آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۵ آذر ۱۴۰۴

      Get

      ɡet ɡet

      گذشته‌ی ساده:

      got

      شکل سوم:

      gotten

      سوم‌شخص مفرد:

      gets

      وجه وصفی حال:

      getting

      شکل جمع:

      gets

      معنی get | جمله با get

      verb - transitive A1

      به‌دست آوردن، کسب کردن، خریدن، گرفتن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      I need to get a new phone; this one is too old.

      من باید تلفن جدیدی بخرم؛ این یکی خیلی قدیمی است.

      She wants to get a good education to improve her future.

      او می‌خواهد تحصیلات خوبی کسب کند تا آینده‌ی خود را بهبود بخشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He hopes to get a promotion at work this year.

      او امیدوار است امسال در محل کار ترفیع بگیرد.

      He got a good seat.

      صندلی خوبی گیر آورد.

      Where did you get that beautiful dress?

      این لباس زیبا را از کجا خریدی؟

      They are trying to get funding for their research project.

      آن‌ها در تلاشند تا برای پروژه‌ی تحقیقاتی خود بودجه بگیرند.

      to get money

      پول به‌دست آوردن

      verb - transitive A1

      دریافت کردن، گرفتن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      جای تبلیغ شما در فست دیکشنری

      He worked hard to get the highest score on the test.

      او سخت تلاش کرد تا بالاترین نمره را در امتحان بگیرد.

      Did you get the package I sent you last week?

      بسته‌ای که هفته‌ی پیش فرستادم را دریافت کردی؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He didn't get any sleep last night.

      او دیشب اصلاً نخوابید.

      I didn't get a chance to talk to her at the party.

      من فرصتی برای صحبت با او در مهمانی پیدا نکردم.

      He gets a lot of satisfaction from helping others.

      او از کمک به دیگران رضایت زیادی کسب می‌کند.

      She managed to get a discount on her new laptop.

      او موفق شد برای لپ‌تاپ جدیدش تخفیف بگیرد.

      I get emails from the university every day.

      من هرروز از دانشگاه ایمیل دریافت می‌کنم.

      He got no answer.

      جوابی دریافت نکرد.

      verb - transitive A2

      آوردن

      Go get the books!

      برو کتاب‌ها را بیاور!

      Could you get the mail and the newspaper from outside?

      می‌شود نامه‌ها و روزنامه را از بیرون بیاوری؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Get me some tea!

      قدری چای برایم بیار!

      verb - transitive

      تصرف کردن، گرفتن، به‌ دست آوردن (به زور)

      The soldiers managed to get the enemy's weapons.

      سربازان موفق شدند سلاح‌های دشمن را به دست آورند.

      The rebels got control of the capital city.

      شورشیان کنترل پایتخت را به دست گرفتند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The police will get the suspect eventually.

      پلیس بالاخره مظنون را دستگیر خواهد کرد.

      The army got the strategic hill after a long battle.

      ارتش پس‌از نبردی طولانی تپه‌ی استراتژیک را تصرف کرد.

      They got the land by claiming it as their own.

      آن‌ها با ادعای مالکیت زمین، آن را تصرف کردند.

      verb - intransitive verb - transitive A1

      رسیدن، رفتن (به مکانی)

      He got to school at 8 o'clock.

      ساعت 8 به مدرسه رسید.

      What time do you expect to get to the airport?

      انتظار دارید چه ساعتی به فرودگاه برسید؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Make sure you get to the meeting on time.

      مطمئن شوید که به‌موقع به جلسه می‌رسید.

      I need to get to the library before it closes.

      من باید قبل‌از بسته شدن کتابخانه به آنجا بروم.

      to get home early

      زود به خانه رفتن

      verb - intransitive

      رسیدن (به مرحله‌، وضعیت، یا زمانی خاص)

      The story gets to the exciting part in chapter five.

      داستان در فصل پنج به قسمت هیجان‌انگیز می‌رسد.

      It gets to a point where you have to decide.

      به نقطه‌ای می‌رسد که باید تصمیم بگیرید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The project gets to the final stage next week.

      پروژه هفته‌ی آینده به مرحله‌ی نهایی می‌رسد.

      It gets to be too much when everyone is talking at once.

      وقتی همه با هم صحبت می‌کنند، خیلی زیادی می‌شود.

      The negotiations get to a critical phase tomorrow.

      مذاکرات فردا به مرحله‌ی حساسی می‌رسد.

      The music gets to a crescendo near the end.

      موسیقی در نزدیکی پایان به اوج خود می‌رسد.

      verb - transitive B1

      مریض شدن، بیمار شدن، گرفتن بیماری، مبتلا شدن

      I got the flu last winter and was bedridden for a week.

      من زمستان گذشته آنفولانزا گرفتم و یک هفته در رختخواب بودم.

      Many people get the virus without even knowing it.

      بسیاری از افراد بدون اینکه بدانند به این ویروس مبتلا می‌شوند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Did you get seasick on the boat trip?

      آیا در سفر با قایق دچار دریازدگی شدید؟

      She got a nasty infection after the surgery.

      او پس‌از جراحی دچار عفونت بدی شد.

      They got food poisoning from the contaminated water.

      آن‌ها از آب آلوده مسمومیت غذایی گرفتند.

      to get a disease

      بیمار شدن

      verb - intransitive B1

      شدن

      He got ten years for robbery.

      به جرم دزدی ده سال محکوم شد.

      It gets dark early in the winter.

      هوا در زمستان زود تاریک می‌شود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The milk is getting warm.

      شیر دارد گرم می‌شود.

      She gets angry when people are late.

      او وقتی مردم دیر می‌کنند، عصبانی می‌شود.

      Don't get discouraged if you don't succeed at first.

      اگر در ابتدا موفق نشدید، دلسرد نشوید.

      He gets bored easily.

      او به‌راحتی حوصله‌اش سر می‌رود.

      The situation is getting serious.

