آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت قطعی اینترنت، برخی امکانات در دسترس نیستند

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت قطعی اینترنت، برخی امکانات در دسترس نیستند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۹ دی ۱۴۰۴

    Show

    ʃoʊ ʃəʊ

    گذشته‌ی ساده:

    showed

    شکل سوم:

    shown

    سوم‌شخص مفرد:

    shows

    وجه وصفی حال:

    showing

    شکل جمع:

    shows

    معنی show | جمله با show

    verb - transitive A1

    نشان دادن

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

    مشاهده

    show me your tickets!

    بلیط‌های خود را به من نشان بدهید!

    This picture shows him swimming.

    این عکس او را درحال شنا کردن نشان می‌دهد.

    verb - transitive B1

    نشان دادن (عدد یا اندازه‌ی چیزی)

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    هوش مصنوعی فست دیکشنری

    A clock shows the time.

    ساعت زمان را نشان می‌دهد.

    The gauge on the dashboard shows that the fuel tank is almost empty.

    نشانگر روی داشبورد نشان می‌دهد که باک سوخت تقریباً خالی است.

    verb - transitive B1

    آموزش دادن، توضیح دادن، یاد دادن، راهنمایی کردن، نشان دادن

    Show me how to use this computer.

    به من یاد بده که این کامپیوتر را چگونه باید به‌کار برد.

    The manual contains diagrams that show how to assemble the furniture.

    دفترچه‌ی راهنما شامل نمودارهایی است که نشان می‌دهد چگونه مبلمان را مونتاژ کنیم.

    verb - transitive B2

    ثابت کردن، نشان دادن، آشکار کردن، معلوم کردن، روشن کردن، نمایان ساختن، اثبات کردن

    This goes to show that the local government was corrupt.

    این نشان می‌دهد که دولت محلی فاسد بود.

    Aghdas showed herself to be dishonest.

    اقدس نشان داد که امانت‌دار نیست.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    She showed herself to be reliable.

    او نشان داد که قابل‌اعتماد است.

    This letter shows Hassan's claims to be false.

    این نامه دروغ بودن ادعاهای حسن را ثابت می‌کند.

    This new book shows that Parvin Etessami was a great poet.

    این کتاب جدید نشان می‌دهد که پروین اعتصامی شاعری بزرگ بود.

    These phenomena show the existence of a single God.

    این پدیده‌ها وجود خدایی یگانه را ثابت می‌کند.

    to show that something is right

    صحت چیزی را اثبات کردن

    verb - transitive B2

    نشان دادن، ابراز کردن، بروز دادن، اظهار کردن، نمایان ساختن (احساس یا فکر)

    Their fear showed through their behaviour.

    ترس آن‌ها از رفتارشان پیدا بود.

    The condemned showed no sign of remorse.

    محکوم نشانی از ندامت بروز نداد.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    Her surprize showed.

    تعجب او عیان بود.

    Those soldiers' faces showed nothing but despair.

    چهره‌ی آن سربازان حاکی از چیزی جز نومیدی نبود.

    verb - intransitive C1

    معلوم شدن، مشخص شدن، نمایان شدن، دیده شدن، آشکار شدن

    Once again, the sun showed.

    خورشید بار دیگر پدیدار شد.

    No matter how tired he feels, he never lets it show at work.

    مهم نیست چقدر خسته باشد، هرگز اجازه نمی‌دهد این موضوع در محل کار مشخص شود.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    a flaw that hardly shows

    عیبی که کم توی چشم می‌خورد

    verb - intransitive

    معلوم شدن شکم، شکم پیدا کردن (مشخص شدن حاملگی)

    Her mother noticed she was showing before anyone else did.

    قبل‌از دیگران، مادرش متوجه شد که شکمش پیدا شده است.

    Although I’m not showing yet, I can feel the baby moving inside me.

    هرچند هنوز شکمم مشخص نشده است، اما حرکت بچه را درون خودم حس می‌کنم.

    verb - transitive

    نمایش گذاشتن (آثار هنری)

    Her paintings are being shown at the Negarestan.

    نقاشی‌های او را در نگارستان به نمایش گذاشته‌اند.

    Young designers often struggle to find places to show their work.

    طراحان جوان اغلب برای یافتن مکان‌هایی که بتوانند آثارشان را نشان دهند، دچار مشکل می‌شوند.

    verb - intransitive verb - transitive

    پخش کردن، نمایش دادن، روی پرده رفتن، روی آنتن رفتن (فیلم یا برنامه)

    The new film will be shown tomorrow.

