فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Array

əˈreɪ əˈreɪ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    arrayed
  • شکل سوم:

    arrayed
  • سوم شخص مفرد:

    arrays
  • وجه وصفی حال:

    arraying
  • شکل جمع:

    arrays

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable C1
    دسته، مجموعه، ترتیب، ردیف
    • - The garden was filled with an array of colorful flowers.
    • - باغ پر از دسته‌ای از گل‌های رنگارنگ بود.
    • - The musician had an array of instruments on stage, including guitars, drums, and keyboards.
    • - این نوازنده روی صحنه مجموعه‌ای از سازها از جمله گیتار، درام و کیبورد داشت.
    • - an endless array of new responsibilities
    • - ردیفی بی‌پایان از مسئولیت‌های جدید
  • verb - transitive
    به صف آراستن، آرایش دادن، به صف کشیدن (نظامی)، منظم کردن، ترتیب دادن، چیدن
    • - troops arrayed for battle
    • - قشون آراسته برای رزم
    • - Daggers and pistols were arrayed on the wall.
    • - خنجرها و تپانچه‌ها روی دیوار چیده شده بود.
    • - The soldiers were all in battle array.
    • - سربازان به آرایش جنگی درآمده بودند.
  • verb - transitive
    پوشاندن، به تن کردن (لباس فاخر یا چشمگیر)
    • - women arrayed in silk
    • - زن‌های آراسته به (لباس) ابریشم
    • - The bride was arrayed in a stunning white gown on her wedding day.
    • - عروس در روز عروسی خود لباس سفید زیبایی به تن داشت.
  • verb - transitive
    حقوق چیدن، ترتیب دادن (ترکیب هیئت منصفه)
    • - The judge carefully arrayed the jury members.
    • - قاضی با دقت اعضای هیئت منصفه را چید.
    • - The defense attorney argued that the prosecution had improperly arrayed the jury.
    • - وکیل مدافع استدلال کرد که دادستان هیئت منصفه را به‌درستی ترتیب نداده است.
  • noun countable
    (نظامی) آرایش، چینش
    • - The commander organized the soldiers into a strategic array.
    • - او سربازان را در یک آرایش استراتژیک سازماندهی کرد.
    • - The soldiers stood in a precise array, awaiting their orders.
    • - سربازان در چینش دقیقی ایستاده بودند و منتظر دستورات خود بودند.
  • noun countable
    حقوق چینش، ترتیب (هیئت منصفه)
    • - The judge called out the names of the jurors from the array, one by one.
    • - قاضی اسامی اعضای هیئت منصفه را به ترتیب یکی پس از دیگری اعلام کرد.
    • - The defense attorney carefully studied the array of potential jurors.
    • - وکیل مدافع به‌دقت چینش بالقوه‌ی هیئت منصفه‌ را بررسی کرد.
  • noun countable
    لباس، رخت، جامه (فاخر و چشمگیر)
    • - She carefully selected her attire for the wedding.
    • - او با دقت لباس خود برای عروسی را انتخاب کرد.
    • - He couldn't decide what attire to wear to the job interview.
    • - او نمی‌توانست تصمیم بگیرد چه رختی برای مصاحبه‌ی شغلی بپوشد.
  • noun countable
    آرایه (ساختار داده)
    • - The scientist analyzed the array of data to identify any patterns or trends.
    • - این دانشمند آرایه‌ای از داده‌ها را برای شناسایی الگو یا روند تجزیه‌وتحلیل کرد.
    • - The programmer used an array to store the list of names in alphabetical order.
    • - برنامه‌نویس از یک آرایه برای ذخیره‌ی لیست اسامی به ترتیب حروف الفبا استفاده کرد.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد array

  1. noun collection, considerable group
    Synonyms: arrangement, batch, body, bunch, bundle, clump, cluster, design, display, disposition, exhibition, formation, host, lineup, lot, multitude, order, parade, pattern, set, show, supply, throng
  2. noun fine clothes
    Synonyms: apparel, attire, drapes, dress, duds, finery, full dress, garb, garments, getup, rig, threads
  3. verb arrange in collection or order
    Synonyms: align, display, exhibit, form, group, line up, methodize, organize, parade, range, set, show, systematize
  4. verb dress in fine clothes
    Synonyms: attire, bedeck, clothe, deck, deck out, decorate, dog out, drape, dud, dude up, fit, fit out, garb, outfit, suit up, tog, try on, turn out, wrap

ارجاع به لغت array

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «array» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/array

لغات نزدیک array

پیشنهاد بهبود معانی