آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۳۰ مهر ۱۴۰۴

      Line

      laɪn laɪn

      گذشته‌ی ساده:

      lined

      شکل سوم:

      lined

      سوم‌شخص مفرد:

      lines

      وجه وصفی حال:

      lining

      شکل جمع:

      lines

      معنی line | جمله با line

      noun countable A2

      خط

      line, خط
      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      I drew a straight line on a paper.

      یک خط راست روی کاغذ کشیدم.

      Draw a red line under each error.

      زیر هر اشتباه یک خط قرمز بکش.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      two parallel lines

      دو خط موازی

      Please stay behind the yellow line while waiting for the train.

      لطفاً هنگام انتظار برای رسیدن قطار پشت خط زرد بمانید.

      noun countable C2

      ردیف (از افراد یا چیزها)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری

      a line of new houses

      یک ردیف خانه‌ی نوساز

      The line of books on the shelf caught my attention.

      ردیف کتاب‌های روی قفسه توجهم را جلب کرد.

      noun countable

      انگلیسی آمریکایی صف

      line, صف

      the line of people in front of the bakery shop

      صف مردم جلو دکان نانوایی

      waiting in line for tickets

      برای بلیط در صف ایستادن

      noun countable

      ورزش خط (تعدادی از بازیکنان یک تیم که معمولاً در کنار یا نزدیک یکدیگر بازی می‌کنند)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      The soccer players in the front line were responsible for scoring goals.

      بازیکنان فوتبال در خط جلو مسئول زدن گل بودند.

      Our team's defensive line was impenetrable during the game.

      خط دفاعی تیم ما در جریان بازی نفوذناپذیر بود.

      noun countable C2

      خط (جداکننده)، مرز (علامتی گاهی خیالی که حد چیزی را مشخص می‌کند)

      The state line marks the boundary between two states.

      مرز ایالتی مرز بین دو ایالت را نشان می‌دهد.

      The dividing line between right and wrong is often blurred.

      خط جداکننده‌ی بین حق و باطل اغلب مبهم است.

      noun countable

      ورزش خط (رنگ‌آمیزی‌شده)

      The basketball player stepped on the three-point line.

      بسکتبالیست روی خط سه امتیازی پا گذاشت.

      The referee called a foul for crossing the line.

      به دلیل عبور از خط، داور خطا اعلام کرد.

      noun countable

      ورزش خط (پایان)

      The runners sprinted towards the finish line.

      دوندگان به‌سرعت به سمت خط پایان دویدند.

      As she crossed the line, the crowd erupted into cheers.

      وقتی که از خط عبور کرد، جمعیت به تشویق پرداختند.

      noun countable B2

      خط (تلفن)

      The line is busy.

      خط مشغول است.

      My phone line got disconnected during the storm.

      خط تلفن من در طوفان قطع شد.

      noun countable B1

      خط (راه‌آهن)

      The train conductor announced that we would be arriving at the end of the line shortly.

      راهبر قطار اعلام کرد که به‌زودی به انتهای خط می‌رسیم.

      the main line of the railroad

      خط اصلی راه‌آهن

      noun countable C2

      خط (اشاره به شیوه‌ی پرداختن یا تفکر در مورد چیزی یا کسی)

      Despite the rumors, the official line is that there have been no major changes within the organization.

      علی‌رغم شایعات، خط رسمی این است که هیچ تغییر عمده‌ای در سازمان ایجاد نشده است.

      the line of an argument

      خط استدلال

      noun countable C2

      (نظامی) خط، (در جمع) خطوط

      the line of fire

      خط آتش

      We must strengthen our line of defense.

      باید خط دفاعی خود را تقویت کنیم.

      noun countable

      ورزش خط (بازیکنان) (در هاکی روی یخ)

      The first line of the team played exceptionally well in the last game.

      خط اول این تیم در آخرین بازی فوق‌العاده خوب بازی کرد.

      The first line scored a goal within the first minute of the game.

