.

      to make a quick turn

      تند چرخ زدن

      Who made these rules?

      چه کسی این مقررات را ساخته است؟

      Can you make it by yourself?

      خودت به تنهایی می‌توانی؟

      They made love.

      آن‌ها جماع کردند.

      She made to go.

      آهنگ رفتن کرد.

      to make corrections

      تصحیح کردن

      Make room for me too!

      برای من هم جا باز کنید!

      to make a suggestion

      پیشنهاد کردن

      to make war

      جنگ کردن

      to make merry

      خوشی کردن

      to make bold

      جسارت کردن

      to make a speech

      نطق کردن

      They made him king at the age of fifty.

      در پنجاه سالگی او را به شاهی برگزیدند.

      She made the beds.

      او بسترها را مرتب کرد.

      He makes the house once a week.

      او هفته‌ای یک‌بار خانه را مرتب می‌کند.

      lawmakers

      قانون‌گذاران

      verb - transitive

      برابر بودن با، جمعاً عددی شدن، در مجموع عددی شدن، به عددی رسیدن (در نتیجه‌ی جمع یا شمارش)

      Three more customers arrived, which made the total number of visitors forty.

      سه مشتری دیگر آمدند و این باعث شد تعداد بازدیدکنندگان در مجموع به چهل نفر برسد.

      Including this report, the total number of completed projects makes twenty.

      با احتساب این گزارش، تعداد پروژه‌های تکمیل‌شده بیست تا می‌شود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      This makes his sixth novel.

      این ششمین رمان اوست.

      Two and two make four.

      دو و دو می‌شود چهار.

      two pints make a quart

      دو پاینت برابر است با یک کوارت

      verb - transitive

      انگلیسی بریتانیایی محاسبه کردن، حساب کردن، برآورد کردن، به دست آوردن (حاصل محاسبه)

      I make the distance about 400 miles.

      این مسافت را 400 مایل برآورد می‌کنم.

      They made the total cost to be more than we had expected.

      آن‌ها، هزینه‌ی کل را بیشتر از آنچه انتظار داشتیم محاسبه کردند.

      verb - transitive B2

      درآمد داشتن، پول درآوردن، کسب کردن، به دست آوردن

      He made a fortune in the stock market.

      در بازار سهام، ثروت زیادی به چنگ آورد.

      They make most of their income from online sales.

      آن‌ها، بخش عمده‌ی درآمد خود را از طریق فروش آنلاین کسب می‌کنند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to make friends

      دوست پیدا کردن یا (شدن)

      That venture made her.

      آن معامله کار او را رو به راه کرد.

      verb - transitive informal B1

      رسیدن، خود را رساندن، رفتن، توانستن

      We made it to Mashhad in two hours.

      ما دو ساعته به مشهد رسیدیم.

      I’m not sure I can make the 9 a.m. meeting tomorrow.

      مطمئن نیستم بتوانم فردا در جلسه‌ی ساعت ۹ حاضر شوم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      You'll make a fine teacher.

      تو معلم خوبی خواهی شد.

      The ship made port.

      کشتی به بندر رسید.

      He didn't make the train.

      او به قطار نرسید.

      What do you make of this movie?

      از این فیلم چی سردرآوردی؟/ از این فیلم چه فهمیدی؟

      We made one hundred miles an hour.

      ما ساعتی صد کیلومتر می‌رفتیم.

      verb - transitive

      ورزش راه یافتن، عضو شدن، انتخاب شدن (برای تیم)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      He made the team.

      او را در تیم پذیرفتند.

      Despite his talent, he couldn’t make the youth academy team this season.

      باوجود استعدادش، این فصل نتوانست به تیم آکادمی جوانان راه یابد.

      verb - transitive

      منتشر شدن، بازتاب پیدا کردن، وارد صفحات خبری شدن

      The story made all the papers.

      داستان در همه‌ی روزنامه‌ها چاپ شد.

      The discovery made the science magazines and attracted a lot of attention.

      آن کشف، وارد مجلات علمی شد و توجه زیادی را به خود جلب کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      It made the headlines.

      سرتیترهای روزنامه را تشکیل می‌داد.

      verb - transitive informal

      کامل کردن، بی‌نقص کردن، به کمال رساندن

      Her elegant scarf made the outfit and gave it a classy look.

      شال شیک، لباس را کامل کرد و به آن ظاهری باکلاس بخشید.

      The lighting in the hall made the whole event and created a wonderful atmosphere.

      نورپردازی سالن، کل مراسم را کامل کرد و فضایی فوق‌العاده ایجاد کرد.

      noun countable

      مارک، برند، شرکت سازنده

      Some customers prefer local makes because they are easier to repair.

      بعضی از مشتریان، مارک‌های داخلی را ترجیح می‌دهند؛ چون تعمیرشان آسان‌تر است.