    فیلم جدید، فردا نمایش داده خواهد شد.

    The series has been shown on several international networks.

    این سریال در چند شبکه‌ی بین‌المللی پخش شده است.

    verb - intransitive informal

    انگلیسی آمریکایی آمدن، رسیدن، حاضر شدن

    همچنین می‌توان از show up استفاده کرد.

    I waited for her but she never showed.

    منتظر او شدم؛ ولی او هرگز پیدایش نشد.

    Lilly showed herself briefly at the party.

    لیلی برای زمان کوتاهی در مهمانی ظاهر شد.

    verb - transitive

    راهنمایی کردن، هدایت کردن، همراهی کردن، نشان دادن مسیر

    At the theater, a young man showed us to our seats.

    در تئاتر مرد جوانی ما را به طرف صندلی‌هایمان راهنمایی کرد.

    Please show this gentleman out.

    لطفاً این آقا را به خارج راهنمایی کنید.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    An experienced guide showed us around Kerman.

    راهنمای باتجربه‌ای کرمان را به ما نشان داد.

    verb - transitive

    پیدا شدن، معلوم شدن، نمایان شدن، آشکار شدن (چیزی که قصد پنهان کردنش را داشتیم)

    Does that stain still show?

    آیا آن لکه هنوز هم پیداست؟

    Faty's slip was showing under her skirt.

    زیردامنی فاطی از زیر دامنش پیدا بود.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    White cloth shows dirt.

    پارچه‌ی سفید چرک‌تاب است.

    verb - transitive

    نشان دادن، اشاره کردن

    Can you show me which shirt you prefer?

    می‌توانی نشانم دهی کدام پیراهن را ترجیح می‌دهی؟

    He showed me the exact spot where he had fallen.

    دقیقاً جایی که افتاده بود را به من نشان داد.

    verb - intransitive

    انگلیسی آمریکایی ورزش در بین سه نفر برتر قرار گرفتن (در مسابقه‌ی اسب‌ها)

    در انگلیسی بریتانیایی از place استفاده می‌شود.

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

    مشاهده

    The jockey’s strategy helped the horse show despite a slow start.

    استراتژی سوارکار باعث شد که اسب، باوجود شروع کند، مقام سوم را کسب کند.

    Only the fastest horses can show in such a competitive race.

    تنها سریع‌ترین اسب‌ها می‌توانند در چنین مسابقه‌ی رقابتی‌ای، در بین سه نفر برتر قرار بگیرند.

    noun countable A2

    سینما و تئاتر نمایش، برنامه، شو

    The children enjoyed the magic show at the festival.

    بچه‌ها از نمایش شعبده‌بازی در جشنواره لذت بردند.

    The radio station airs a live talk show every morning.

    این ایستگاه رادیویی هر صبح، برنامه‌ی گفت‌وگوی زنده‌ای پخش می‌کند.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    one of the most successful shows in the New York theater

    یکی از موفق‌ترین نمایش‌های تئاتر نیویورک

    a musical show

    نمایش موزیکال

    a T.V. show

    نمایش تلویزیونی

    a long, boring show

    نمایش طولانی و خسته‌کننده

    an agricultural show

    نمایشگاه کشاورزی

    noun countable B2

    نمایشگاه

    The art school held a student show to present their end-of-year projects.

    مدرسه‌ی هنر، نمایشگاهی برای ارائه‌ی پروژه‌های پایان سال دانشجویان برگزار کرد.

    A car show is being organized downtown to exhibit new models.

    نمایشگاه اتومبیل در مرکز شهر برگزار می‌شود تا مدل‌های جدید را به نمایش بگذارد.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    a flower show

    نمایشگاه گل

    noun countable

    نمایش، جلوه، نمود، ابراز، تجلی

    Her calm reaction was a show of confidence during the stressful meeting.

    واکنش آرام او در جلسه‌ی پرتنش، جلوه‌ای از اعتمادبه‌نفس بود.

    The parade was a show of strength by the armed forces.

    رژه، جلوه‌ی قدرت نیروهای مسلح بود.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    a show of sympathy

    ابراز همدردی

    a show of his sincere love

    تجلی عشق صادقانه‌ی او

    noun countable

    تظاهر، نمایش ظاهری

    His threats were only a show.

    تهدیدهای او فقط ظاهری بود.

    They are too fond of show.

    خیلی اهل پز دادن هستند.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    a show of friendship

    تظاهر به دوستی

    noun uncountable informal

    کار، امر، مدیریت، رهبری، کنترل، سرپرستی

    At this office she runs the whole show.

