ساختن، درست کردن، پختن
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی کاربردی متوسط
She made dinner.
او شام را آماده کرد.
This watch was made in Korea.
این ساعت در کره ساخته شده است.
made in Germany
ساخت آلمان
made of stone
ساختهشده از سنگ
to make a fire
آتش روشن کردن
to make a house
خانه ساختن
to make a poem
شعر ساختن
They were made for each other.
اخلاقشان با هم جور درمیآمد.
(Lovelace) stone walls do not a prison make.
دیوارهای سنگی، زندان بهوجود نمیآورند.
سینما و تئاتر ساختن، تولید کردن (کارگردانی کردن، تهیهکنندگی کردن یا بازی کردن در فیلم یا برنامه)
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
He made an independent film and also acted in the main role.
او، فیلم مستقلی ساخت و همچنین در نقش اصلی در آن بازی کرد.
She made a historical documentary about ancient cities and directed every scene herself.
او، مستند تاریخیای دربارهی شهرهای باستانی ساخت.
باعث شدن، ایجاد کردن، بهوجود آوردن، سبب شدن، موجب شدن، درست کردن (ایجاد وضعیت یا اثری)
His decision made many problems for the whole team.
تصمیم او، مشکلات زیادی برای کل تیم بهوجود آورد.
The heavy rain made serious damage to the old bridge.
باران شدید، موجب آسیب جدی به پل قدیمی شد.
He made the machine work.
او ماشین را به کار انداخت.
He made me laugh.
او مرا به خنده آورد.
Make him brush his teeth.
وادارش کن دندانهایش را مسواک بزند.
to make ready
آماده کردن
to make a lot of noise
خیلی سر و صدا کردن
to make changes
تغییر دادن
باعث شدن، موجب شدن، تبدیل کردن، جلوه دادن، به نظر رساندن، کردن (به حالتی درآوردن)
That beard makes him look old.
ریش، او را پیر نشان میدهد.
She raised her voice to make herself understood in the noisy hall.
او صدایش را بلند کرد تا حرفش در سالن شلوغ فهمیده شود.
The long delay made everyone impatient and frustrated.
تأخیر طولانی، همه را بیحوصله و کلافه کرد.
Stripes make her taller.
(طرح) راه راه، او را بلندتر مینماید.
انجام دادن، کاری کردن
The parliament makes laws and the government implements them.
مجلس قانون وضع میکند و دولت آن را اجرا میکند.
The student made a strong effort to improve his performance during the semester.
آن دانشجو، تلاش زیادی برای بهبود عملکرد خود درطول ترم انجام داد.
They made her director.
او را رئیس کردند.
to make a quick turn
تند چرخ زدن
Who made these rules?
چه کسی این مقررات را ساخته است؟
Can you make it by yourself?
خودت به تنهایی میتوانی؟
They made love.
آنها جماع کردند.
She made to go.
آهنگ رفتن کرد.
to make corrections
تصحیح کردن
Make room for me too!
برای من هم جا باز کنید!
to make a suggestion
پیشنهاد کردن
to make war
جنگ کردن
to make merry
خوشی کردن
to make bold
جسارت کردن
to make a speech
نطق کردن
They made him king at the age of fifty.
در پنجاه سالگی او را به شاهی برگزیدند.
She made the beds.
او بسترها را مرتب کرد.
He makes the house once a week.
او هفتهای یکبار خانه را مرتب میکند.
lawmakers
قانونگذاران
برابر بودن با، جمعاً عددی شدن، در مجموع عددی شدن، به عددی رسیدن (در نتیجهی جمع یا شمارش)
Three more customers arrived, which made the total number of visitors forty.
سه مشتری دیگر آمدند و این باعث شد تعداد بازدیدکنندگان در مجموع به چهل نفر برسد.
Including this report, the total number of completed projects makes twenty.
با احتساب این گزارش، تعداد پروژههای تکمیلشده بیست تا میشود.
This makes his sixth novel.
این ششمین رمان اوست.
Two and two make four.
دو و دو میشود چهار.
two pints make a quart
دو پاینت برابر است با یک کوارت
انگلیسی بریتانیایی محاسبه کردن، حساب کردن، برآورد کردن، به دست آوردن (حاصل محاسبه)
I make the distance about 400 miles.
این مسافت را 400 مایل برآورد میکنم.
They made the total cost to be more than we had expected.