      We compared several makes of cameras before choosing this one.

      قبل‌از انتخاب این دوربین، چندین برند دوربین را با هم مقایسه کردیم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a foreign make of a car

      اتومبیل ساخت خارج

      this car's make and year

      مارک و تاریخ ساخت این اتومبیل

      tools of heavier make

      ابزار سنگین ساخت‌تر

      do a make on a suspect

      شخص مورد سوءظن را انگشت‌نگاری کردن

      a man of this make

      مردی با این خلق و خوی

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد make

      1. verb create, build
        Synonyms:
        produce form build cause generate originate invent compose construct fashion prepare arrange assemble shape effect initiate establish whip up dream up put together synthesize engender conceive manufacture occasion parent secure mold hatch forge bring about constitute beget cook lead to adjust spawn frame get ready give rise to fabricate brew cook up draw on knock off tear off dash off throw together
        Antonyms:
        destroy ruin crush raze
      1. verb induce, compel
        Synonyms:
        cause force compel drive press oblige require effect start initiate bring about secure coerce impel constrain pressurize prevail upon impress interfere meddle tamper dragoon horn in shotgun concuss
        Antonyms:
        stop prevent discourage dissuade halt
      1. verb designate, appoint
        Synonyms:
        name nominate select appoint assign delegate elect constitute install tap ordain create advance invest proffer finger tender
        Antonyms:
        renounce demote
      1. verb enact, execute
        Synonyms:
        do perform execute act carry out practice engage in conduct effect pass establish declare decree prepare form frame formulate draft draw up legislate carry on carry through prosecute wage
        Antonyms:
        deny refuse veto disallow refute
      1. verb add up to; constitute
        Synonyms:
        compose form make up represent amount to equal comprise embody constitute construct put together compound mix organize fabricate synthesize come to structure texture
      1. verb estimate, infer
        Synonyms:
        think suppose judge reckon figure gather deduce conclude infer derive draw calculate gauge deduct dope out collect
        Antonyms:
        measure calculate
      1. verb earn, acquire
        Synonyms:
        get gain acquire receive secure net realize obtain reap take in pull rate bring in harvest pull down hustle clean up bring home bacon sock
        Antonyms:
        lose
      1. verb arrive, aim at
        Synonyms:
        reach get to go move proceed advance attain meet arrive at head aim at bear catch arrive in time set out take off break for strike out light out
        Antonyms:
        fail
      1. verb to cause
        Synonyms:
        cause start effect induce bring bring about bring on effectuate generate ingenerate create lead to occasion result in secure stimulate set off initiate stir touch off trigger have get
      1. verb to appoint
        Synonyms:
        name nominate appoint designate select make up constitute tap
        Antonyms:
        renounce demote

      Phrasal verbs

      make after

      دنبال کردن، تعقیب کردن

      make away with

      دزدیدن، بلند کردن، کش رفتن

      کشتن

      make for

      به‌ سوی جایی حرکت کردن، عازم شدن

      منجر شدن

      make fun of

      مسخره کردن، دست انداختن

      make off

      با عجله رفتن

      فرار کردن

      Phrasal verbs بیشتر

      make off with

      دزدیدن

      make out

      پر کردن، نوشتن، تنظیم کردن (چک، کارت، سند رسمی و...)

      تشخیص دادن، فهمیدن، دیدن، شنیدن، سر درآوردن، متوجه شدن (به‌سختی)

      وانمود کردن، تظاهر کردن، جلوه دادن، جا زدن، طور دیگری نشان دادن، معرفی کردن، وانگاشتن (اغلب نادرست)

      از پس کاری برآمدن، پیش رفتن، سر کردن، گذر کردن، خوب عمل کردن، موفق شدن

      عشق بازی کردن، معاشقه کردن، بوسیدن و در آغوش گرفتن

      رابطه‌ی جنسی داشتن، هم‌بستر شدن، آمیزش داشتن، سکس کردن

      make over

      مالکیت را به دیگری منتقل کردن

      بازسازی کردن، تعمیر کردن، نوسازی کردن

      make up

      ساختن، از خود درآوردن، سر هم کردن، گفتن (بهانه یا داستان، اغلب برای فریب دادن کسی)

      تهیه کردن، آماده کردن، ترتیب دادن، درست کردن، چیدن، مرتب کردن

      دوختن

      صفحه‌آرایی کردن، چیدمان کردن (صفحه، کتاب یا روزنامه)

      آماده کردن رختخواب، انداختن رختخواب (برای کسی)

      برپا کردن آتش، روشن کردن آتش، شعله‌ور کردن آتش (با افزودن هیزم یا ذغال)

      جبران کردن، کامل کردن، افزودن، پر کردن (جای خالی)

      آرایش کردن، گریم کردن

      تشکیل دادن، در بر گرفتن، ساختن، شامل بودن

      آشتی کردن

      تصمیم گرفتن

      make up to

      چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن

      make with

      (عامیانه) 1- طبق دستور عمل کردن 2- تولید کردن، ارائه دادن

      make into

      تبدیل کردن

      make of

      شکل دادن به فکر

      make out of

      ساختن از

      make towards

      رفتن به طرف

      make way

      پیش رفتن، پیشرفت کردن

      Collocations

      make as if (or as though) ...