      اوضاع دارد جدی می‌شود.

      to get sad

      اندوهگین شدن

      to get angry

      عصبانی شدن

      to get praised

      مورد تحسین واقع شدن

      verb - transitive B1

      کاری کردن، انجام دادن، باعث انجام کاری شدن

      Get the door to close properly.

      کاری کن که در درست بسته شود.

      He'll get the job done, no matter what.

      او کار را تمام می‌کند، مهم نیست چه شود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I need to get my car fixed before the trip.

      باید قبل‌از سفر ماشینم را تعمیر کنم.

      I'm trying to get him to understand the importance of this.

      من سعی می‌کنم او را متوجه اهمیت این موضوع کنم.

      He got his hands dirty.

      دست‌هایش را کثیف کرد.

      Can you get the printer working again?

      می‌شه دوباره پرینتر رو راه بندازی؟

      verb - transitive B2

      متقاعد کردن، وادار کردن، راضی کردن

      She tried to get the children to eat their vegetables.

      او سعی کرد بچه‌ها را وادار به خوردن سبزیجات کند.

      Can you get him to help us with the project?

      میتوانید او را راضی کنید که در پروژه به ما کمک کند؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      How can we get more people to volunteer?

      چطور میتونیم افراد بیشتری را متقاعد کنیم که داوطلب شوند؟

      Get her to sing.

      متقاعدش کن آواز بخواند.

      verb - transitive

      کاری کردن، باعث وقوع چیزی شدن (تصادفی و ناخواسته)

      I got my finger caught in the door.

      انگشتم لای در گیر کرد.

      He got paint on his new shirt.

      روی پیراهن جدیدش رنگ ریخت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      We got the dates mixed up and arrived a day late.

      ما تاریخ‌ها را اشتباه گرفتیم و یک روز دیر رسیدیم.

      The dog got mud all over the carpet.

      سگ تمام فرش را گلی کرد.

      She got the keys locked in the car.

      کلیدها را داخل ماشین جا گذاشت.

      verb - intransitive B1

      گاهی در جملات مجهول به‌جای فعل 'be' استفاده می‌شود

      I got stuck in traffic on the way to work.

      من در راه رفتن به سر کار در ترافیک گیر کردم.

      The milk got spoiled.

      شیر خراب شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He got injured during the football match.

      او درطول مسابقه فوتبال مصدوم شد.

      He's getting old now.

      او حالا دارد پیر می‌شود.

      verb - intransitive B1

      وارد شدن، رفتن (به جایی دیگر)

      We should get out and explore the city.

      ما باید بیرون برویم و شهر را بگردیم.

      The cat managed to get down from the tree.

      گربه توانست از درخت پایین بیاید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I need to get to the other side of the street.

      من باید به آن طرف خیابان بروم.

      Can you help me get onto the bus?

      آیا می‌توانید به من کمک کنید تا سوار اتوبوس شوم؟

      He managed to get in before the door closed.

      او توانست قبل‌از بسته شدن در وارد شود.

      She will get across the river using the bridge.

      او با استفاده از پل به آن طرف رودخانه می‌رود.

      It's hard to get through the crowd at the concert.

      عبور از جمعیت در کنسرت سخت است.

      He needs to get off the couch and do something productive.

      او باید از روی مبل بلند شود و کاری مفید انجام دهد.

      verb - transitive A1

      رفتن، گرفتن (وسیله‌ی نقلیه)

      Can you get a bus to the airport?

      آیا می‌توانی با اتوبوس به فرودگاه بروی؟

      Let's get a taxi to the restaurant.

      بیایید برای رفتن به رستوران تاکسی بگیریم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      They decided to get a train to the city.

      آن‌ها تصمیم گرفتند با قطار به شهر بروند.

      We need to get a ride to the concert tonight.

      ما باید با وسیله‌ی نقلیه‌ای به کنسرت امشب برویم.

      verb - transitive B1

      جواب دادن، برداشتن، باز کردن، رسیدگی (به تماس یا در زدن)

      Could you get the phone before it stops ringing?

      می‌توانی گوشی را برداری قبل‌از اینکه زنگ زدنش قطع شود؟

      Sara asked him to get the door when the bell rang.

      سارا از او خواست که وقتی زنگ در به صدا درآمد، در را باز کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Please get the phone; it might be important.

      لطفاً تلفن را جواب بده؛ ممکن است مهم باشد.

      He was too tired to get the door, so I did it.

      او خیلی خسته بود که در را باز کند، بنابراین من این کار را کردم.

      verb - intransitive B2

      شانس انجام کاری را داشتن، فرصت انجام کاری را پیدا کردن

      I rarely get to travel since I started my new job.

      از زمانی که کار جدیدم را شروع کرده‌ام، به‌ندرت فرصت سفر پیدا می‌کنم.

      Sometimes I get to enjoy a quiet evening at home.

      گاهی اوقات فرصت دارم که شبی آرام در خانه بگذرانم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I hope I get to see that movie before it leaves theaters.

      امیدوارم قبل‌از اینکه آن فیلم از سینماها برود، شانس تماشایش را داشته باشم.

      He didn't get to finish his project before the deadline.

      او نتوانست پروژه‌اش را قبل‌از مهلت مقرر تمام کند.

      verb - transitive B2

      درک کردن، فهمیدن، گرفتن، متوجه شدن، شنیدن

      I don't get it.

      آن را درک نمی‌کنم.

      She didn't get the joke and just stared at me.

      او جوک را نفهمید و فقط به من خیره شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Do you get what I'm trying to say?

      آیا متوجهی چه میخواهم بگویم؟

      When he spoke quickly, I couldn't get his point.

      وقتی او سریع صحبت کرد، نتوانستم منظورش را بفهمم.

      I didn't get her explanation during the lecture.

      من توضیح او را درطول سخنرانی نشنیدم.

      verb - transitive

      آماده کردن، پختن

      She is getting the stew ready for our guests.

      او درحال آماده کردن خورشت برای مهمانان ماست.

      He forgot to get the salad prepared for the barbecue.

      او فراموش کرد سالاد را برای باربیکیو آماده کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Can you get lunch ready? I'm starving.