آنها، هزینهی کل را بیشتر از آنچه انتظار داشتیم محاسبه کردند.
درآمد داشتن، پول درآوردن، کسب کردن، به دست آوردن
He made a fortune in the stock market.
در بازار سهام، ثروت زیادی به چنگ آورد.
They make most of their income from online sales.
آنها، بخش عمدهی درآمد خود را از طریق فروش آنلاین کسب میکنند.
to make friends
دوست پیدا کردن یا (شدن)
That venture made her.
آن معامله کار او را رو به راه کرد.
رسیدن، خود را رساندن، رفتن، توانستن
We made it to Mashhad in two hours.
ما دو ساعته به مشهد رسیدیم.
I’m not sure I can make the 9 a.m. meeting tomorrow.
مطمئن نیستم بتوانم فردا در جلسهی ساعت ۹ حاضر شوم.
You'll make a fine teacher.
تو معلم خوبی خواهی شد.
The ship made port.
کشتی به بندر رسید.
He didn't make the train.
او به قطار نرسید.
What do you make of this movie?
از این فیلم چی سردرآوردی؟/ از این فیلم چه فهمیدی؟
We made one hundred miles an hour.
ما ساعتی صد کیلومتر میرفتیم.
ورزش راه یافتن، عضو شدن، انتخاب شدن (برای تیم)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی ورزش
He made the team.
او را در تیم پذیرفتند.
Despite his talent, he couldn’t make the youth academy team this season.
باوجود استعدادش، این فصل نتوانست به تیم آکادمی جوانان راه یابد.
منتشر شدن، بازتاب پیدا کردن، وارد صفحات خبری شدن
The story made all the papers.
داستان در همهی روزنامهها چاپ شد.
The discovery made the science magazines and attracted a lot of attention.
آن کشف، وارد مجلات علمی شد و توجه زیادی را به خود جلب کرد.
It made the headlines.
سرتیترهای روزنامه را تشکیل میداد.
کامل کردن، بینقص کردن، به کمال رساندن
Her elegant scarf made the outfit and gave it a classy look.
شال شیک، لباس را کامل کرد و به آن ظاهری باکلاس بخشید.
The lighting in the hall made the whole event and created a wonderful atmosphere.
نورپردازی سالن، کل مراسم را کامل کرد و فضایی فوقالعاده ایجاد کرد.
مارک، برند، شرکت سازنده
Some customers prefer local makes because they are easier to repair.
بعضی از مشتریان، مارکهای داخلی را ترجیح میدهند؛ چون تعمیرشان آسانتر است.
We compared several makes of cameras before choosing this one.
قبلاز انتخاب این دوربین، چندین برند دوربین را با هم مقایسه کردیم.
a foreign make of a car
اتومبیل ساخت خارج
this car's make and year
مارک و تاریخ ساخت این اتومبیل
tools of heavier make
ابزار سنگین ساختتر
do a make on a suspect
شخص مورد سوءظن را انگشتنگاری کردن
a man of this make
مردی با این خلق و خوی
دنبال کردن، تعقیب کردن
مسخره کردن، دست انداختن
دزدیدن
تشخیص دادن، فهمیدن، دیدن، شنیدن، سر درآوردن، متوجه شدن (بهسختی)
پر کردن، نوشتن، تنظیم کردن (چک، کارت، سند رسمی و...)
وانمود کردن، تظاهر کردن، جلوه دادن، جا زدن، طور دیگری نشان دادن، معرفی کردن، وانگاشتن (اغلب نادرست)
از پس کاری برآمدن، پیش رفتن، سر کردن، گذر کردن، خوب عمل کردن، موفق شدن
عشق بازی کردن، معاشقه کردن، بوسیدن و در آغوش گرفتن
رابطهی جنسی داشتن، همبستر شدن، آمیزش داشتن، سکس کردن
ساختن، از خود درآوردن، سر هم کردن، گفتن (بهانه یا داستان، اغلب برای فریب دادن کسی)
تهیه کردن، آماده کردن، ترتیب دادن، درست کردن، چیدن، مرتب کردن
دوختن
صفحهآرایی کردن، چیدمان کردن (صفحه، کتاب یا روزنامه)
آماده کردن رختخواب، انداختن رختخواب (برای کسی)
برپا کردن آتش، روشن کردن آتش، شعلهور کردن آتش (با افزودن هیزم یا ذغال)
جبران کردن، کامل کردن، افزودن، پر کردن (جای خالی)
آرایش کردن، گریم کردن
تشکیل دادن، در بر گرفتن، ساختن، شامل بودن
آشتی کردن
تصمیم گرفتن
چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن
(عامیانه) 1- طبق دستور عمل کردن 2- تولید کردن، ارائه دادن
تبدیل کردن
شکل دادن به فکر
ساختن از
رفتن به طرف
پیش رفتن، پیشرفت کردن
رفتار کردن چنانچه گویی ...