      خط اول در دقیقه‌ی اول بازی گل زد.

      noun countable

      بند، طناب

      I need to hang the wet laundry on the clothes line.

      باید لباس‌های خیس را روی بند رخت آویزان کنم.

      I need to buy a new line for my backyard.

      باید بند جدیدی برای حیاط پشتی خانه بخرم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Only the strongest line will serve.

      فقط محکم‌ترین طناب به‌ درد می‌خورد.

      noun countable

      شرکت (که افراد یا کالاها را حمل می‌کند)

      The shipping line experienced a surge in demand during the holiday season.

      این شرکت کشتی‌رانی در فصل تعطیلات با افزایش تقاضا مواجه شد.

      The bus line offered convenient transportation for commuters.

      این شرکت اتوبوس‌رانی حمل‌ونقل راحتی را برای مسافران فراهم می‌کرد.

      noun countable

      چاخان (اظهاراتی که به قصد سرگرم کردن یا متقاعد کردن یا فریب دادن است)

      Don't give me that line!

      چاخان نکن!

      He always has a line ready for any situation.

      او همیشه چاخان آماده‌ای برای هر شرایطی دارد.

      noun countable B1

      سطر (ردیفی از کلمات که بخشی از یک متن را تشکیل می‌دهند)

      the last line of the page

      آخرین سطر صفحه

      a ten-line letter

      نامه‌ی ده‌سطری

      noun plural

      سینما و تئاتر سخنان

      The audience could hear every word of the actor's lines clearly.

      تماشاگران می‌توانستند تک‌تک سخنان این بازیگر را به‌وضوح بشنوند.

      You have to memorize your lines.

      باید سخنان خود را حفظ کنی.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Memorizing lines is a crucial part of an actor's job.

      حفظ سخنان بخش مهمی از کار یک بازیگر است.

      noun plural

      انگلیسی بریتانیایی رونویسی مکرر (اشاره به نوعی جریمه برای دانش‌آموزان که در آن یک جمله باید به‌طور مکرر نوشته شود)

      The teacher assigned lines as a way to discipline the student.

      معلم رونویسی مکرر را به‌عنوان راهی برای تنبیه دانش‌آموز تعیین کرد.

      The teacher assigned lines to the mischievous student.

      معلم برای دانش‌آموز بدجنس رونویسی مکرر را تعیین کرد.

      noun countable

      موسیقی مجموعه‌نت

      The violinist played the first line flawlessly.

      نوازنده‌ی ویولن مجموعه‌نت اول را بی‌عیب‌ونقص نواخت.

      The line in this song is so catchy.

      مجموعه‌نت در این آهنگ بسیار جذاب است.

      noun countable

      حیطه (کار یا علاقه) (معمولاً به‌صورت مفرد می‌آید)

      What's his line of work?

      حیطه‌ی کار او چیست؟

      Choose a different line of work.

      حیطه‌ی کاری دیگری را انتخاب کن.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      English literature is his main line.

      حیطه‌ی اصلی او ادبیات انگلیسی است.

      This is out of my line.

      این کار در حیطه‌ی من نیست.

      noun countable C1

      جنس، محصول (مجموعه‌ای از چیزهای مشابه برای فروش)

      The new store sells different lines of foreign goods.

      فروشگاه جدید اجناس گوناگونی از کالاهای خارجی را به فروش می‌رساند.

      The store has just received a shipment of new lines for the spring season.

      فروشگاه به‌تازگی محموله‌ای از اجناس جدید برای فصل بهار دریافت کرده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Our online shop constantly updates with new lines of accessories.

      فروشگاه آنلاین ما به‌طور مداوم با محصولات جدید لوازم جانبی به‌روز می‌شود.

      verb - intransitive C2

      صف کشیدن، صف بستن، قطار شدن

      Elms lined the street.

      درختان نارون در راستای خیابان قطار شده بودند.

      The students lined up outside the classroom before the bell rang.

      قبل از به صدا درآمدن زنگ، دانش‌آموزان بیرون کلاس صف کشیدند.

      verb - transitive C2

      ردیف کردن، به صف کردن، به خط کردن

      They lined them up and marched them off to the front.