      می‌توانی ناهار را آماده کنی؟ خیلی گرسنه‌ام.

      They are getting the pasta cooked for the dinner party.

      آن‌ها درحال پختن ماکارونی برای مهمانی شام هستند.

      verb - intransitive verb - transitive

      پرداختن، حساب کردن

      Don't worry about the bill, I'll get it.

      نگران صورت‌حساب نباش، من آن را پرداخت می‌کنم.

      Let me get the taxi fare this time.

      اجازه بده این بار من کرایه‌ی تاکسی را حساب کنم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      My treat, I'll get the dessert.

      مهمان من باشید، من هزینه‌ی دسر را می‌پردازم.

      verb - transitive informal

      سردرگم کردن، گیج کردن

      The complex instructions are sure to get her.

      دستورالعمل‌های پیچیده قطعاً او را گیج خواهد کرد.

      His sudden change of topic got everyone in the meeting.

      تغییر ناگهانی موضوع، همه را در جلسه سردرگم کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The abstract concept will definitely get students.

      این مفهوم انتزاعی قطعاً دانش‌آموزان را گیج خواهد کرد.

      verb - transitive informal

      رنجاندن، آزردن، اذیت کردن

      It really gets to me the way she always criticizes my choices.

      اینکه او همیشه انتخاب‌های من را مورد انتقاد قرار می‌دهد، واقعاً من را آزار می‌دهد.

      It gets to me when people interrupt me during meetings.

      زمانی که مردم درطول جلسه‌ها حرفم را قطع می‌کنند، من را اذیت می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Her lack of appreciation really gets to me.

      قدردانی نکردن او واقعاً من را می‎رنجاند.

      verb - transitive informal

      احساساتی کردن، تحت‌تأثیر قرار دادن، به گریه انداختن

      The heartfelt story always gets me every time I read it.

      هر بار که این داستان احساسی را می‌خوانم، مرا تحت‌تاثیر قرار می‌دهد.

      That scene in the play always gets me, especially when the main character breaks down.

      آن صحنه در نمایش همیشه مرا احساساتی می‌کند، به‌ویژه زمانی که شخصیت اصلی شکست می‌خورد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The ending of that novel gets me every single time; it's so poignant.

      پایان آن رمان هر بار مرا به گریه می‌اندازد؛ بسیار سوزناک است.

      verb - transitive

      خوردن، اصابت کردن، زدن

      The bullet got him in the leg.

      گلوله به پایش اصابت کرد.

      The stone got him right in the forehead.

      سنگ درست به پیشانی‌اش خورد.

      verb - transitive

      ارتباط گرفتن، ارتباط برقرار کردن‌ (از طریق رادیو، تلفن و...)

      Get the B.B.C.!

      رادیو لندن را بگیر!

      Get Esfahan so I may talk to my brother.

      شماره‌ی‌ اصفهان را بگیر تا با برادرم حرف بزنم.

      verb - transitive

      به دست آوردن جواب، محاسبه کردن، حل کردن (سؤال، مسئله و...)

      Can you get the answer to this equation?

      آیا می‌توانید پاسخ این معادله را به دست آورید؟

      I'm trying to get the total cost, including tax.

      من سعی می‌کنم هزینه‌ی کل را همراه با مالیات محاسبه کنم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Did you get the correct result?

      آیا نتیجه‌ی درست را به دست آوردید؟

      verb - transitive

      گذراندن، عبور کردن، غلبه کردن، فائق آمدن

      With determination, you can get past any obstacle.

      با اراده، می‌توانید از هر مانعی عبور کنید.

      Hard work will help you get over your fears.

      کار سخت به شما کمک می‌کند تا بر ترس‌هایتان غلبه کنید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I need to get my fear of heights if I want to travel.

      اگر بخواهم سفر کنم، باید بر ترس از ارتفاعم فائق بیایم.

      verb - transitive

      داشتن (در زمان حال کامل استفاده می‌شود اما معنی آن در زمان حال است)

      I've got a meeting in an hour.

      من یک ساعت دیگر جلسه دارم.

      He's got a terrible headache.

      او سردرد وحشتناکی دارد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      We've got a lot of work to do.

      ما کار زیادی برای انجام دادن داریم.

      She's got a good sense of humor.

      او حس شوخ‌طبعی خوبی دارد.

      verb - transitive

      ضرورت داشتن (در زمان حال کامل استفاده می‌شود اما معنی آن در زمان حال است)

      He has got to go.

      او باید برود.

      I've got to finish this report by tomorrow.

      من باید این گزارش را تا فردا تمام کنم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      We've got to find a solution to this problem quickly.

      ما باید به‌سرعت راه‌حلی برای این مشکل پیدا کنیم.

      noun countable

      دودمان، اصل‌ونسب

      The mare's get consistently won races.

      نسل مادیان به‌طور مداوم در مسابقات برنده می‌شد.

      The old book contained information about the family's get.

      کتاب قدیمی حاوی اطلاعاتی در مورد دودمان خانواده بود.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد get

