Make

meɪk meɪk
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    made
  • شکل سوم:

    made
  • سوم‌شخص مفرد:

    makes
  • وجه وصفی حال:

    making

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

verb - transitive A1
ساختن، به‌وجود آوردن، درست کردن

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

هوش مصنوعی فست دیکشنری
- (Lovelace) stone walls do not a prison make.
- دیوارهای سنگی، زندان به‌وجود نمی‌آورند.
- to make a house
- خانه ساختن
- Who made these rules?
- چه کسی این مقررات را ساخته است؟
- to make a poem
- شعر ساختن
verb - transitive
... دادن
- to make changes
- تغییر دادن
verb - transitive
... کردن
- to make friends
- دوست پیدا کردن یا (شدن)
- They made her director.
- او را رئیس کردند.
verb - transitive
... زدن
- to make a quick turn
- تند چرخ زدن
verb - transitive
تصنیف کردن، خلق کردن، باعث شدن، وادار یا مجبور کردن، تأسیس کردن، ساخت، سرشت، نظیر، شبیه
- We made it to Mashhad in two hours.
- ما دو ساعته به مشهد رسیدیم.
- You'll make a fine teacher.
- تو معلم خوبی خواهی شد.
- The parliament makes laws and the government implements them.
- مجلس قانون وضع می‌کند و دولت آن را اجرا می‌کند.
- lawmakers
- قانون‌گذاران
- He made a fortune in the stock market.
- در بورس سهام ثروت زیادی به چنگ آورد.
- That venture made her.
- آن معامله کار او را رو به راه کرد.
- What do you make of this movie?
- از این فیلم چی سردرآوردی؟/ از این فیلم چه فهمیدی؟
- I make the distance about 400 miles.
- این مسافت را 400 مایل برآورد می‌کنم.
- He made the machine work.
- او ماشین را به کار انداخت.
- He made me laugh.
- او مرا به خنده آورد.
- Make him brush his teeth.
- وادارش کن دندان‌هایش را مسواک بزند.
- The ship made port.
- کشتی به بندر رسید.
- Two and two make four.
- دو و دو می‌شود چهار.
- Can you make it by yourself?
- خودت به تنهایی می‌توانی؟
- He didn't make the train.
- او به قطار نرسید.
- We made one hundred miles an hour.
- ما ساعتی صد کیلومتر می‌رفتیم.
- He made the team.
- او را در تیم پذیرفتند.
- It made the headlines.
- سرتیترهای روزنامه را تشکیل می‌داد.
- The story made all the papers.
- داستان در همه‌ی روزنامه‌ها چاپ شد.
- They made love.
- آن‌ها جماع کردند.
- She made to go.
- آهنگ رفتن کرد.
- tools of heavier make
- ابزار سنگین ساخت‌تر
- a foreign make of a car
- اتومبیل ساخت خارج
- this car's make and year
- مارک و تاریخ ساخت این اتومبیل
- do a make on a suspect
- شخص مورد سوءظن را انگشت‌نگاری کردن
- a man of this make
- مردی با این خلق و خوی
- made of stone
- ساخته‌شده از سنگ
- She made dinner.
- او شام را آماده کرد.
- This watch was made in Korea.
- این ساعت در کره ساخته شده است.
- made in Germany
- ساخت آلمان
- They were made for each other.
- اخلاقشان با هم جور درمی‌آمد.
- to make corrections
- تصحیح کردن
- to make a fire
- آتش روشن کردن
- Make room for me too!
- برای من هم جا باز کنید!
- to make a suggestion
- پیشنهاد کردن
- to make war
- جنگ کردن
- to make merry
- خوشی کردن
- to make bold
- جسارت کردن
- to make ready
- آماده کردن
- to make a lot of noise
- خیلی سر و صدا کردن
- to make a speech
- نطق کردن
- They made him king at the age of fifty.
- در پنجاه سالگی او را به شاهی برگزیدند.
- That beard makes him look old.
- ریش، او را پیر نشان می‌دهد.
- Stripes make her taller.
- (طرح) راه راه، او را بلندتر می‌نماید.
- She made the beds.
- او بسترها را مرتب کرد.
- He makes the house once a week.
- او هفته‌ای یک‌بار خانه را مرتب می‌کند.
- two pints make a quart
- دو پاینت برابر است با یک کوارت
- This makes his sixth novel.
- این ششمین رمان اوست.
نمونه‌جمله‌های بیشتر
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد make