راحت بودن و استراحت کردن، غنودن
1- فرق داشتن، اثر داشتن، مهم بودن 2- وضع را عوض کردن، دیدگاه را عوض کردن
1- علوفه را زدن و در آفتاب پهن کردن 2- از فرصت استفاده کردن
1- (برای وقتگذرانی) حرف زدن، اختلاط کردن، گپ زدن 2- شایعهسازی کردن
1- خسته کردن 2- (عامیانه) آزردن، رنج دادن
امرار معاش کردن، گذران زندگی کردن، کسب درآمد کردن، زندگی را چرخاندن
با کسی آشنا شدن
به حساب آوردن، منظور کردن
1- بخشودن، معاف کردن 2- به حساب آوردن، در نظر گرفتن، پیشبینی کردن
تختخواب را مرتب کردن
جرئت کردن، به خود اجازه دادن، جسارت کردن
بد انجام دادن، (ناخوشایند) ریدمان کردن، خیطی بالا آوردن
چادر زدن، خیمه برپا کردن، بیتوته کردن
حداکثر بهره را (از چیزی) گرفتن
اطمینان به عمل آوردن، مطمئن شدن
تغییر یا تنوع ایجاد کردن
خود را مضحکهی دیگران کردن
(رسماً) شکایت کردن
مصالحه کردن، (در خواستههای خود) تخفیف دادن
(به خاطر ادای وظیفه یا ادب و غیره) سرصحبت را باز کردن
رونوشت (تهیه) کردن، کپی کردن
(با انگشت در هوا و یا روی سینهی خود) صلیب کشیدن
(به خاطر عدم شرکت در چیزی یا قصور و غیره) پوزش خواستن
(اقدام به) کار غیرعاقلانه یا خطرناک، (دست زدن به) کار غلط
1- (در مسابقه) قبل از موقع آغاز کردن، از جا پریدن، (قبل از دررفتن تیر) دویدن 2- آغاز توأم با ناکامی، لغزش در ابتدای کار
(انگلیس) آتش را تندتر کردن (با افزودن چوب یا زغال و غیره)
(در چیزی) به تاخت و تاز پرداختن
دوست شدن با، دوستی کردن با
شتاب کردن، عجله کردن، شتابیدن
اثر گذاشتن بر، هناییدن، اندیشگذاری کردن
کار یا چیز بد یا ناخوشآیند را تا میشود خوب انجام دادن
(مختصراً) گفتن، اشاره کردن، ذکرکردن
شادی کردن، خوش بودن، عیش و طرب کردن
شر به پا کردن، شهرآشوبی کردن، شیطنت کردن، دوبههمزنیکردن
پول به دست آوردن، سود بردن، پولدار شدن
صدا کردن، سروصدا کردن، تلقتلوق کردن
یادداشت کردن، خلاصهنویسی کردن
پز دادن، به رخ دیگران کشیدن
آشتی کردن با، از در صلح درآمدن
صریحاً گفتن، رک بیان کردن
به وضوح نشان دادن با بیان کردن
ادعا کردن، تظاهر کردن، وانمود کردن
پیشرفت کردن، (حال بیمار) بهتر شدن
1- آماده کردن، فراهم کردن، روبه راه کردن 2- سامان دادن 3- لباس پوشیدن
make (or keep) record of something
چیزی را یادداشتکردن یا موردتوجه خاص قرار دادن، اسناد چیزی را نگهداشتن
اشاره کردن به، عطف کردن به، بازگشت دادن به
make (or cancel) a reservation
پیشگرفت کردن (یا باطل کردن)، از قبل جا ذخیره کردن (یا ذخیرهی جا را باطل کردن)
دفتی زدن، جا باز کردن، جا دادن
قیل و قال راه انداختن، سرو صداکردن
فداکاری کردن، جانبازی کردن، ازخودگذشتگی کردن
1- بادبانها را افراشتن (گستردن) 2- (مسافرت دریایی) آغاز کردن