      1. verb come into possession of; achieve
        Synonyms:
        obtain acquire win gain secure attain earn achieve realize make receive draw land net capture fetch score grab access procure effect reap inherit clear compass annex glean elicit extract evoke educe cop bag snag wangle chalk up rack up bring in lock up hustle come by have pull take extort parlay build up snowball clean up bring succeed to snap up get hands on make a killing buy out buy off cash in on pick up buy into
        Antonyms:
        lose miss fail pass
      1. verb fall victim to
        Synonyms:
        catch get sick contract come down with sicken be afflicted with become infected with accept receive take be given be smitten by succumb
        Antonyms:
        overthrow overtake
      1. verb seize
        Synonyms:
        catch take grab capture arrest secure nab apprehend collar lay hold of lay one’s hands on bag trap beat defeat overcome overpower occupy nail
        Antonyms:
        surrender yield give in
      1. verb come to be
        Synonyms:
        become go grow turn develop into realize achieve attain run effect come over wax
      1. verb understand
        Synonyms:
        know see get into one’s head follow comprehend learn perceive receive take in acquire notice hear catch pick up figure out fathom work out gain catch on to memorize look at
        Antonyms:
        misunderstand misconstrue
      1. verb arrive
        Synonyms:
        come reach show up turn up land make it come to draw near advance blow in converge
        Antonyms:
        leave depart
      1. verb contact for communication
        Synonyms:
        reach get in touch
        Antonyms:
        lose
      1. verb arrange, manage desired goal
        Synonyms:
        fix make order prepare adjust fit dress dispose ready contrive straighten succeed wangle
        Antonyms:
        fail mismanage
      1. verb convince, induce
        Synonyms:
        persuade influence induce urge sway coax compel prevail upon bring around win over talk into pressure press prompt draw argue into beg wheedle provoke
        Antonyms:
        discourage dissuade
      1. verb have an effect on
        Synonyms:
        affect influence impact move impress stir excite arouse stimulate sway dispose predispose bias prompt touch bend carry entertain amuse satisfy gratify inspire strike stir up
      1. verb produce offspring
        Synonyms:
        produce generate breed procreate propagate beget sire
      1. verb irritate, upset
        Synonyms:
        annoy bother vex aggravate irk peeve rile provoke upset try bug exasperate nettle put out burn gall pique get someone’s goat rub the wrong way
        Antonyms:
        calm soothe please
      1. verb confuse
        Synonyms:
        puzzle baffle confound perplex mystify bewilder disconcert disturb upset embarrass distress perturb beat buffalo nonplus discomfit stump stick
        Antonyms:
        understand

      Phrasal verbs

      get about

      معاشرت زیاد کردن، رفت‌وآمد کردن

      (خبر) پراکنده شدن، منتشر شدن

      از جایی به جایی رفتن، تحرک داشتن

      get ahead

      موفقیت یافتن، کامیاب شدن، پیشرفت کردن

      get along

      خوب بودن، ساختن، تا کردن، سر کردن، کنار آمدن، جور بودن (با کسی)

      پیشرفت کردن، پیش رفتن

      رفتن، دور شدن

      get away from

      حرف غیرمرتبط به بحث زدن

      get back at

      انتقام گرفتن، تلافی کردن

      Phrasal verbs بیشتر

      get back to

      مجددا ارتباط برقرار کردن، دوباره علاقمند شدن

      get behind with

      عقب افتادن در چیزی

      get down on

      انتقاد کردن

      get in with

      درگیر یا وابسته شدن به چیزی

      get into

      وارد شدن، داخل شدن

      عادت کردن، دچار شدن

      وارد بحث یا فعالیتی شدن

      وارد وضعیت نامساعد شدن

      نامشخص رفتار کردن

      get it on

      رابطه‌ی جنسی داشتن

      درگیر دعوا شدن

      عجله کردن

      get it together

      خود را جمع‌وجور کردن

      get it over with

      انجام دادن

      get it up

      به نعوظ رسیدن، شق شدن آلت تناسلی

      get on to

      تماس گرفتن

      پیشرفت کردن

      get on with

      شروع کردن، ادامه دادن

      با کسی رابطه‌ی خوب داشتن

      get onto

      انجام دادن، رسیدگی کردن

      تماس گرفتن برای مطرح کردن موضوعی

      وصل شدن به اینترنت

      سرزنش کردن

      معرفی کردن چیزی به کسی

      get out of

      رفتن

      پیچاندن، از زیر کار در رفتن

      خارج شدن

      get over with

      بی‌درنگ کاری انجام دادن

      get stuck into

      شروع کردن به خوردن

      نکوهش کردن، انتقاد کردن

      get taken in

      گول خوردن

      به طور غیررسمی به فرزندی پذیرفته شدن

      get through to

      فهماندن

      به مرحله‌ی بعدی راه یافتن

      get up to

      انجام دادن کار بد، دست گل به آب دادن

      get used

      عادت کردن

      get with

      اشباع کردن، لقاح کردن

      کنار آمدن

      to get ahold of

      تماس گرفتن با، ارتباط برقرار کردن با، گیر آوردن / در دست گرفتن

      get back into

      از سر گرفتن، مجددا شروع کردن، مجددا ارتباط برقرار کردن، دوباره علاقمند شدن

      get across

      عبور کردن

      تفهیم کردن، به وضوح بیان کردن

      get after

      غر زدن، عیبجویی کردن، سرزنش کردن

      تعقیب کردن، دنبال کردن

      get around

      سفر کردن، گردش کردن (بسیار زیاد)

      رفت‌وآمد کردن، حرکت کردن، جابه‌جا شدن (بدون سختی، معمولاً ناشی از بیماری و کهولت سن)

      پخش شدن، منتشر شدن، دهان‌به‌دهان گشتن، همه‌جا پیچیدن، به گوش همه رسیدن (خبر یا اطلاعات)

      مانعی را دور زدن، راه‌حل پیدا کردن، غلبه کردن بر مشکلی، چاره اندیشیدن

      get around to

      وقت یا مجال انجام کاری را پیدا کردن

      get at

      انتقاد کردن، نکوهش کردن

      مقصود داشتن، اشاره کردن

      رسیدن، دست یافتن

      (با تهدید یا تطمیع) تحت‌ تأثیر قرار دادن، وادار کردن

      get away

      فرار کردن، گریختن

      رفتن (برای استراحت یا تعطیلات)

      get away with

      قسر در رفتن، جان سالم به در بردن، گیر نیفتادن

      get back

      بازگشتن

      پس گرفتن، بازیافتن

      تلافی کردن، انتقام گرفتن

      کنار رفتن، کنار کشیدن، رفتن از جایی به جای دیگر

      get behind

      حمایت کردن، پشتیبانی کردن

      get by

      گذران کردن، سر کردن

      موفق شدن (با کمترین تلاش)

