آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۶ اسفند ۱۴۰۴

      Measure

      ˈmeʒər ˈmeʒə

      گذشته‌ی ساده:

      measured

      شکل سوم:

      measured

      سوم‌شخص مفرد:

      measures

      وجه وصفی حال:

      measuring

      شکل جمع:

      measures

      معنی measure | جمله با measure

      verb - transitive B2

      اندازه گرفتن، اندازه‌گیری کردن، محاسبه کردن

      Scientists measure the concentration of pollutants in the water.

      دانشمندان غلظت آلاینده‌ها را در آب اندازه‌گیری می‌کنند.

      The engineer measured the length and width of the bridge carefully.

      مهندس، طول و عرض پل را با دقت اندازه گرفت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to measure the length of the table

      درازای میز را اندازه گرفتن

      to measure the snowfall

      ریزش برف را اندازه گرفتن

      verb - intransitive

      به اندازه‌ای بودن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در اینستاگرام

      This pole measures 5 meters.

      این تیرک ۵ متر است.

      The new carpet measures exactly to fit the living room.

      فرش جدید دقیقاً به اندازه‌ی اتاق نشیمن است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He measured out three cups of flour.

      او سه فنجان آرد پیمانه کرد.

      verb - transitive C2

      ارزیابی کردن، سنجیدن، قضاوت کردن، برآورد کردن (ارزش، اهمیت، کیفیت و...)

      He measures success by salary.

      او موفقیت را با میزان حقوق می‌سنجد.

      It’s impossible to measure the true value of friendship.

      قضاوت درباره‌ی ارزش واقعی دوستی، غیرممکن است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to measure a speech by the listeners' reactions

      سخنرانی را از روی واکنش شنوندگان ارزیابی کردن

      to measure one's skill against another's

      مهارت خود را با مهارت کسی دیگر مقایسه کردن

      to measure one's foe

      دشمن خود را برآورد‌کردن

      noun plural countable B2

      اقدام، تمهید، راهکار

      The government has taken the necessary measures to combat inflation.

      دولت برای مبارزه با تورم اقدامات لازم را به عمل آورده است.

      We applied measures to prevent the spread of infection.

      دست به کار شدیم تا جلوی گسترش عفونت را بگیریم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      safety measures

      اقدامات احتیاطی

      take measures to stop someone

      برای متوقف کردن کسی اقدام کردن

      to take the measure of the present crisis

      بحران فعلی را ارزیابی کردن

      noun countable uncountable

      واحد اندازه‌گیری، مقیاس، معیار، پیمانه، واحد

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      Accuracy is an important measure of scientific experiments.

      دقت، معیاری مهم برای آزمایش‌های علمی است.

      Temperature is measured using the Celsius or Fahrenheit scale.

      دما با استفاده از مقیاس سلسیوس یا فارنهایت اندازه‌گیری می‌شود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She took my measure for a coat.

      اندازه‌ی مرا برای یک پالتو گرفت.

      metric measure

      واحد سنجش بر حسب متر

      made to measure

      ساخته شده طبق اندازه

      weights and measures

      اوزان و مقیاسات

      broad measure

      سنجه‌ی پهنا

      a quart measure

      پیمانه‌ی یک کوارتی

      noun countable uncountable formal C2

      میزان، حد، مقدار

      The plan succeeded to a large measure because of careful planning.

      این طرح تا حد زیادی به‌دلیل برنامه‌ریزی دقیق موفق شد.

      There is a high measure of risk involved in this investment.

      این سرمایه‌گذاری دارای میزان بالایی از ریسک است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      God's bounties are beyond measure.

      نعمت‌های پروردگار حدی ندارد.

      according to the measure of their wealth

      بر طبق مقدار ثروتشان

      in large measure

      به میزان زیاد

      to remain within measure

      از حد تجاوز نکردن

      angry beyond measure

      بیش از حد عصبانی

      noun countable C2

      پیمانه، مقدار مشخص، واحد (الکل)

      The bartender served each customer the correct measure of alcohol.

      بارتندر به هر مشتری، مقدار مشخصی الکل سرو کرد.

      A standard measure of wine contains about 125 ml.

      یک پیمانه‌ی استاندارد شراب، حدود ۱۲۵ میلی‌لیتر دارد.

      noun countable

      انگلیسی آمریکایی موسیقی میزان (بخش‌های کوچک و مساوی که قطعه‌ی موسیقی به آن تقسیم می‌شود)

      The melody repeats every two measures.

      ملودی هر دو میزان یک‌بار تکرار می‌شود.