      آن‌ها را به صف کردند و پیاده به جبهه فرستادند.

      رThe soldiers were ordered to line their weapons up on the ground.

      به سربازان دستور داده شد که سلاح‌های خود را روی زمین ردیف کنند.

      verb - transitive

      آستر کردن، آستر زدن، پوشاندن (سطح داخلی)

      My overcoat is lined with silk.

      پالتوی من با ابریشم آستر شده است (آستر ابریشمی دارد).

      Are these curtains lined?

      آیا به این پرده‌ها آستر زده‌اند؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Cloth lined the trunk.

      درون چمدان بزرگ پارچه‌پوش شده بود.

      noun countable

      لوله

      There is a leak in the gas line.

      لوله‌ی گاز سوراخ دارد.

      The nurse inserted the IV line into the patient's arm carefully.

      پرستار لوله‌ی IV را با دقت وارد بازوی بیمار کرد.

      noun countable

      سیم (تلفن)

      The technician was sent to repair the damaged line in the telephone network.

      کارشناس فنی برای تعمیر سیم آسیب‌دیده در شبکه‌ی تلفن اعزام شد.

      The telephone line was down.

      سیم تلفن قطع شده بود.

      noun countable

      ادبیات مصراع (شعر)

      The first line of the poem sets the tone for the entire piece.

      مصراع اول شعر لحن کل قطعه را مشخص می‌کند.

      A sonnet consists of 14 lines.

      سونت (غزل‌واره) مشتمل‌بر ۱۴ مصراع است.

      noun countable

      نامه‌ی کوتاه، یادداشت

      Drop me a line when you can.

      هروقت توانستی نامه‌‌ی کوتاهی برایم بنویس.

      Could you send me a line about the upcoming meeting agenda?

      آیا می‌توانید یادداشتی درمورد دستور جلسه‌ی آتی برای من ارسال کنید؟

      noun plural

      سند ازدواج

      The lines must be filled out with accurate information.

      سند ازدواج باید با اطلاعات دقیق پر شود.

      The couple signed the lines.

      این زوج سند ازدواج را امضا کردند.

      noun countable

      خط (افقی) (در صفحه‌ی لامپ پرتو کاتدی)

      Adjusting the contrast will make the lines more visible.

      تنظیم کنتراست خطوط را بیشتر نمایان می‌کند.

      Can you adjust the brightness of the lines on the display?

      آیا می‌توانید روشنایی خطوط روی صفحه‌نمایش را تنظیم کنید؟

      noun countable

      خط (برآمده یا درزمانند)

      The growth lines in the tree trunk revealed its age.

      خطوط رشد در تنه‌ی درخت سن آن را نشان می‌داد.

      He studied the growth line on the tree trunk.

      خط رشد روی تنه‌ی درخت را بررسی کرد.

      noun countable

      خط، چین (صورت)

      She used anti-aging cream to reduce the lines on her face.

      از کرم ضد پیری برای کاهش خطوط روی صورتش استفاده می‌کرد.

      The stress of work was evident in the lines around his eyes.

      استرس کار در چین‌های دور چشم‌هایش مشخص بود.

      noun countable

      مسیر، خط

      flight line

      مسیر پرواز

      a rocket's line of flight

      خط سیر یک موشک

      noun

      مطابقت، انطباق داشتن، جور بودن

      We need to ensure that our actions are in line with ethical standards.

      باید اطمینان حاصل کنیم که اقدامات ما با استانداردهای اخلاقی ما مطابقت دارد.

      The decision was made in line with company policies and regulations.

      این تصمیم در انطباق با سیاست‌ها و مقررات شرکت اتخاذ شد.

      noun

      مجازی خط (اشاره به نظم یا کنترل یا اطاعت)

      I will not let you get out of line.

      اجازه نخواهم داد از خط خارج شوی.

      Never get out of line.