فروش کردن، موفق به فروش چیزی شدن
دست انداختن، مورد تمسخر قرار دادن
موضع خود را مشخص کردن، موضع گرفتن
چیزی را کامیابانه انجام دادن، کامیاب کردن
(با مشت یا خنجر و غیره) به کسی پریدن، حمله کردن
استفاده کردن (از)، به کار بردن، غنیمت شمردن
با گرمی از کسی پذیرایی کردن
مسیر انحرافی رفتن
تلاش کردن، کوشش کردن
اتهام زدن
بهانه آوردن، عذر آوردن
برقراری تماس چشمی
فیلم ساختن
ایجاد یک تغییر جزئی، اصلاح جزئی کردن
کسی را احمق جلوه دادن/ کسی را دست انداختن/ کسی را مسخره کردن
ثروت کمی به دست آوردن
دوست پیدا کردن
تاثیر خوب گذاشتن، (در ذهن) اثر خوب به جا گذاشتن
پیشرفت خوبی داشتن، خوب پیش رفتن
پیشرفت چشمگیری داشتن/کردن، گامهای بلندی برداشتن
تیتر اول شدن، خبرساز شدن
احساس راحتی کردن (مثل خانه خودت بدون)
تاثیر گذاشتن
بهبود ایجاد کردن، پیشرفت کردن
قرار ملاقات گذاشتن
تهیه لیست، لیست درست کردن
ضرر کردن
تماس چشمی برقرار کردن
اشتباه کردن
اصلاحات انجام دادن / تغییراتی ایجاد کردن
مشاهده کردن / اظهار نظر کردن
کپی گرفتن
منظور خود را رساندن / نکته ای را بیان کردن
تدارک دیدن / آماده سازی کردن
سود کردن
ضبط کردن صدا/تصویر
مازاد اعلام کردن، اخراج کردن (به دلیل عدم نیاز)
رزرو کردن
گپ زدن، صحبت های معمولی و غیر جدی کردن
صدا در آوردن، صدا تولید کردن
سخنرانی کردن
شروع کردن، دست به کار شدن
وقت گذاشتن برای، زمان اختصاص دادن به
رفتن به، راهی شدن به، پیش رفتن به سوی
برداشت کردن (پول)
یادداشت کردن
ترتیبات چیزی را دادن، مقدمات کاری را فراهم کردن
فرض کردن
تاثیر بد گذاشتن، اثر بد به جا گذاشتن
پیشرفت چشمگیر کردن، دستیابی به موفقیت مهم
تماس تلفنی برقرار کردن
دفاع کردن از، استدلال آوردن برای
تغییراتی ایجاد کردن
انتخاب کردن
روشن کردن / واضح ساختن
تنظیم کردن، اصلاح کردن
نظر دادن، اظهار نظر کردن
تعهد دادن، متعهد شدن
مقایسه کردن
مشارکت کردن، سهم داشتن، کمک کردن
صحبتهای مودبانه کردن، گپ زدن از روی ادب
تصمیم گرفتن
درخواست داشتن از، توقع داشتن از، فشار آوردن به
بهبودی کامل یافتن
عادت کردن به، خو گرفتن به
عذرخواهی کردن
شکایت کردن
پرداخت کردن
برنامه ریزی کردن
درخواست کردن، التماس کردن (معمولا در دادگاه یا موقعیت رسمی)
پیشنهاد دادن (معمولا پیشنهاد رسمی یا کاری)
برای موفقیت یک رابطه تلاش کردن
جا باز کردن برای
موفق شدن در، به موفقیت رساندن
پیشنهاداتی دادن، پیشنهاد کردن
به گرمی پذیرفتن، خوشامد گفتن، استقبال کردن
ترتیبات را دادن / تدارک دیدن / هماهنگی کردن
تلاش کردن، سعی کردن
با کسی آشنا شدن
منطق تجاری درست/عقلانی بودن از نظر تجاری
محاسبه کردن، حساب کردن
دفاع کردن از، استدلال آوردن برای
تنوعی میشود، (برای یک بار هم که شده) فرق میکند، تغییر ایجاد میکند (در جهت مثبت)