      Each measure contains four beats.

      هر میزان شامل چهار ضرب است.

      noun countable C2

      معیار، ملاک، سنجش، استاندارد، شاخص

      Public opinion can be a measure of the effectiveness of government policies.

      نظر عمومی می‌تواند معیاری برای اثربخشی سیاست‌های دولت باشد.

      Academic grades are only one measure of a student’s abilities.

      نمرات تحصیلی، تنها یکی از ملاک‌های توانایی‌های دانش‌آموز هستند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد measure

      1. noun portion, scope
        Synonyms:
        part share amount quantity extent degree size scope volume sum bulk capacity range reach dimension height depth breadth distance duration weight mass amplitude magnitude proportion ratio quota ration allotment allowance span frequency fix shot hit bang nip slug strength meed quantum admeasurement admensuration mensuration
      1. noun standard, rule
        Synonyms:
        norm rule model pattern example method system test criterion gauge scale type yardstick benchmark canon meter trial touchstone
      1. noun preventive or institutive action
        Synonyms:
        action act deed move step control restraint limit limitation means resource device expedient shift maneuver agency effort course procedure proceeding project proposal proposition resort makeshift stopgap strategem bounds moderation
        Antonyms:
        inaction ignorance
      1. noun bill, law
        Synonyms:
        law act statute enactment proposal project proposition resolution
      1. noun beat, rhythm
        Synonyms:
        rhythm time tempo cadence meter accent stress stroke throb tune swing melody step verse division rhyme vibration
      1. verb calculate, judge
        Synonyms:
        compute determine figure assess evaluate gauge estimate rate value weigh check adjust adapt regulate align fit average blend level size time mark grade graduate scale read reckon survey judge choose limit bound portion delimit demarcate quantify calibrate check out look over size up take account mete pace off plumb mark out line rule peg sound beat dope out eye caliper gradate shade rhyme square stroke
        Antonyms:
        guess estimate

      Phrasal verbs

      measure out

      روی زمین دراز به دراز افتادن یا پرت شدن، (با اندازه‌گیری) تقسیم یا تقسیط کردن

      measure up

      مناسب بودن، واجد شرایط بودن

      از عهده برآمدن، به درد کاری خوردن

      measure up to

      (انتظارات یا معیارها یا شرایط لازم) واجد بودن، از عهده برآمدن، دارا بودن

      Collocations

      beyond measure

      بیش از حد، بیش از اندازه، بی‌حد، بسیار

      in a measure

      تا اندازه‌ای، تا درجه‌ی به‌خصوصی، تا حدی

      measure one's length

      (لباس) خیاط‌دوخته (در برابر: آماده یا پیش‌دوخته شده)، دوخته شده به اندازه‌ی شخص

      measure swords

      1- شمشیربازی کردن 2- جنگیدن، هم‌داوی کردن

      take measures

      اقدام کردن، دست به کار شدن، یازیدن

      Collocations بیشتر

      take someone's measure

      (لیاقت یا کارایی یا تخصص) کسی را سنجیدن

      to measure against

      سنجیدن با، موازنه کردن با

      cost-cutting measure

      اقدام کاهنده هزینه

      Idioms

      for good measure

      اضافه (بر چیزهای دیگر)، به عنوان پاداش

      tread a measure

      رقصیدن، پایکوبی کردن

      لغات هم‌خانواده measure

      noun
      measure, measurement
      adjective
      measurable, measured, measureless
      verb - transitive
      measure
      adverb
      measurably

      سوال‌های رایج measure

      گذشته‌ی ساده measure چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده measure در زبان انگلیسی measured است.

      شکل سوم measure چی میشه؟

      شکل سوم measure در زبان انگلیسی measured است.

      شکل جمع measure چی میشه؟

      شکل جمع measure در زبان انگلیسی measures است.

      وجه وصفی حال measure چی میشه؟

      وجه وصفی حال measure در زبان انگلیسی measuring است.

      سوم‌شخص مفرد measure چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد measure در زبان انگلیسی measures است.

      ارجاع به لغت measure

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «measure» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/measure

      لغات نزدیک measure

      • - measurable
      • - measurably
      • - measure
      • - measure one's length
      • - measure out
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      case in point casita catch up on something change your mind chemical circumnavigate prance calm shopping basket magnitude bushed plausibility satisfactorily scalpel pentagon مرعوب مرغوب سلب امحا امن‌وامان با تمام وجود بچه‌بازی تطبیق دادن تکیه‌کلام جنده‌بازی دیگر ذوق شگفتی جفت جمله
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.