  1. verb create, build
    Synonyms:
    produce form build make cause generate originate invent compose construct fashion prepare arrange assemble shape effect initiate establish whip up dream up put together synthesize engender conceive manufacture occasion parent secure mold hatch forge bring about constitute beget cook lead to adjust spawn frame get ready give rise to fabricate brew cook up draw on knock off tear off dash off throw together
    Antonyms:
    destroy ruin crush raze
  1. verb induce, compel
    Synonyms:
    cause force compel drive press oblige require effect start initiate bring about secure coerce impel constrain pressurize prevail upon impress interfere meddle tamper dragoon horn in shotgun concuss
    Antonyms:
    stop prevent discourage dissuade halt
  1. verb designate, appoint
    Synonyms:
    name nominate select appoint assign delegate elect constitute install tap ordain create advance invest proffer finger tender
    Antonyms:
    renounce demote
  1. verb enact, execute
    Synonyms:
    do perform execute act carry out practice engage in conduct effect pass establish declare decree prepare form frame formulate draft draw up legislate carry on carry through prosecute wage
    Antonyms:
    deny refuse veto disallow refute
  1. verb add up to; constitute
    Synonyms:
    compose form make up represent amount to equal comprise embody constitute construct put together compound mix organize fabricate synthesize come to structure texture
  1. verb estimate, infer
    Synonyms:
    think suppose judge reckon figure gather deduce conclude infer derive draw calculate gauge deduct dope out collect
    Antonyms:
    measure calculate
  1. verb earn, acquire
    Synonyms:
    get gain acquire receive secure net realize obtain reap take in pull rate bring in harvest pull down hustle clean up bring home bacon sock
    Antonyms:
    lose
  1. verb arrive, aim at
    Synonyms:
    reach get to go move proceed advance attain meet arrive at head aim at bear catch arrive in time set out take off break for strike out light out
    Antonyms:
    fail

Phrasal verbs

  • make after

    دنبال کردن، تعقیب کردن

  • make away with

    دزدیدن، بلند کردن، کش رفتن

    کشتن

  • make for

    به‌ سوی جایی حرکت کردن، عازم شدن

    منجر شدن

  • make fun of

    مسخره کردن، دست انداختن

  • make off

    با عجله رفتن

    فرار کردن

  • make out

    چک نوشتن

    وانمود کردن، تظاهر کردن

    پیشرفت کردن، موفق شدن

    عشق بازی کردن

  • make over

    مالکیت را به دیگری منتقل کردن

    بازسازی کردن، تعمیر کردن، نوسازی کردن

  • make up

    ترکیب کردن، ساختن، به هم وصل کردن

    تشکیل دادن

    جبران کردن

    تصمیم گرفتن

    اختراع کردن

    آشتی کردن

    ترتیب دادن

    آرایش کردن

  • make up to

    چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن

  • make with

    (عامیانه) 1- طبق دستور عمل کردن 2- تولید کردن، ارائه دادن

Collocations

Idioms

  • make one's day

    (عامیانه) دلشاد کردن

    (امریکا - عامیانه)روز کسی را موفقیت‌آمیز کردن

  • make do

    با آنچه که در دسترس است کاری را انجام دادن، با کم ساختن

  • make it

    (عامیانه) 1- موفق شدن، نائل شدن 2- سپوختن

  • make like

    (عامیانه) جعل هویت کردن، تقلید کردن

  • make or break

    یا موفق کردن یا نابود کردن (کسی یا چیزی)

  • on the make

    (عامیانه) 1- (برای موفقیت) کوشیدن 2- درصدد یافتن معشوق یا رفیق بودن

  • make ends meet

    (با پول و درآمد بخورونمیر) گذران زندگی کردن، امرار معاش کردن، از پس مخارج ابتدایی برآمدن، مخارج زندگی را تأمین کردن

  • to make a long story short

    مخلص کلام، خلاصه‌ی کلام، بخواهم خلاصه بگویم، خلاصه اینکه، لب مطلب اینکه

لغات هم‌خانواده make

  • verb - transitive
    make, remake

ارجاع به لغت make

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «make» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/make

لغات نزدیک make

پیشنهاد بهبود معانی