رقابت ایجاد کردن / مسابقه برگزار کردن
در برابر ... ایستادگی کردن
کشف کردن/به کشفی دست یافتن
دشمن تراشی کردن/ دشمن ساختن
فرار کردن
تماس گرفتن، زنگ زدن، تلفن کردن، تماس تلفنی برقرار کردن
مسخره کردن، دست انداختن
خوردن، به عنوان خوراک مصرف کردن
با آنچه که در دسترس است کاری را انجام دادن، با کم ساختن
(عامیانه) 1- موفق شدن، نائل شدن 2- سپوختن
(عامیانه) جعل هویت کردن، تقلید کردن
یا موفق کردن یا نابود کردن (کسی یا چیزی)
(عامیانه) 1- (برای موفقیت) کوشیدن 2- درصدد یافتن معشوق یا رفیق بودن
(با پول و درآمد بخورونمیر) گذران زندگی کردن، امرار معاش کردن، از پس مخارج ابتدایی برآمدن، مخارج زندگی را تأمین کردن
مخلص کلام، خلاصهی کلام، بخواهم خلاصه بگویم، خلاصه اینکه، لب مطلب اینکه
وانمود کردن، تصور کردن، تظاهر کردن
تا تنور داغ است نان را بچسبان، از فرصت استفاده کن
(محاوره) مثل گاو خوردن، شکمی از عزا درآوردن/ پرخوری کردن/ پر خوردن/ تا خرخره خوردن
با بیصبری یا شتاب رسیدگی کردن یا پرداختن به کاری، زود انجام دادن
(با اشاره و کنایه) در ایجاد رابطه با جنس مخالف کوشیدن
در ملاء عام ظاهر شدن، حضور یافتن، حاضر بودن
خریت کردن، الاغبازی درآوردن، حماقت کردن
strike (or make) a bargain with someone
با کسی به توافق رسیدن، معامله کردن
(عامیانه) مستقیماً رفتن به، یکراست رفتن
ساختن با، تحمل کردن
سخت ترساندن
زدن به چاک، جیم شدن، فلنگ را بستن
بیچون و چرا کردن، بیشک و تردید انجام دادن، ابا نداشتن
فرار کردن از زندان، گریختن
کاملاً اقرار کردن، (گناه و تقصیر و سر و غیره) آشکار کردن
بدون وسایل لازم اقدام به کاری کردن
make a case (or make out a case)
قویا استدلال کردن، دلیل و برهان آوردن
با دلیل و برهان ثابت کردن، به سود خود استدلال کردن
متحد شدن با، دارای منافع یا آرمانهای مشترک شدن یا کردن
طرز لباس پوشیدن سرشت هر شخص را نشان میدهد
(انگلیس) قبضه کردن، تحت اختیار درآوردن، به چنگ آوردن
make one's flesh (or skin) creep
مشمئز کردن، به چندش آوردن
(عامیانه) تمام روز را صرف کاری کردن
(عامیانه) بزرگ وانمود کردن
reach (or arrive at or make) a decision
به نتیجهی بهخصوصی رسیدن، تصمیم (مقتضی) گرفتن
make demands on somebody (or something)
کسی (یا چیزی را) سخت به کار گرفتن، تحت فشار قرار دادن
کاستن، کاهش دادن، کاهش یافتن، کم کردن، تضعیف کردن، تضعیف شدن (اغلب با حرف اضافهی in میآید)
1- فرق داشتن، اثر داشتن، مهم بودن 2- وضع را عوض کردن، دیدگاه را عوض کردن
اهمیت نداشتن، مهم نبودن، تفاوتی ایجاد نکردن
what's the difference? (what difference does it make?)
چه فرق میکند؟/ چه تفاوتی دارد؟/ اهمیت ندارد، علیالسویه است.