      هیچ‌وقت از خط خارج نشو.

      noun slang

      کوکائین لوله‌شده (در مقدار کم)

      The dealer offered to sell me a line for a low price.

      فروشنده پیشنهاد داد که کوکائین لوله‌شده را با قیمت کمی به من بفروشد.

      The police found a suspicious white powder, suspected to be a line.

      پلیس یک پودر سفید مشکوک، مشکوک به کوکائین لوله‌شده را پیدا کرد.

      noun

      قدیمی سرنوشت (در زندگی)

      He predicted a dark and tragic line for the young prince.

      سرنوشت تیره و غم‌انگیزی را برای شاهزاده‌ی جوان پیش‌بینی کرد.

      She believed her line was predetermined by the gods.

      او معتقد بود خدایان سرنوشت او را از پیش تعیین کرده بودند.

      noun

      تبار، نسل، دودمان

      descended from a noble line

      از تبار یک خانواده‌ی اشرافی

      the sire of an evil line

      نیای یک نسل خبیث

      noun

      (نظامی) صف (اشاره به کشتی‌های نیروی دریایی که در یک ردیف منظم مستقر شده‌اند)

      The enemy fleet approached, ready to engage with the line of defense ships.

      ناوگان دشمن نزدیک شد و آماده‌ی درگیری با صف کشتی‌های دفاعی بود.

      The line of battleships stretched across the horizon.

      صف کشتی‌های جنگی در سراسر خط افق کشیده شده بود.

      noun

      (نظامی) نیروها (اشاره به نیروهای غیرستادی و غیرتدارکاتی)

      The line marched forward, ready to engage the enemy.

      نیروها به جلو رفتند و آماده‌ی درگیری با دشمن بودند.

      The enemy's line advanced.

      نیروهای دشمن جلو آمدند.

      noun

      خط (تولید و مونتاژ)

      Each worker had a specific task to complete on the production line.

      هر کارگر در خط تولید وظیفه‌ی خاصی داشت.

      The assembly line revolutionized manufacturing processes in the early 20th century.

      خط مونتاژ در اوایل قرن بیستم فرایندهای تولید را متحول کرد.

      noun

      جغرافیا خط استوا

      The line divides the earth into northern and southern hemispheres.

      خط استوا زمین را به نیمکره‌های شمالی و جنوبی تقسیم می‌کند.

      Many tropical countries are located along or near the line.

      بسیاری از کشورهای گرمسیری در امتداد یا نزدیک خط استوا قرار دارند.

      noun

      مجازی مسیر

      He explained the lines of his foreign policy.

      او مسیرهای سیاست خارجی خود را توضیح داد.

      The company's mission statement sets a clear direction and ethical line for its employees.

      بیانیه‌ی رسالت شرکت جهت و مسیر اخلاقی روشنی را برای کارکنان خود تعیین می‌کند.

      noun

      خبر، اطلاع

      He gave me a line on a bargain.

      او درباره‌ی یک معامله‌ی خوب به من خبر داد.

      He tried to get a line on his brother's plans.

      کوشید درباره‌ی نقشه‌های برادرش اطلاع کسب کند.

      noun

      بخت شرط‌بندی

      The line for tonight's basketball game heavily favors the visiting team.

      بخت شرط‌بندی بازی بسکتبال امشب به‌شدت به نفع تیم مهمان است.

      The line for tonight's football game favors the home team by 7 points.

      بخت شرط‌بندی بازی امشب فوتبال ۷ امتیاز به نفع تیم میزبان است.

      noun

      غذا و آشپزی خط (اشاره به بخشی از آشپزخانه‌ی حرفه‌ای که در آن غذا پخته و پرس‌بندی می‌شود)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی غذا و آشپزی

      مشاهده

      The kitchen manager inspected the cleanliness of the line at the end of the night.

      مدیر آشپزخانه آخر شب تمیزی خط را بررسی کرد.

      Keeping a clean and organized line is crucial in a professional kitchen.

      تمیز و منظم نگه داشتن خط در آشپزخانه‌ی حرفه‌ای بسیار مهم است.

      verb - transitive

      خط‌دار کردن

      She carefully lined the paper.