      گذشتن، عبور کردن، رد شدن

      get down

      دلسرد کردن، افسرده کردن

      ثبت کردن، نوشتن

      قورت دادن

      پیاده شدن

      بعد از غذا میز را ترک کردن

      کاهش یافتن، پایین رفتن

      رابطه داشتن، رابطه جنسی برقرار کردن

      get down to

      پرداختن، مشغول شدن (به کاری)، شروع به انجام کاری کردن

      get in (on)

      1- داخل شدن، وارد شدن 2- ملحق شدن یا کردن (به دسته یا کلوپی)، پیوستن به 3- صمیمی شدن با، رابطه‌ی نزدیک برقرار کردن با

      get off

      راه افتادن، حرکت کردن، عزیمت کردن، بیرون زدن (معمولاً برای آغاز سفر)

      مرخص شدن، تعطیل شدن، ترک کردن، رفتن، خارج شدن (از سر کار)

      پیاده شدن، خارج شدن (از وسایل نقلیه)

      فرستادن، پست کردن، ارسال کردن (نامه، بسته و...)

      خوابیدن، کودک را خواباندن، خواب رفتن

      ارضا شدن، ارضا کردن، به ارگاسم رسیدن، به ارگاسم رساندن

      از مجازات فرار کردن، قِسِر در رفتن، تبرئه شدن، خلاص شدن، از مجازات نجات دادن

      برداشتن (بخشی از بدن از چیزی)

      get off on

      لذت بردن

      لذت جنسی بردن

      get on

      تفاهم داشتن، کنار آمدن، رابطه‌ی خوب داشتن

      پیش رفتن، از پس کاری برآمدن، ادامه دادن، انجام دادن، جلو رفتن

      ادامه دادن، برگشتن به کار، مشغول کاری شدن

      سوار شدن، داخل شدن، وارد شدن (وسایل نقلیه)

      پیر شدن، سال‌خورده شدن

      دیر شدن

      get (one) off

      (عامیانه) نشئه شدن، سرمست شدن، انزال کردن

      get on for

      نزدیک شدن

      get out

      خارج شدن، بیرون رفتن

      خارج کردن، بیرون کردن، درآوردن (چیزی یا کسی از جایی)

      دررفتن، فرار کردن، گریختن

      افشا شدن، برملا شدن، درز پیدا کردن (خبر و اطلاعات و غیره)

      از بین‌ بردن، زدودن، پاک کردن (لکه)

      منتشر شدن، توزیع شدن، عرضه شدن (کتاب و غیره)

      حل کردن (مسئله و غیره)

      get over

      بهبود یافتن

      غلبه کردن، چیره شدن، فائق آمدن، از سر گذراندن (مشکلات و موانع و غیره)

      کنار گذاشتن، فراموش کردن (از داشتن احساسات عاشقانه به کسی دست برداشتن)

      گذشتن، عبور کردن

      get through

      تمام کردن، خاتمه دادن، به پایان رساندن

      دوام آوردن، باقی ماندن

      ارتباط برقرار کردن، تفهیم کردن

      get to

      کجا رفته، کجاست، چرا نیومده، چی شده، کجا مونده، کجا غیبش زده (زمانی که انتظار داریم کسی یا چیزی در جایی باشد اما نیست)

      اذیت کردن، کلافه کردن، اعصاب خورد کردن، تحت‌فشار قرار دادن

      ناراحت کردن، اذیت کردن، رو اعصاب بودن، حرص کسی را درآوردن، کسی را بهم ریختن

      راضی کردن، قانع کردن، متقاعد کردن، وادار کردن، ترغیب کردن

      فرصت داشتن، توانستن، وقت کردن، شانس پیدا کردن، امکان پیدا کردن، نصیب شدن

      شروع شدن، به‌تدریج شبیه چیزی شدن، به جایی رسیدن، نزدیک شدن، تبدیل شدن

      get together

      تجمع کردن، دور هم جمع شدن، گرد آمدن

      get up

      برخاستن، پاشدن، بلند شدن، ایستادن

      شدت گرفتن، بیشتر شدن (وزش باد)

      از خواب برخاستن، بیدار شدن، بلند شدن از خواب، پا شدن، بیدار کردن

      تشکیل دادن، راه انداختن، ترتیب دادن، برگزار کردن، برپا کردن، دست‌وپا کردن

      لباس پوشیدن، لباس پوشاندن، تیپ زدن (معمولاً پوشیدن لباسی خاص و عجیب)

      قوی‌تر شدن، دل‌وجرأت پیدا کردن، شجاعت پیدا کردن، شهامت به خرج دادن، دل را به دریا زدن

      Collocations

      to get the ax

      (عامیانه) 1- اعدام شدن (با تبر) 2- (از شغل خود) اخراج شدن

      get involved in

      درگیر شدن در، دچار شدن

      get in an act

      در کاری شرکت کردن، کار دیگری را تقلید کردن

      get one's breath back

      نفس خود را بازیافتن (پس از تقلا و غیره)

      get into debt (be in debt)

      وامدار بودن، قرض داشتن، وام داشتن

      Collocations بیشتر

      get out of debt (be out of debt)

      از زیر بار قرض درآمدن

      get into a fuss

      سر و صدا راه انداختن، ادا و اصول درآوردن

      get a haircut

      سلمانی رفتن

      get the idea

      فهمیدن، درک کردن

      get the idea that

      پنداشتن، انگاشتن که، فکر کردن، حدس زدن

      get (or be) on intimate terms with someone

      با کسی صمیمی بودن، با کسی خیلی نزدیک بودن

      get one's jollies

      (عامیانه) خوش بودن، لذت بردن

      get wise

      (امریکا ـ عامیانه) 1- پی‌بردن، آگاه شدن 2- پررو شدن، گستاخ شدن

      bring (or come or get) into line

      به صف کردن (یا شدن)، ردیف کردن، هم‌ساز کردن، سر راست کردن

      get married

      ازدواج کردن

      get one's priorities right (or wrong)