      رفتار کردن چنانچه گویی ...

      make oneself comfortable

      راحت بودن و استراحت کردن، غنودن

      make a difference

      1- فرق داشتن، اثر داشتن، مهم بودن 2- وضع را عوض کردن، دیدگاه را عوض کردن

      make hay

      1- علوفه را زدن و در آفتاب پهن کردن 2- از فرصت استفاده کردن

      make talk

      1- (برای وقت‌گذرانی) حرف زدن، اختلاط کردن، گپ زدن 2- شایعه‌سازی کردن

      Collocations بیشتر

      make one tired

      1- خسته کردن 2- (عامیانه) آزردن، رنج دادن

      make a living

      امرار معاش کردن، گذران زندگی کردن، کسب درآمد کردن، زندگی را چرخاندن

      make someone's acquaintance

      با کسی آشنا شدن

      to make allowance(s)

      به حساب آوردن، منظور کردن

      to make allowance(s) for

      1- بخشودن، معاف کردن 2- به حساب آوردن، در نظر گرفتن، پیش‌بینی کردن

      make the bed

      تختخواب را مرتب کردن، مرتب کردن تخت‌خواب

      make bold

      جرئت کردن، به خود اجازه دادن، جسارت کردن

      make a botch of

      بد انجام دادن، (ناخوشایند) ریدمان کردن، خیطی بالا آوردن

      make camp

      چادر زدن، خیمه برپا کردن، بیتوته کردن

      make capital of

      حداکثر بهره را (از چیزی) گرفتن

      make certain

      اطمینان به عمل آوردن، مطمئن شدن

      make a change

      تغییر یا تنوع ایجاد کردن

      make a clown of oneself

      خود را مضحکه‌ی دیگران کردن

      file (or make) a complaint

      (رسماً) شکایت کردن

      make a compromise

      مصالحه کردن، (در خواسته‌های خود) تخفیف دادن

      make conversation

      (به خاطر ادای وظیفه یا ادب و غیره) سرصحبت را باز کردن

      make a copy (of)

      رونوشت (تهیه) کردن، کپی کردن

      make the sign of the cross

      (با انگشت در هوا و یا روی سینه‌ی خود) صلیب کشیدن

      make one's excuses

      (به خاطر عدم شرکت در چیزی یا قصور و غیره) پوزش خواستن

      (make) a false move

      (اقدام به) کار غیرعاقلانه یا خطرناک، (دست زدن به) کار غلط

      (make) a false start

      1- (در مسابقه) قبل از موقع آغاز کردن، از جا پریدن، (قبل از دررفتن تیر) دویدن 2- آغاز توأم با ناکامی، لغزش در ابتدای کار

      make up a fire

      (انگلیس) آتش را تندتر کردن (با افزودن چوب یا زغال و غیره)

      make a foray into (something)

      (در چیزی) به تاخت و تاز پرداختن

      make (or be)friends (with)

      دوست شدن با، دوستی کردن با

      make haste

      شتاب کردن، عجله کردن، شتابیدن

      make an impression on

      اثر گذاشتن بر، هناییدن، اندیش‌گذاری کردن

      make the best of a bad job

      کار یا چیز بد یا ناخوش‌آیند را تا می‌شود خوب انجام دادن

      make mention of

      (مختصراً) گفتن، اشاره کردن، ذکرکردن

      make merry

      شادی کردن، خوش بودن، عیش و طرب کردن

      make mischief

      شر به پا کردن، شهرآشوبی کردن، شیطنت کردن، دوبه‌هم‌زنی‌کردن

      make money

      پول به دست آوردن، سود بردن، پول‌دار شدن

      make noise

      صدا کردن، سروصدا کردن، تلق‌تلوق کردن

      make notes

      یادداشت کردن، خلاصه‌نویسی کردن

      make a parade of something

      پز دادن، به رخ دیگران کشیدن

      make one's peace with

      آشتی کردن با، از در صلح درآمدن

      make oneself plain

      صریحاً گفتن، رک بیان کردن

      make something plain

      به وضوح نشان دادن با بیان کردن

      make pretensions (to)