1- با حرارت و شدت عمل کردن 2- با سرعت حرکت کردن
مایهی عبرت (دیگران) کردن
استثنا قائل شدن
نگاه عاشقانه یا دعوت آمیز کردن به
دهنکجی کردن به، ادا در آوردن
چشمگیر بودن، تحتتأثیر قرار دادن
آبروی (خود را) ریختن، (خود را) مضحکه کردن، (خود را) مورد تمسخر قرار دادن
1- از آن خود دانستن، برداشتن، صاحب شدن
2- دستدرازی کردن، پررویی کردن، از حد خود تجاوز کردن
مسخره کردن، دست انداختن، مچل کردن، منتر کردن
(عامیانه) 1- دودستگی ایجاد کردن، دوبههمزنی کردن، فتنه کردن 2- به نتایج درخشان رسیدن (بهسرعت)
make a fuss (or kick up a fuss)
(عامیانه) خشمگین و هیجانزده شدن، محشر بهپا کردن، فتنه به پا کردن
make a fuss of (someone or something)
(انگلیس - عامیانه) سنگ (کسی یا چیزی را) خیلی به سینه زدن، زیاد توجه کردن به
به باد تمسخر گرفتن، دست انداختن، مسخره کردن
(آمریکا) موفق شدن، برآوردن، اثبات کردن
1- به بالای سر بالایی رسیدن 2- بر مشکلات فائق شدن، کامیاب شدن
to make one turn (over) in one's grave
انجام دادن کاری که مردهای را در قبر عذاب بدهد، برخلاف میل یا عقیدهی مردهای رفتار کردن
تاوان دادن، جبران خسارت کردن
وحشتزده یا مشمئز کردن
1- علوفه را زدن و در آفتاب پهن کردن 2- از فرصت استفاده کردن
از چیزی به سود خود استفاده کردن، فرصت را غنیمت شمردن
جلو رفتن، پیشرفت کردن (علیرغم دشواری و مشکلات)
(not) make heads or tails of something
فهمیدن، درک کردن، سر درآوردن از چیزی (معمولاً بهصورت منفی میآید)
کار مهم کردن، در تاریخ ماندگار شدن، در تاریخ ثبت شدن، کار تاریخی انجام دادن، کاری بیسابقه و ماندگار کردن
مقدار قابلملاحظهای از چیزی را مصرف کردن یا کاستن
(برای کسی) تولید زحمت و ناراحتی کردن، در تنگنا قرار دادن
do (or make) a good (or bad) job
خوب (یا بد) کار کردن
سود کلان بردن، پول بسیار به جیب زدن
(انگلیس - عامیانه) وقت از دسترفته را جبران کردن، عقبافتادگی را جبران کردن
(با خم کردن زانو) تعظیم کردن
دست کم گرفتن، ناچیز تلقی کردن، سرسری گرفتن
دست کم گرفتن، حقیر شمردن، ناچیز شمردن
make things lively for somebody
وضع را برای کسی هیجانانگیز یا کمی خطرناک کردن
رابطهی جنسی داشتن، عشقبازی کردن، همبستر شدن، سکس کردن، نزدیکی کردن
ارزش مرد به رفتار اوست
کامیاب شدن، اسم درکردن، موفق و مشهور شدن
وضع را بدتر کردن
1- خرد کردن، ریزریز کردن 2- کاملاً شکست دادن یا رد کردن، له و لورده کردن
تصمیم گرفتن، به نظر قطعی رسیدن
غیر از این فکر نکن، در این مورد اشتباه نکن
دست انداختن، مورد تمسخر قرار دادن، مسخره کردن
خندیدن به، دست انداختن، مچل کردن
مسخره بودن یا بیهوده بودن چیزی را نشان دادن
make a mountain out of a molehill
از کاه کوه ساختن، چیزهای کم اهمیت را مهم شمردن
مضحکه کردن، اسباب خندهی دیگران کردن
حداکثر استفاده را بردن از، از فرصت استفادهی کامل بردن
دهان کسی را آب انداختن، سخت مشتاق کردن
اهمیت دادن به، مهم پنداشتن
کاری که جنبهی خبری دارد انجام دادن، کار مهم انجام دادن
تا پاسی از شب (یا سرتاسر شب) جشن گرفتن
موی دماغ شدن، مزاحم دیگران شدن، موجب دردسر شدن
one swallow does not make a summer
با یک گل بهار نمیشود
1- صلح کردن، به جنگ پایان دادن 2- آشتی کردن
(امریکا - عامیانه) از چیزی یا کسی تعریف کردن
(عامیانه) 1- برای جلب جنس مقابل کوشش کردن 2- (برای به دست آوردن) از هیچ کوششی فرو گذار نکردن
1- توجه دیگران را (به چیزی) جلب کردن 2- با اصرار کاری را انجام دادن، عمداً کردن
politics make strang bedfellows
سیاست شخص را وادار به خیلی کارها میکند
از روی عادت یا رسم انجام دادن، معمولاً انجام دادن
(بهخاطر کیاست یا کفایت و غیره) همه را متوجه حضور خود کردن
make someone a present of something
چیزی را به کسی هدیه دادن، چیزی را به کسی دادن
(عامیانه) توی بازی رفتن، (چیزی را بیش از حد) بزرگ کردن یا با آب و تاب شرح دادن
برای خود دردسر درست کردن، خود را در مخمصه قرار دادن
1- (دکتر) به عیادت بیماران در بیمارستان رفتن 2- گشت زدن
(عامیانه) کم پیدا شدن، رفتن، جیم شدن، فلنگ را بستن
(عامیانه) 1- حضور داشتن 2- شرکت کردن، (در کاری) فعالیت کردن
قابل فهم بودن، معنی داشتن، معنی دادن، مفهوم داشتن، قابل درک بودن
منطقی بودن، معقول بودن، عقلانی بودن
make (or cast) sheep's eyes at
(با کمرویی و عشق) نگاه کردن به، نگاه عاشقانه و محجوبانه کردن
(قدیمی) سرکردن با، ساختن با، قانع بودن با
(عامیانه) زود باش، یاالله!