      در تعیین اولویت‌های خود خطا نکردن (یا کردن)

      get (oneself) into shape

      (با ورزش) خود را ورزیده کردن، چست و چالاک کردن

      get (or knock or lick) something into shape

      سر و صورت دادن به چیزی، سامان بخشیدن

      get started

      آغاز کردن، شروع کردن

      get in a tangle with

      در افتادن با، درگیر شدن با، گلاویز شدن با

      get off a train

      از قطار پیاده شدن

      get on a train

      سوار قطار شدن

      get wet

      خیس شدن، تر شدن

      get depressed

      افسرده شدن

      get a diploma

      مدرک گرفتن، دیپلم گرفتن

      get a divorce

      طلاق گرفتن (اشاره به شروع پروسه)

      get divorced

      طلاق گرفتن (نتیجه نهایی)

      get an education

      تحصیل کردن

      get excited

      هیجان زده شدن

      get the flavour of

      حس و حال چیزی را درک کردن، طعم چیزی را چشیدن (بیشتر مفهوم کلی و حسی)

      get off on the wrong foot

      شروع بدی داشتن (در یک رابطه یا موقعیت)

      get a grade

      نمره گرفتن

      get impatient

      بی‌صبر شدن، کم‌طاقت شدن

      get the impression

      برداشت کردن، اینطور به نظر رسیدن

      get involved

      درگیر شدن، مشارکت کردن

      get a job

      شغل پیدا کردن

      get a place

      جا/مکان پیدا کردن (برای زندگی یا اقامت)

      get to the point

      برو سر اصل مطلب

      get pregnant

      باردار شدن

      get a qualification

      مدرک گرفتن، صلاحیت کسب کردن

      get upset

      ناراحت شدن

      get violent

      خشن شدن، به خشونت روی آوردن

      get in someone’s way

      مانع کسی شدن، سد راه کسی شدن

      get off to a good start

      شروع خوبی داشتن

      get on a plane

      سوار هواپیما شدن

      get angry

      عصبانی شدن

      get bored

      حوصله سر رفتن، بی حوصله شدن

      get into conversation

      وارد گفتگو شدن، سر صحبت را باز کردن

      get a really good deal

      معامله‌ی خیلی خوبی کردن، تخفیف خوبی گرفتن

      get a degree

      مدرک گرفتن

      get the hang of

      قلق چیزی را یاد گرفتن، فوت و فن چیزی را یادگرفتن، ماهر شدن در

      get hitched

      ازدواج کردن (غیر رسمی)

      get your priorities right

      اولویت هایت را درست کن، اولویت بندی درست کردن

      really get to someone

      کسی را خیلی اذیت کردن/ناراحت کردن، روی اعصاب کسی رفتن

      get your (hands) dirty

      دست به کار شدن، آستین بالا زدن (کنایه از شروع کار یدی یا سخت)

      get into reverse

      دنده عقب رفتن

      get off the bus

      از اتوبوس پیاده شدن

      get a message across

      رساندن پیام، منظورت را فهماندن

      get into debt

      بدهکار شدن، زیر بار قرض رفتن

      get the recognition you deserve

      به رسمیت شناخته شدنی که شایسته‌اش هستید / تقدیری که لیاقتش را دارید دریافت کنید

      get your hands dirty

      آستین بالا زدن / وارد گود شدن / (در کاری) مشارکت عملی کردن

      get itchy feet

      بی‌قرار شدن (برای سفر/تغییر) ، یک جا بند نشدن، هوس سفر کردن

      Idioms

      get it

      تنبیه شدن، ادب شدن، گوشمالی شدن، توبیخ شدن، تاوان پس دادن

      get nowhere

      به جایی نرسیدن، موفق نشدن، به هدف نرسیدن

      get somewhere

      موفق شدن، به جایی رسیدن

      get so (that)

      (عامیانه) کار به جایی رسید که

      get there

      (عامیانه) موفق شدن، به جایی رسیدن

      Idioms بیشتر

      get down to business

      شروع کردن جلسه یا کار به‌ صورت جدی، به کار اصلی پرداختن

      get stuck in

      مشتاقانه شروع به کاری کردن

      get off your arse

      (انگلیس ـ عامیانه) جم بخور، عجله کن، برس به کارت

      get (or come) down to brass tacks

      به اصل قضیه پرداختن، سرمطلب اصلی رفتن

      get to first base

      (امریکا- عامیانه) پیش‌روی کردن، (در عشق یا دوستی یا کار و غیره) از خان اول گذشتن

      all get-out

      (عامیانه) بسیار بسیار، خیلی زیاد

      give (or get) the go-by

      بی‌اعتنایی کردن، محل نگذاشتن، بی‌محلی کردن، مورد بی‌محلی قرار گرفتن

      get (or have) the goods on

      (آمریکا - عامیانه) درباره‌ی سوء سابقه‌ی کسی اطلاعات داشتن یا کشف کردن

      to give (or get) the green light

      اجازه‌ی شروع یا ادامه‌ی کاری را دادن (دریافت کردن)

      to get (or have) hot pants for

      نسبت به کسی میل جنسی شدید داشتن

      to get down to the nitty gritty

      مبانی و اصول را مورد ملاحظه قرار دادن

      get one's act together

      خود را جمع‌وجور کردن، اوضاع خود را سروسامان دادن، به زندگی خود نظم دادن، وضعیت خود را بهبود بخشیدن

      to give (or get) the air

      (عامیانه) معشوق را ترک کردن، معشوق را رد کردن

      as (or like) all get out

      (عامیانه) تا نهایت درجه‌ی ممکن، قابل‌تصور، فوق‌العاده

      get anyplace

      (عامیانه) موفق شدن، به جایی رسیدن

      get off someone's back

      دست از سر کسی برداشتن، (کسی را) به حال خود گذاشتن، کوتاه آمدن، بیخیال شدن، دست برداشتن، تنها گذاشتن

      get (or put) one's back up

      (عامیانه) 1- عصبانی کردن یا شدن 2- پافشاری کردن، سماجت کردن

      get the ball rolling

      شروع کردن، دست‌به‌کار شدن، به راه انداختن

      get a bang out of (something)