      ادعا کردن، تظاهر کردن، وانمود کردن

      make progress

      پیشرفت کردن، (حال بیمار) بهتر شدن

      make ready

      1- آماده کردن، فراهم کردن، روبه راه کردن 2- سامان دادن 3- لباس پوشیدن

      make (or keep) record of something

      چیزی را یادداشت‌کردن یا مورد‌توجه خاص قرار دادن، اسناد چیزی را نگه‌داشتن

      make reference to

      اشاره کردن به، عطف کردن به، بازگشت دادن به

      make (or cancel) a reservation

      پیش‌گرفت کردن (یا باطل کردن)، از قبل جا ذخیره کردن (یا ذخیره‌ی جا را باطل کردن)

      make room (for)

      دفتی زدن، جا باز کردن، جا دادن

      make (or kick up) a row

      قیل و قال راه انداختن، سرو صداکردن

      make sacrifices

      فداکاری کردن، جانبازی کردن، ازخود‌گذشتگی کردن

      make sail

      1- بادبان‌ها را افراشتن (گستردن) 2- (مسافرت دریایی) آغاز کردن

      make a sale

      فروش کردن، موفق به فروش چیزی شدن

      make sport of

      دست انداختن، مورد تمسخر قرار دادن

      make a stand

      موضع خود را مشخص کردن، موضع گرفتن

      make a success of something

      چیزی را کامیابانه انجام دادن، کامیاب کردن

      make thrusts at someone

      (با مشت یا خنجر و غیره) به کسی پریدن، حمله کردن

      make use of

      استفاده کردن (از)، به کار بردن، غنیمت شمردن

      make somebody welcome

      با گرمی از کسی پذیرایی کردن

      make a detour

      مسیر انحرافی رفتن

      make an effort

      تلاش کردن، کوشش کردن

      make an allegation

      اتهام زدن

      make an excuse

      بهانه آوردن، عذر آوردن

      make eye contact

      برقراری تماس چشمی

      make a film

      فیلم ساختن

      make a slight alteration

      ایجاد یک تغییر جزئی، اصلاح جزئی کردن

      make a fool out of someone

      کسی را احمق جلوه دادن/ کسی را دست انداختن/ کسی را مسخره کردن

      make a small fortune

      ثروت کمی به دست آوردن

      make friends

      دوست پیدا کردن

      make a good impression

      تاثیر خوب گذاشتن، (در ذهن) اثر خوب به جا گذاشتن

      make good progress

      پیشرفت خوبی داشتن، خوب پیش رفتن

      make great strides

      پیشرفت چشمگیری داشتن/کردن، گام‌های بلندی برداشتن

      make headlines

      تیتر اول شدن، خبرساز شدن

      make yourself at home

      احساس راحتی کردن (مثل خانه خودت بدون)

      make an impact

      تاثیر گذاشتن

      make an improvement

      بهبود ایجاد کردن، پیشرفت کردن

      make an appointment

      قرار ملاقات گذاشتن

      make a list

      تهیه لیست، لیست درست کردن

      make a loss

      ضرر کردن

      make eye-contact

      تماس چشمی برقرار کردن

      make a mistake

      اشتباه کردن

      make modifications

      اصلاحات انجام دادن / تغییراتی ایجاد کردن

      make an observation

      مشاهده کردن / اظهار نظر کردن

      make photocopies

      کپی گرفتن

      make a point

      منظور خود را رساندن / نکته ای را بیان کردن

      make preparations

      تدارک دیدن / آماده سازی کردن

      make a profit

      سود کردن

      make a recording

      ضبط کردن صدا/تصویر

      make redundant

      مازاد اعلام کردن، اخراج کردن (به دلیل عدم نیاز)

      make a reservation

      رزرو کردن

      make small talk

      گپ زدن، صحبت های معمولی و غیر جدی کردن

      make a sound

      صدا در آوردن، صدا تولید کردن

      make a speech

      سخنرانی کردن

      make a start

      شروع کردن، دست به کار شدن

      make time for

      وقت گذاشتن برای، زمان اختصاص دادن به

      make your way

      رفتن به، راهی شدن به، پیش رفتن به سوی

      make a withdrawal

      برداشت کردن (پول)