    در این اداره او همه‌کاره است.

    This is your show, not mine.

    این کار تو است نه من.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    let's get this show moving!

    بیایید کار را شروع کنیم!

    noun countable

    پزشکی نمایش خونی (ترشح خونی هنگام زایمان)

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی پزشکی

    مشاهده

    After seeing the bloody show, they went to the hospital immediately.

    پس‌از مشاهده‌ی نمایش خونی، فوراً به بیمارستان رفتند.

    The doctor explained that the bloody show signals the cervix is starting to dilate.

    پزشک توضیح داد که نمایش خونی نشان می‌دهد که دهانه‌ی رحم شروع به باز شدن کرده است.

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد show

    1. noun demonstration, exhibition
      Synonyms:
      display showing presentation exhibition sight spectacle appearance representation manifestation parade program view fair exposition pageant array splash occurrence pomp panoply shine fireworks fanfare expo pageantry grandstand showboat
      Antonyms:
      hiding concealment
    1. noun entertainment event
      Synonyms:
      entertainment performance spectacle play movie film picture presentation production drama comedy cinema flick motion picture act pageant appearance carnival burlesque
    1. noun false front; appearance given
      Synonyms:
      appearance pretense guise face pose front impression illusion semblance sham display affectation ostentation parade profession effect simulacrum make-believe air likeness pretext showing shine splash showboat grandstand play
      Antonyms:
      reality truth
    1. verb actively exhibit something
      Synonyms:
      display present exhibit reveal offer demonstrate produce put on expose air flaunt parade unveil unfold set out sport brandish wave afford supply submit deal in sell proffer lay out lay bare stage showcase trot out flash flourish mount arrive attend bare blazon disport spread streak vaunt unfurl
      Antonyms:
      hide conceal
    1. verb passively exhibit something
      Synonyms:
      appear reveal demonstrate display present indicate manifest prove arrive emerge materialize turn up clarify explain disclose divulge unveil establish evidence assert register mark note determine instruct teach illustrate discover loom get make known point evince testify to be visible put in appearance come reach show up make out lay out ostend project get in make the scene show one’s face blow in
      Antonyms:
      hide conceal
    1. verb grant
      Synonyms:
      give confer bestow dispense accord act with
      Antonyms:
      deny refuse veto
    1. verb accompany
      Synonyms:
      attend escort guide lead conduct see direct steer route shepherd pilot
      Antonyms:
      leave alone abandon
    1. verb to convince
      Synonyms:
      teach bare disclose display expose prove to reveal unclothe uncover unmask persuade unveil discover
    1. verb to explain
      Synonyms:
      reveal demonstrate explain display evidence evince exhibit manifest proclaim indicate attitudinize conduct tell direct disclose divulge show up exemplify expound flaunt glamorize guide explicate posture present prove register signify theatricalize uncover usher
      Antonyms:
      leave alone hide abandon
    1. verb to indicate
      Synonyms:
      register record indicate read designate point mark note
    1. noun a public performance
      Synonyms:
      film play exhibit musical carnival representation burlesque production appearance concert exhibition act pageant spectacle light-show entertainment exposition

    Phrasal verbs

    show in (or out)

    به داخل (یا خارج از محلی) راهنمایی کردن

    show off

    پز دادن، فخر فروختن، جولان دادن

    جلب توجه کردن، نمایش دادن، خودنمایی کردن، در معرض دید دیگران قرار دادن، به رخ کشیدن

    show somebody up

    ماهیت کسی را نشان دادن، آشکار کردن کسی، فاش کردن

    show up

    رسیدن، حاضر شدن، حضور یافتن، سروکله‌ی کسی پیدا شدن

    خجالت دادن، شرمسار کردن، شرمنده کردن، خجالت‌زده کردن

    آشکار کردن، نمایان کردن، فاش کردن، مشخص کردن

    Collocations

    a show of hands

    (رأی دادن) بلند کردن دست، دست بالا کردن

    for show

    به منظور تظاهر، برای نمایش

    show enthusiasm for something

    شورنمایی کردن برای چیزی، ذوق و شوق نشان دادن برای چیزی، اشتیاق نشان دادن

    feel (or have or show, or express) interest in something (or someone)

    نسبت به چیزی (یا کسی) احساس علاقه کردن (یا علاقه داشتن یا نشان دادن یا بیان کردن)

    show pity (for)