      (از چیزی) لذت بردن

      get up on the wrong side of the bed

      از دنده‌ی چپ بلند شدن، بدخلقی کردن، زودرنج و زودخشم بودن

      get (or have) the best of

      1- شکست دادن، پیشی گرفتن، فایق شدن بر

      2- زرنگ‌تر بودن (از)

      get (or have) the better of

      پیشی گرفتن، بردن، فایق آمدن بر، چیره شدن

      take (or get) the bit in one's teeth

      مهارپذیر نبودن، سرپیچی کردن

      get (or be) booted out

      اخراج شدن، با تیپا بیرون شدن

      get undressed

      لباس خود را درآوردن

      get the boot

      اخراج شدن، با تیپا بیرون شدن

      get hold of

      به دست آوردن، پیدا کردن، تماس گرفتن، گیر آوردن، تهیه کردن، رسیدن به

      درک کردن، فهمیدن، متوجه شدن، سر درآوردن، گرفتن

      get too big for one's boots

      (عامیانه) پر افاده شدن، از خود راضی شدن

      get the bulge on

      چیره شدن (بر)، برتری داشتن

      give (or get) the bum's rush

      (امریکا - عامیانه) به زور اخراج کردن (یا شدن)

      get a bun on

      (امریکا - عامیانه)مست کردن، سیاه‌مست شدن

      give (or get) the business

      (آمریکا، عامیانه) با خشونت رفتار کردن، مورد شوخی خرکی قرار گرفتن یا قرار دادن

      have (or get) butterflies (in one's stomach)

      (عامیانه) بسیار دلواپس و عصبی بودن (مثلاً قبل از امتحان یا نطق)، دلهره داشتن، شور زدن دل

      be (or get) carried away

      اختیار از دست دادن، سخت تحت تاثیر قرار گرفتن، ذوق زده شدن

      get on (or off) someone's case

      (عامیانه) در کار دیگری دخالت کردن (یا نکردن)

      get something off one's chest

      (عامیانه) دق دل را درآوردن، گلایه کردن، عقده‌ی خود را گشودن

      get the chop

      (انگلیس) اخراج شدن، شغل خود را از دست دادن

      have (or get) cold feet

      (عامیانه) ترسیدن، دست‌خوش واهمه شدن

      get hot under the collar

      از جا در رفتن، خشمگین شدن

      come and get it

      (عامیانه) غذا آماده است، بیا(یید) سر سفره، احضار به میز خوراک

      get cracking

      تند حرکت کردن، به جنب و جوش افتادن

      get one's dander up

      (عامیانه) خشمگین شدن، از جا در رفتن

      get one's just deserts

      به سزای خود رسیدن، تقاص پس دادن

      get (or have) the drop on

      1- (در تیراندازی کاوبوی‌ها و غیره) از دیگری زودتر هفت‌تیر کشیدن و تیر خالی کردن 2- بر دیگری سبقت گرفتن (یا امتیاز یافتن)

      get a word in edgeways

      (صحبت متکلم‌وحده‌ای را قطع کردن و حرفی زدن) حرف کسی را قطع کردن

      get the elbow

      (عامیانه) مورد بی‌وفایی قرار گرفتن، (توسط دوست یا یار) ترک شدن، طرد شدن

      get one's feet wet

      (به‌منظور تجربه‌اندوزی و وفق دادن خود با شرایط جدید) قدم‌های اول خود را برداشتن، با گام‌های کوچک شروع کردن

      get the fright of one's life

      از ترس قالب تهی کردن، زهره ترک شدن

      get funny with

      (عامیانه) گستاخی کردن نسبت به، بی‌ادبی کردن

      to give (get) the gate

      (عامیانه) اخراج کردن (شدن)، بیرون کردن

      get someone's goat

      (عامیانه) عصبانی کردن، غیظ کسی را درآوردن

      get going

      (عامیانه) آغاز کردن، دست به کار شدن

      get one going

      (عامیانه) تهییج یا عصبانی کردن

      to get a grip on oneself

      بر خود مسلط شدن، خود را کنترل کردن

      get off the ground

      آغاز شدن یا کردن، شروع به پیشرفت کردن

      fall (or get) into the habit (of)

      خوگرفتن (به)، به عادتی دچار شدن

      fall (or get) out of the habit (of)

      عادتی را ترک کردن

      get one's hackles

      خشمگین و آماده‌ی نزاع شدن، باد به غبغب انداختن

      get in one's hair

      موی دماغ بودن، روی اعصاب کسی بودن، سوهان روح کسی بودن، اذیت کردن، آزار دادن، مزاحم شدن

      get a handle on

      (عامیانه) از پس چیزی یا کاری برآمدن، درک کردن، سر از (کاری) درآوردن

      get (or have) the hang of

      قلق کاری یا چیزی را آموختن، اسلوب عملکرد (چیزی را) یادگرفتن، لم کاری را آموختن، عادت کردن به

      get it through one's head

      فهمیدن، درک کردن، فهماندن

      catch (or get) hell

      (عامیانه) مورد گوشمالی شدید قرار گرفتن

      get the hook

      (عامیانه) اخراج شدن، (از خدمت) منفصل شدن

      get hot

      (امریکا - عامیانه) خوب بازی کردن، معرکه کردن، شاهکار کردن

      get one's irish up

      (عامیانه) خشمگین کردن

      get (or have) the jump on

      (عامیانه) از دیگری (یا دیگران) جلو زدن (از)، سبقت گرفتن (از)، پیش‌دستی کردن

      get a kick out of

      از چیزی (یا کسی) لذت بردن، خوش آمدن از، حظ بردن از، کیف کردن، حال کردن

      get one's knife into somebody (or have one's knife in somebody)

      به کسی آسیب یا ضرر رساندن، کارد را به استخوان کسی رساندن

      get up on one's hind legs

      (عامیانه) پرخاشگری کردن، براق شدن

      get a life

      یک فرصت دیگر (به‌دست آوردن)، یک شانس دیگر

      get a line on

      (عامیانه) اطلاعات کسب کردن (درباره‌ی چیزی)، دریافتن، خبر گرفتن

      get a load of

      (عامیانه) 1- گوش کردن، شنیدن 2- دیدن، نگاه کردن

      get lost!