      make a note

      یادداشت کردن

      make arrangements for

      ترتیبات چیزی را دادن، مقدمات کاری را فراهم کردن

      make an assumption

      فرض کردن

      make a bad impression

      تاثیر بد گذاشتن، اثر بد به جا گذاشتن

      make a breakthrough

      پیشرفت چشمگیر کردن، دستیابی به موفقیت مهم

      make a phone call

      تماس تلفنی برقرار کردن

      make a case for

      دفاع کردن از، استدلال آوردن برای

      make changes

      تغییراتی ایجاد کردن

      make a choice

      انتخاب کردن

      make it clear

      روشن کردن / واضح ساختن

      make an adjustment

      تنظیم کردن، اصلاح کردن

      make a comment

      نظر دادن، اظهار نظر کردن

      make a commitment

      تعهد دادن، متعهد شدن

      make a comparison

      مقایسه کردن

      make a contribution

      مشارکت کردن، سهم داشتن، کمک کردن

      make polite conversation

      صحبت‌های مودبانه کردن، گپ زدن از روی ادب

      make a decision

      تصمیم گرفتن

      make demands on

      درخواست داشتن از، توقع داشتن از، فشار آوردن به

      make a full recovery

      بهبودی کامل یافتن

      make a habit of

      عادت کردن به، خو گرفتن به

      make an apology

      عذرخواهی کردن

      make a complaint

      شکایت کردن

      make a payment

      پرداخت کردن

      make plans

      برنامه ریزی کردن

      make a plea

      درخواست کردن، التماس کردن (معمولا در دادگاه یا موقعیت رسمی)

      make a proposal

      پیشنهاد دادن (معمولا پیشنهاد رسمی یا کاری)

      make a relationship work

      برای موفقیت یک رابطه تلاش کردن

      make room for

      جا باز کردن برای

      make a success of

      موفق شدن در، به موفقیت رساندن

      make some suggestions

      پیشنهاداتی دادن، پیشنهاد کردن

      make someone welcome

      به گرمی پذیرفتن، خوشامد گفتن، استقبال کردن

      make arrangements

      ترتیبات را دادن / تدارک دیدن / هماهنگی کردن

      make an attempt

      تلاش کردن، سعی کردن

      make someone’s acquaintance

      با کسی آشنا شدن

      make sound business sense

      منطق تجاری درست/عقلانی بودن از نظر تجاری

      make calculations

      محاسبه کردن، حساب کردن

      make the case for

      دفاع کردن از، استدلال آوردن برای

      it would make a change

      تنوعی می‌شود، (برای یک بار هم که شده) فرق می‌کند، تغییر ایجاد می‌کند (در جهت مثبت)

      make a competition

      رقابت ایجاد کردن / مسابقه برگزار کردن

      make a stand against

      در برابر ... ایستادگی کردن

      make a discovery

      کشف کردن/به کشفی دست یافتن

      make enemies

      دشمن تراشی کردن/ دشمن ساختن

      make an escape

      فرار کردن

      make a call

      تماس گرفتن، زنگ زدن، تلفن کردن، تماس تلفنی برقرار کردن

      Idioms

      make a fool of

      مسخره کردن، دست انداختن

      make a meal on (or of)

      خوردن، به عنوان خوراک مصرف کردن

      make one's day

      (عامیانه) دلشاد کردن

      (امریکا - عامیانه)روز کسی را موفقیت‌آمیز کردن

      make do

      با آنچه که در دسترس است کاری را انجام دادن، با کم ساختن

      make it

      (عامیانه) 1- موفق شدن، نائل شدن 2- سپوختن

      Idioms بیشتر

      make like

      (عامیانه) جعل هویت کردن، تقلید کردن

      make or break

      یا موفق کردن یا نابود کردن (کسی یا چیزی)

      on the make

      (عامیانه) 1- (برای موفقیت) کوشیدن 2- درصدد یافتن معشوق یا رفیق بودن

      make ends meet

      (با پول و درآمد بخورونمیر) گذران زندگی کردن، امرار معاش کردن، از پس مخارج ابتدایی برآمدن، مخارج زندگی را تأمین کردن

      to make a long story short

      مخلص کلام، خلاصه‌ی کلام، بخواهم خلاصه بگویم، خلاصه اینکه، لب مطلب اینکه

      make believe

      وانمود کردن، تصور کردن، تظاهر کردن

      make hay while the sun shines

      تا تنور داغ است نان را بچسبان، از فرصت استفاده کن

      make a pig of oneself

      (محاوره) مثل گاو خوردن، شکمی از عزا درآوردن/ پرخوری کردن/ پر خوردن/ تا خرخره خوردن

      make short shrift of

      با بی‌صبری یا شتاب رسیدگی کردن یا پرداختن به کاری، زود انجام دادن

      to make advances (to)

      (با اشاره و کنایه) در ایجاد رابطه با جنس مخالف کوشیدن

      make an appearance

      در ملاء عام ظاهر شدن، حضور یافتن، حاضر بودن

      to make an ass of (oneself)

      خریت کردن، الاغ‌بازی درآوردن، حماقت کردن

      strike (or make) a bargain with someone

      با کسی به توافق رسیدن، معامله کردن

      make a beeline for

      (عامیانه) مستقیماً رفتن به، یکراست رفتن

      make the best of

      ساختن با، تحمل کردن

      make one's blood boil

      خشمگین کردن، به خشم آوردن، خون کسی را به جوش آوردن

      سخت به خشم آوردن

      make one's blood run cold

      سخت ترساندن

      make a bolt for

      زدن به چاک، جیم شدن، فلنگ را بستن

      make no bones about

      بی‌چون و چرا کردن، بی‌شک و تردید انجام دادن، ابا نداشتن

      make a break (from)