      کاغذ را با دقت خط‌دار کرد.

      She lined the edges of the paper with a bold black pencil.

      گوشه‌های کاغذ را با مداد مشکی پررنگ خط‌دار کرد.

      verb - transitive

      خط کشیدن، خط‌کشی کردن

      Please line the document.

      لطفا سند را خط‌کشی کنید.

      The artist lined the sketch of the tree with precision.

      هنرمند طرح درخت را با دقت خط‌کشی کرد.

      verb - transitive

      ورزش مستقیم انداختن (توپ)، مستقیم رفتن (توپ) (در بیسبال)

      He lined the ball.

      توپ را مستقیم انداخت.

      With a swift swing, the player lined the ball to left field.

      بازیکن با یک چرخش سریع، توپ را مستقیم در سمت چپ زمین انداخت.

      verb - transitive

      پر کردن (با تعداد زیادی از چیزی)

      She lined the shelves with books.

      او قفسه‌ها را با کتاب‌ پر کرد.

      He lined the buffet table with a variety of delicious dishes.

      میز بوفه را با انواع غذاهای لذیذ پر کرد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد line

      1. noun mark, stroke; border
        Synonyms:
        border edge stroke boundary limit outline contour figure band bar dash scratch streak stripe underline groove crease frontier profile silhouette delineation demarcation lineament lineation figuration tracing rule score furrow channel configuration borderline
      1. noun row, succession; course
        Synonyms:
        order series succession sequence progression file string rank tier list route course direction way path channel lane road track train group band formation arrangement column block concatenation catalogue array length division border mark ridge groove furrow trench scar seam fissure crack axis echelon trajectory magazine thread
      1. noun cord, rope
        Synonyms:
        string rope thread wire strand filament cable
      1. noun belief, policy
        Synonyms:
        principle system ideology position policy approach method practice procedure program course route avenue scheme course of action polity
      1. noun person’s calling, interest
        Synonyms:
        work job occupation business profession vocation employment activity pursuit field area specialization trade forte department province racket
        Antonyms:
        fun entertainment
      1. noun ancestry
        Synonyms:
        family lineage descent heredity stock breed race pedigree strain succession
      1. noun written communication
        Synonyms:
        message note letter word report card postcard
        Antonyms:
        speech
      1. noun hint; influential communication
        Synonyms:
        clue indication information lead hint persuasion pitch spiel patter prepared speech song and dance
      1. noun merchandise carried by store
        Synonyms:
        goods wares produce commodity trade materials vendibles involvement
      1. verb border, mark
        Synonyms:
        touch join mark edge line up outline bound skirt neighbor abut adjoin delineate draw trace rim fix place order range group follow underline verge cut score rule array rank marshal align allineate queue ordinate march inscribe communicate butt against fringe crease furrow
      1. verb put covering inside object
        Synonyms:
        cover fill stuff face overlay reinforce panel sheath wad bush quilt ceil encrust incrust wainscot interline
        Antonyms:
        strip unline

      Phrasal verbs

      line out

      طرح‌ریزی کردن

      line up

      صف کشیدن، به صف در آوردن، صف بستن، به صف شدن

      برنامه‌ریزی کردن، آماده کردن، سازماندهی کردن، ترتیب دادن، سامان بخشیدن

      Collocations

      bring (or come or get) into line

      به صف کردن (یا شدن)، ردیف کردن، هم‌ساز کردن، سر راست کردن

      hit the line

      1- (فوتبال آمریکایی) توپ را از میان خط دفاعی تیم مخالف به پیش بردن 2- شجاعت به‌ خرج دادن

      in line

      1- در صف، به خط، ردیف 2- در توافق، هم‌ساز 3- دارای رفتار خوب یا بجا

      in line of duty

      (به‌ویژه درمورد مأمور انتظامی) حین انجام وظیفه

      on a line

      تراز، هموار، هم سطح

      Collocations بیشتر

      line of apsides

      محور مدار

      branch(-)line

      قطار محلی، راه آهن فرعی

      jump line

      (روزنامه و غیره) خط جهانش (نیمه سطری که شماره‌ی صفحه‌ی بقیه‌ی مقاله و غیره را می‌دهد)