      (عامیانه) گمشو! برو!

      get the message

      (عامیانه) معنی اشاره یا پیام یا عملی را فهمیدن

      give (or get) the mitten

      (قدیمی - عامیانه) دلدار خود را رد کردن (یا از سوی دلدار خود رد شدن)، ترک معشوق کردن

      get a move on

      (امریکا - عامیانه) 1- نزدیک شدن (به منظور دستگیر کردن) 2- شتاب کردن، به هم جنبیدن

      get away with murder

      (عامیانه) خلاف کردن و تنبیه نشدن، خودسرانه عمل کردن

      get it in the neck

      (عامیانه) سخت تنبیه شدن، مورد نکوهش قرارگرفتن

      get on someone's nerves

      (عامیانه) اعصاب کسی را خراب کردن

      get next to

      (عامیانه) خودشیرینی کردن، خود را چسباندن (به کسی)، خود را به کسی نزدیک کردن

      get up someone's nose

      (انگلیس - عامیانه) موی دماغ کسی شدن، مزاحم شدن

      get (or have) one's number

      (عامیانه) به ماهیت کسی پی‌بردن، خوب شناختن

      get one's own back

      (انگلیس- عامیانه) انتقام گرفتن، به حساب کسی رسیدن

      get the picture?

      (عامیانه) می‌فهمی؟، سرت می‌شه؟، حالیت می‌شه؟

      get a rap on (or over) the knuckles

      (عامیانه) مورد نکوهش یا گوشمالی قرار دادن

      get religion

      (عامیانه) 1- مذهبی شدن 2- (به چیزی) بسیار علاقه‌مند شدن

      get (something) on the road

      (چیزی را) آغاز کردن، راه انداختن

      get the sack

      (عامیانه) اخراج شدن، (از خدمت) منفصل شدن

      get the shaft

      (عامیانه) گول خوردن

      get one's shit together

      (عامیانه) امور خود را سامان دادن، کارها را مرتب کردن

      put (or get) the show on the road

      (عامیانه) دست به کار شدن، کار را آغاز کردن

      get under one's skin

      (عامیانه) کسی را آزردن یا خشمگین کردن، کلافه کردن

      get spliced

      (عامیانه) ازدواج کردن

      get stuffed

      (انگلیس - عامیانه) گم‌شو!، برو پی‌ کار خودت!، خدا روزیت را جای دیگر بدهد

      get into the swing of something

      به چیزی آشنا شدن و از آن لذت بردن

      get something out of one's system

      از شر وسواس یا وابستگی به چیزی رهاشدن، قید چیزی را زدن

      get (or sink) one's teeth into

      کاملاً سرگرم (چیزی) شدن

      get tensed up

      تنیده شدن، خود را جمع و جور کردن، عصبی شدن

      get in touch with

      در تماس بودن، رابطه داشتن، در ارتباط بودن

      give (or get) a tumble

      (عامیانه) ذکر خیر کسی را کردن (یا مورد ذکر خیر قرار گرفتن)، مهربانی کردن

      get weaving on something

      (انگلیس - عامیانه) به‌شدت دست به‌کار شدن، به عملی پرداختن

      get well

      (بیمار) خوب شدن، سالم شدن

      when the going gets tough, the tough get going

      ارزش انسان‌ها در هنگام سختی معلوم می‌شود

      get (or hold) the whip hand over somebody

      (انگلیس - عامیانه) بر کسی مسلط بودن

      get (or have) one's wind up

      عصبی شدن یا بودن، دستپاچه شدن یا کردن، دلهره داشتن

      get (or have) wind of

      مطلع شدن، بو بردن، کاشف به عمل آوردن

      (get in) under the wire

      در آخرین لحظه وارد شدن یا انجام دادن

      be (or get) wise to

      (امریکا ـ عامیانه) آگاه شدن یا بودن، کاشف به عمل آوردن، پیبردن

      get wise

      (امریکا ـ عامیانه) 1- پی‌بردن، آگاه شدن 2- پررو شدن، گستاخ شدن

      get the works

      (امریکا - عامیانه) مشمول حداکثر مجازات یا سختگیری شدن

      get someone in wrong

      (امریکا - عامیانه) سعایت کردن، سوسه آمدن، منفور کردن، مغضوب کردن

      get someone (or something) wrong

      سوء تعبیر کردن، (منظور کسی را) درست درک نکردن

      get the lead out

      سریع انجام دادن کاری، زود باش، بجنب

      get dressed

      لباس پوشیدن، لباس به تن کردن

      play hard to get

      ناز کردن، خود را دست‌نیافتنی نشان دادن، تظاهر به بی‌علاقگی کردن

      get out

      برو بابا، برو گم شو (برای بیان ناباوری)

      سوال‌های رایج get

      گذشته‌ی ساده get چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده get در زبان انگلیسی got است.

      شکل سوم get چی میشه؟

      شکل سوم get در زبان انگلیسی gotten است.

      شکل جمع get چی میشه؟

      شکل جمع get در زبان انگلیسی gets است.

      وجه وصفی حال get چی میشه؟

      وجه وصفی حال get در زبان انگلیسی getting است.

      سوم‌شخص مفرد get چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد get در زبان انگلیسی gets است.

      ارجاع به لغت get

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «get» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/get

      لغات نزدیک get

      • - gesture
      • - gesundheit
      • - get
      • - get (one) off
      • - get (oneself) into shape
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      case in point casita catch up on something change your mind chemical circumnavigate prance calm shopping basket magnitude bushed plausibility satisfactorily scalpel pentagon مرعوب مرغوب سلب امحا امن‌وامان با تمام وجود بچه‌بازی تطبیق دادن تکیه‌کلام جنده‌بازی دیگر ذوق شگفتی جفت جمله
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.