      فرار کردن از زندان، گریختن

      make a clean breast of

      کاملاً اقرار کردن، (گناه و تقصیر و سر و غیره) آشکار کردن

      make bricks without straw

      بدون وسایل لازم اقدام به کاری کردن

      make a case (or make out a case)

      قویا استدلال کردن، دلیل و برهان آوردن

      make one's case

      با دلیل و برهان ثابت کردن، به سود خود استدلال کردن

      make common cause with

      متحد شدن با، دارای منافع یا آرمانهای مشترک شدن یا کردن

      clothes make the man

      طرز لباس پوشیدن سرشت هر شخص را نشان می‌دهد

      make a corner in something

      (انگلیس) قبضه کردن، تحت اختیار درآوردن، به چنگ آوردن

      make one's flesh (or skin) creep

      مشمئز کردن، به چندش آوردن

      make a day of it

      (عامیانه) تمام روز را صرف کاری کردن

      make a big deal out of

      (عامیانه) بزرگ وانمود کردن

      reach (or arrive at or make) a decision

      به نتیجه‌ی به‌خصوصی رسیدن، تصمیم (مقتضی) گرفتن

      make demands on somebody (or something)

      کسی (یا چیزی را) سخت به کار گرفتن، تحت فشار قرار دادن

      make a dent

      کاستن، کاهش دادن، کاهش یافتن، کم کردن، تضعیف کردن، تضعیف شدن (اغلب با حرف اضافه‌ی in می‌آید)

      make a difference

      1- فرق داشتن، اثر داشتن، مهم بودن 2- وضع را عوض کردن، دیدگاه را عوض کردن

      make no difference

      اهمیت نداشتن، مهم نبودن، تفاوتی ایجاد نکردن

      what's the difference? (what difference does it make?)

      چه فرق می‌کند؟/ چه تفاوتی دارد؟/ اهمیت ندارد، علی‌السویه است.

      make the dust fly

      1- با حرارت و شدت عمل کردن 2- با سرعت حرکت کردن

      make an example of

      مایه‌ی عبرت (دیگران) کردن

      make an exception

      استثنا قائل شدن

      make eyes at

      نگاه عاشقانه یا دعوت آمیز کردن به

      make a face (make faces at)

      دهن‌کجی کردن به، ادا در آوردن

      make (or cut) a figure

      چشمگیر بودن، تحت‌تأثیر قرار دادن

      make a fool of (oneself)

      آبروی (خود را) ریختن، (خود را) مضحکه کردن، (خود را) مورد تمسخر قرار دادن

      make free with

      1- از آن خود دانستن، برداشتن، صاحب شدن

      2- دست‌درازی کردن، پررویی کردن، از حد خود تجاوز کردن

      make fun of (poke fun at)

      مسخره کردن، دست انداختن، مچل کردن، منتر کردن

      make the fur fly

      (عامیانه) 1- دودستگی ایجاد کردن، دوبه‌هم‌زنی کردن، فتنه کردن 2- به نتایج درخشان رسیدن (به‌سرعت)

      make a fuss (or kick up a fuss)

      (عامیانه) خشمگین و هیجان‌زده شدن، محشر به‌پا کردن، فتنه‌ به‌ پا کردن

      make a fuss of (someone or something)

      (انگلیس - عامیانه) سنگ (کسی یا چیزی را) خیلی به سینه زدن، زیاد توجه کردن به

      make game of

      به باد تمسخر گرفتن، دست انداختن، مسخره کردن

      make good

      (آمریکا) موفق شدن، برآوردن، اثبات کردن

      to make the grade

      1- به بالای سر بالایی رسیدن 2- بر مشکلات فائق شدن، کامیاب شدن

      to make one turn (over) in one's grave

      انجام دادن کاری که مرده‌ای را در قبر عذاب بدهد، برخلاف میل یا عقیده‌ی مرده‌ای رفتار کردن

      to do (or make) gree

      تاوان دادن، جبران خسارت کردن

      make one's hair stand on end

      وحشت‌زده یا مشمئز کردن

      make hay

      1- علوفه را زدن و در آفتاب پهن کردن 2- از فرصت استفاده کردن

      make hay (out) of

      از چیزی به سود خود استفاده کردن، فرصت را غنیمت شمردن

      make head

      جلو رفتن، پیشرفت کردن (علی‌رغم دشواری و مشکلات)