    ترحم کردن، رحم نشان دادن

    Collocations بیشتر

    show your disapproval

    نارضایتی خود را نشان دادن / مخالفت خود را نشان دادن

    show a growth

    رشد نشان دادن

    show an improvement

    نشان دادن بهبود/پیشرفت

    show an increase

    افزایش نشان دادن

    show initiative

    ابتکار عمل نشان دادن

    show a rise

    افزایش نشان دادن

    good computer show

    نمایش خوب کامپیوتری

    show of unity

    نمایش وحدت

    hone your show

    بهبود بخشیدن/اصلاح کردن/تقویت کردن نمایش خود

    interpersonal show

    نمایش بین فردی

    master new show

    تسلط بر نمایش جدید

    show a decrease

    کاهش نشان دادن

    show an upward trend

    روند صعودی داشتن

    show a decline

    کاهش نشان دادن

    show a downward trend

    روند نزولی داشتن/نشان دادن

    show a fair

    نمایش دادن یک نمایشگاه

    Idioms

    good show!

    (انگلیس - عامیانه) احسنت!، معرکه!، مرحبا!

    go to show

    اثبات کردن، (به‌طور مجاب‌کننده) نشان دادن

    put (or get) the show on the road

    (عامیانه) دست به کار شدن، کار را آغاز کردن

    show (somebody) a clean pair of heel

    (عامیانه) فرار کردن (از گیر کسی)، زدن به چاک

    show a leg

    (انگلیسی - عامیانه) از بستر خواب برخاستن

    Idioms بیشتر

    show one's face

    ظاهر شدن (در میان جمع)، رخ نمایی کردن

    درملا عام ظاهر شدن، در میان جمع آمدن

    show somebody the door

    کسی را بیرون کردن (از اتاق یا خانه و غیره)، عذر کسی را خواستن

    show somebody the way

    کسی را (دریافتن راه یا آدرس) راهنمایی کردن

    show the white feather

    ترس از خود نشان دادن، متزلزل شدن

    ترس از خود بروز دادن، بزدلی خود را ظاهر کردن

    (انگلیس - عامیانه) ترس از خود نشان دادن

    show willing

    (انگلیس - عامیانه) علاقه نشان دادن، خود را علاقه‌مند نشان دادن

    stand (or have) a show

    (امریکا - عامیانه) شانس موفقیت و غیره داشتن، امید کامیابی داشتن

    steal the show

    (در نمایش و غیره - سایر بازیگران را) تحت‌الشعاع قرار دادن

    (به‌ویژه در تئاتر) خود را مرکز توجه تماشاچیان کردن، دیگر بازیگران را تحت‌الشعاع قرار دادن

    the show must go on

    (باوجود مشکلات و غیره) کار را باید ادامه داد

    put on (or show) a bold front

    با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن، خلاف احساس خود وانمود کردن، خم به ابرو نیاوردن

    show one's (true) colors

    ماهیت (یا طینت یا نهاد) خود را آشکار کردن

    show someone the door

    کسی را (از جایی) بیرون کردن، مرخص کردن

    fly (or show or wave) the flag

    (با به احتراز در آوردن پرچم) حمایت خود را ابراز داشتن

    show one's hand

    1- (بازی ورق) دست خود را رو کردن 2- منظور خود را آشکار کردن

    show one's (or clean pair of) heels

    پا به فرار گذاشتن، فلنگ را بستن

    show one's teeth

    دندان قروچه رفتن، تهدید کردن، نیش نشان دادن

    سوال‌های رایج show

    گذشته‌ی ساده show چی میشه؟

    گذشته‌ی ساده show در زبان انگلیسی showed است.

    شکل سوم show چی میشه؟

    شکل سوم show در زبان انگلیسی shown است.

    شکل جمع show چی میشه؟

    شکل جمع show در زبان انگلیسی shows است.

    وجه وصفی حال show چی میشه؟

    وجه وصفی حال show در زبان انگلیسی showing است.

    سوم‌شخص مفرد show چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد show در زبان انگلیسی shows است.

    ارجاع به لغت show

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «show» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/show

    لغات نزدیک show

    • - shovelnose sturgeon
    • - shover
    • - show
    • - show (somebody) a clean pair of heel
    • - show a decline
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    تفاوت till و until چیست؟

    تفاوت till و until چیست؟

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    tight forex hegemony better endometriosis exp contented ridiculously cryptocurrency happy birthday goat Saturn traffic light problem rainproof بد بو برآیند برد برنامه سفر برنامه کار برنامه تلویزیونی بند تفنگ بندکشی به طور تیز و برنده به طور طبیعی به قول شما به نسبت به وجود آمدن به‌جز به‌خصوص
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.