      on the picket line

      در صف پیشگامان اعتصاب

      apse line

      (هندسه و ریاضی) خط رئوس، محور طول مسیر

      dotted line

      خط نقطه‌چین

      cross the picket line

      اعتصاب‌شکنی کردن، در اعتصاب شرکت نکردن

      coseismal line

      خط هم‌لرز

      production line

      خط تولید

      Idioms

      all along the line

      1- همه‌جا، هرجا 2- در هر مرحله (از رویدادها)

      down the line

      در آینده، بعداً

      draw the (or a) line

      حد (برای چیزی) معلوم کردن، خط و نشان کشیدن

      get a line on

      (عامیانه) اطلاعات کسب کردن (درباره‌ی چیزی)، دریافتن، خبر گرفتن

      hard lines

      (انگلیس - عامیانه) بدبیاری، بدبختی

      Idioms بیشتر

      hold the line

      خط دفاعی را حفظ کردن، عقب‌نشینی نکردن، به مقاومت ادامه دادن

      in line for

      مورد نظر (برای شغل یا کاری)، نفر بعدی (برای تصدی)

      lay (or put) it on the line

      1- (پول) پرداختن، سلفیدن 2- رک و راست حرف زدن 3- (شهرت یا مقام و ... خود را برای کاری) به خطر انداختن

      on line

      مورد کاربرد، مورد استعمال، در تولید، آماده‌ی تولید

      out of line

      1- کج، خارج از خط، لنگ، تاب‌دار 2- ناسازگار، ناهم‌ساز، نامتوافق 3- نافرمان، سرکش

      read between the lines

      معنی نهفته‌ی چیزی را دریافتن، معانی پنهان یا ژرف چیزی را درک کردن، فحوای کلام را دریافتن

      draw the color line

      مانع نژادی ایجاد کردن

      walk a chalk line

      (عامیانه) اطاعت کامل کردن، مواظب رفتار خود بودن

      line of country

      (انگلیس - عامیانه) رشته‌ای که شخص در آن خبره است، تخصص

      in the line of duty

      طبق وظایف محوله، حین انجام وظیفه

      hew to the line

      به روش یا خط مشی (به‌خصوصی) پای‌بند بودن

      hook, line, and sinker

      (عامیانه) به‌طورکامل، یکجا، تمام و کمال

      lay on the line

      (پول یا اعتبار یا شهرت و غیره) گذاشتن، به مخاطره انداختن

      next in line for the job

      نامزد بعدی این شغل

      tread a fine (or thin) line

      دست از پا خطا نکردن، کاملاً مواظب بودن

      toe the line (or mark)

      (معمولاً علی‌رغم میل و خواسته‌ی باطنی) تابع دستورات بودن، فرمان‌برداری کردن، سربه‌راه بودن

      سوال‌های رایج line

      گذشته‌ی ساده line چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده line در زبان انگلیسی lined است.

      شکل سوم line چی میشه؟

      شکل سوم line در زبان انگلیسی lined است.

      شکل جمع line چی میشه؟

      شکل جمع line در زبان انگلیسی lines است.

      وجه وصفی حال line چی میشه؟

      وجه وصفی حال line در زبان انگلیسی lining است.

      سوم‌شخص مفرد line چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد line در زبان انگلیسی lines است.

      ارجاع به لغت line

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «line» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/line

      لغات نزدیک line

      • - lindsay
      • - lindy
      • - line
      • - line adapter
      • - line breeding
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      folklore BDSM tower confused industry enclosure judo kismet lan lank lee li lie in lil linguistically آفریده از روی استحقاق آلبوم امانت دادن ای وای! بجنب! بسته بلا استفاده کردن به نوبت انجام دادن بهدانه به یاد ماندنی اشباع‌شده بو باید
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.