      (not) make heads or tails of something

      فهمیدن، درک کردن، سر درآوردن از چیزی (معمولاً به‌صورت منفی می‌آید)

      make history

      کار مهم کردن، در تاریخ ماندگار شدن، در تاریخ ثبت شدن، کار تاریخی انجام دادن، کاری بی‌سابقه و ماندگار کردن

      make a hole in

      مقدار قابل‌ملاحظه‌ای از چیزی را مصرف کردن یا کاستن

      make it hot for (someone)

      (برای کسی) تولید زحمت و ناراحتی کردن، در تنگنا قرار دادن

      do (or make) a good (or bad) job

      خوب (یا بد) کار کردن

      make a killing

      سود کلان بردن، پول بسیار به جیب زدن

      make up leeway

      (انگلیس - عامیانه) وقت از دست‌رفته را جبران کردن، عقب‌افتادگی را جبران کردن

      make a leg

      (با خم کردن زانو) تعظیم کردن

      make light of

      دست کم گرفتن، ناچیز تلقی کردن، سرسری گرفتن

      make little of

      دست کم گرفتن، حقیر شمردن، ناچیز شمردن

      make things lively for somebody

      وضع را برای کسی هیجان‌انگیز یا کمی خطرناک کردن

      make love

      رابطه‌ی جنسی داشتن، عشق‌بازی کردن، هم‌بستر شدن، سکس کردن، نزدیکی کردن

      manners make the man

      ارزش مرد به رفتار اوست

      make one's mark

      کامیاب شدن، اسم درکردن، موفق و مشهور شدن

      make matters worse

      وضع را بدتر کردن

      make mincemeat of

      1- خرد کردن، ریز‌ریز کردن 2- کاملاً شکست دادن یا رد کردن، له و لورده کردن

      make up one's mind

      تصمیم گرفتن، به نظر قطعی رسیدن

      make no mistake (about it)

      غیر از این فکر نکن، در این مورد اشتباه نکن

      make a mock of

      دست انداختن، مورد تمسخر قرار دادن، مسخره کردن

      make mock of

      خندیدن به، دست انداختن، مچل کردن

      make a mockery of

      مسخره بودن یا بیهوده بودن چیزی را نشان دادن

      make a mountain out of a molehill

      از کاه کوه ساختن، چیزهای کم اهمیت را مهم شمردن

      make a monkey out of

      مضحکه کردن، اسباب خنده‌ی دیگران کردن

      make the most of

      حداکثر استفاده را بردن از، از فرصت استفاده‌ی کامل بردن

      make one's mouth water

      دهان کسی را آب انداختن، سخت مشتاق کردن

      make much of

      اهمیت دادن به، مهم پنداشتن

      make news

      کاری که جنبه‌ی خبری دارد انجام دادن، کار مهم انجام دادن

      make a night of it

      تا پاسی از شب (یا سرتاسر شب) جشن گرفتن

      make a nuisance of oneself

      موی دماغ شدن، مزاحم دیگران شدن، موجب دردسر شدن

      one swallow does not make a summer

      با یک گل بهار نمی‌شود

      make peace

      1- صلح کردن، به جنگ پایان دادن 2- آشتی کردن

      make a pitch for

      (امریکا - عامیانه) از چیزی یا کسی تعریف کردن

      make play for

      (عامیانه) 1- برای جلب جنس مقابل کوشش کردن 2- (برای به دست آوردن) از هیچ کوششی فرو گذار نکردن

      make a point of

      1- توجه دیگران را (به چیزی) جلب کردن 2- با اصرار کاری را انجام دادن، عمداً کردن

      politics make strang bedfellows

      سیاست شخص را وادار به خیلی کارها می‌کند

      make a practice of

      از روی عادت یا رسم انجام دادن، معمولاً انجام دادن

      make one's presence felt

      (به‌خاطر کیاست یا کفایت و غیره) همه را متوجه حضور خود کردن

      make someone a present of something

      چیزی را به کسی هدیه دادن، چیزی را به کسی دادن

      make a production (out) of

      (عامیانه) توی بازی رفتن، (چیزی را بیش از حد) بزرگ کردن یا با آب و تاب شرح دادن

      make a rod for one's own back

      برای خود دردسر درست کردن، خود را در مخمصه قرار دادن

      make one's rounds

      1- (دکتر) به عیادت بیماران در بیمارستان رفتن 2- گشت زدن

      make oneself scarce

      (عامیانه) کم پیدا شدن، رفتن، جیم شدن، فلنگ را بستن

      make the scene

      (عامیانه) 1- حضور داشتن 2- شرکت کردن، (در کاری) فعالیت کردن

      make sense

      قابل فهم بودن، معنی داشتن، معنی دادن، مفهوم داشتن، قابل درک بودن

      منطقی بودن، معقول بودن، عقلانی بودن

      make (or cast) sheep's eyes at

      (با کم‌رویی و عشق) نگاه کردن به، نگاه عاشقانه و محجوبانه کردن

      make shift (with)

      (قدیمی) سرکردن با، ساختن با، قانع بودن با

      make it snappy!