1- مورد استفاده قرار دادن، به کار زدن 2- اهمیت قائل شدن
(در انتظار) خود را مضحکه کردن، افتضاح بالا آوردن، الم شنگه به پا کردن، (بهطور منفی) جلب توجه کردن
سر و صدا ایجاد کردن، جلب توجه کردن، گرفتن
پرداختن (به کاری)، دست به کار شدن
اطمینان حاصل کردن، خاطرجمع کردن، مطمئن شدن
1- (برای وقتگذرانی) حرف زدن، اختلاط کردن، گپ زدن 2- شایعهسازی کردن
خیلی بزرگ کردن، دستاویز قرار دادن
1- (قطار و غیره - برای جبران دیر کرد) تندتر رفتن، وقت ازدسترفته را جبران کردن 2- تندتر کار کردن، سریع عمل کردن
(امریکا - عامیانه) جلب محبت کردن، رابطهی جنسی برقرار کردن، به تور زدن (کسی را)
1- خسته کردن 2- (عامیانه) آزردن، رنج دادن
1- (عامیانه) با شتاب رفتن، رهسپارشدن 2- (مثلاً با کفش گلآلود) رد پا باقی گذاشتن
تکرار کار خلاف دردی را دوا نمیکند
دور زدن، 180 درجه چرخیدن
به ملاقات رفتن، دیدار کردن، سرکشی کردن، به دیدن (کسی) رفتن
1- شاشیدن، ادرار (خالی) کردن (to pass water هم میگویند) 2- (قایق و غیره- بهخاطر سوراخ) آب به خود راه دادن
وضع موجود را به هم زدن، سر و صدا ایجاد کردن
1- پیشرفت کردن 2- ادامه دادن 3- کامیاب شدن
صدای بسیار بلند ایجاد کردن، آسمان را به غرش در آوردن
whom the gods want to destroy they first make mad
خدایان آنهایی را که میخواهند نابود کنند ابتدا دیوانه میکنند، عقل که نیست جان در عذاب است، بیعقل سبب تباهی است
زود غائله را خواباندن، زود از شر چیزی خلاص شدن، زود خاتمه دادن، زود رسیدگی کردن
بدبین بودن (دربارهی چیزی)، بدترین احتمالات را درنظر گرفتن
make a pig's ear (our) of something...
خراب کردن، ضایع کردن، افتضاح کردن در...
گند زدن، تر زدن، خراب کردن (چیزی) (با اشتباههای مکرر)
پول پارو کردن، پول زیاد به جیب زدن، پول زیادی درآوردن، درآمد خوبی داشتن
you can lead a horse to water, but you can't make him drink
نمیتونی کسی رو به انجام کاری مجبور کنی (میتونی به کسی پیشنهاد خوبی بدی، اما نمیتونی وادارش کنی که انجامش بده)
امرار معاش کردن، گذران زندگی کردن، کسب درآمد کردن، زندگی را چرخاندن
گذشتهی ساده make در زبان انگلیسی made است.
شکل سوم make در زبان انگلیسی made است.
وجه وصفی حال make در زبان انگلیسی making است.
سومشخص مفرد make در زبان انگلیسی makes است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «make» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/make