      (عامیانه) زود باش، یاالله!

      make something of

      1- مورد استفاده قرار دادن، به کار زدن 2- اهمیت قائل شدن

      make a spectacle of oneself

      (در انتظار) خود را مضحکه کردن، افتضاح بالا آوردن، الم شنگه به پا کردن، (به‌طور منفی) جلب توجه کردن

      make a splash

      سر و صدا ایجاد کردن، جلب توجه کردن، گرفتن

      make (or take) a stab at

      پرداختن (به کاری)، دست به کار شدن

      make sure (of something)

      اطمینان حاصل کردن، خاطرجمع کردن، مطمئن شدن

      make talk

      1- (برای وقت‌گذرانی) حرف زدن، اختلاط کردن، گپ زدن 2- شایعه‌سازی کردن

      make a thing of something

      خیلی بزرگ کردن، دستاویز قرار دادن

      make time

      1- (قطار و غیره - برای جبران دیر کرد) تندتر رفتن، وقت از‌دست‌رفته را جبران کردن 2- تندتر کار کردن، سریع عمل کردن

      make time with

      (امریکا - عامیانه) جلب محبت کردن، رابطه‌ی جنسی برقرار کردن، به تور زدن (کسی را)

      make one tired

      1- خسته کردن 2- (عامیانه) آزردن، رنج دادن

      make tracks

      1- (عامیانه) با شتاب رفتن، رهسپارشدن 2- (مثلاً با کفش گل‌آلود) رد پا باقی گذاشتن

      two wrongs don't make a right

      تکرار کار خلاف دردی را دوا نمی‌کند

      make a u-turn

      دور زدن، 180 درجه چرخیدن

      make a visit (or pay a visit)

      به ملاقات رفتن، دیدار کردن، سرکشی کردن، به دیدن (کسی) رفتن

      make water

      1- شاشیدن، ادرار (خالی) کردن (to pass water هم می‌گویند) 2- (قایق و غیره- به‌خاطر سوراخ) آب به خود راه دادن

      make waves

      وضع موجود را به هم زدن، سر و صدا ایجاد کردن

      make one's way

      1- پیشرفت کردن 2- ادامه دادن 3- کامیاب شدن

      make the welkin ring

      صدای بسیار بلند ایجاد کردن، آسمان را به غرش در آوردن

      whom the gods want to destroy they first make mad

      خدایان آن‌هایی را که می‌خواهند نابود کنند ابتدا دیوانه می‌کنند، عقل که نیست جان در عذاب است، بی‌عقل سبب تباهی است

      make short (or quick) work of

      زود غائله را خواباندن، زود از شر چیزی خلاص شدن، زود خاتمه دادن، زود رسیدگی کردن

      make the worst of

      بدبین بودن (درباره‌ی چیزی)، بدترین احتمالات را درنظر گرفتن

      make a pig's ear (our) of something...

      خراب کردن، ضایع کردن، افتضاح کردن در...

      make a hash of

      گند زدن، تر زدن، خراب کردن (چیزی) (با اشتباه‌های مکرر)

      make a bundle

      پول پارو کردن، پول زیاد به جیب زدن، پول زیادی درآوردن، درآمد خوبی داشتن

      you can lead a horse to water, but you can't make him drink

      نمی‌تونی کسی رو به انجام کاری مجبور کنی (می‌تونی به کسی پیشنهاد خوبی بدی، اما نمی‌تونی وادارش کنی که انجامش بده)

      make a living

      امرار معاش کردن، گذران زندگی کردن، کسب درآمد کردن، زندگی را چرخاندن

      لغات هم‌خانواده make

      noun
      make, remake, maker, making
      adjective
      unmade
      verb - transitive
      make, remake

      سوال‌های رایج make

      گذشته‌ی ساده make چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده make در زبان انگلیسی made است.

      شکل سوم make چی میشه؟

      شکل سوم make در زبان انگلیسی made است.

      وجه وصفی حال make چی میشه؟

      وجه وصفی حال make در زبان انگلیسی making است.

      سوم‌شخص مفرد make چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد make در زبان انگلیسی makes است.

      ارجاع به لغت make

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «make» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/make

      لغات نزدیک make

      • - majuscule
      • - makable
      • - make
      • - make (or be)friends (with)
      • - make (or cancel) a reservation
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      pyracantha Urania homologate hairdresser menagerie effigy Persephone halloween shaft ant draw independent real fata morgana price واحد واسع وصل نشده وضعیت وقایع وقت بازی ویتامین ویلا پانتومیم پاکت پر شدن پرتنش پرمصرف پرواز پسرفت کردن
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.