آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۱ تیر ۱۴۰۵

      Gain

      ɡeɪn ɡeɪn

      گذشته‌ی ساده:

      gained

      شکل سوم:

      gained

      سوم‌شخص مفرد:

      gains

      وجه وصفی حال:

      gaining

      شکل جمع:

      gains

      معنی gain | جمله با gain

      verb - intransitive verb - transitive B1

      به‌ دست آوردن، کسب کردن، بردن، نائل شدن، دست یافتن، حاصل کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده
      CEFR
      سطح واقعی لغات انگلیسیت رو بدون! تست رایگان · ۳۰ سوال · نتیجه فوری
      شروع تست

      Nasser Khan gained the fortune that he was seeking.

      ناصرخان ثروتی را که در پی آن بود، به دست آورد.

      It gained everyone's interest.

      توجه همه را جلب کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to gain knowledge

      دانش کسب‌ کردن

      to gain speed

      سرعت گرفتن

      verb - intransitive verb - transitive B1

      زیاد شدن، وزن زیاد کردن، سنگین شدن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در ایکس

      He gained five kilos.

      پنج کیلو وزنش زیاد شد.

      The car gained speed as it descended the hill.

      اتومبیل هنگام پایین آمدن از تپه سرعتش زیاد شد.

      verb - intransitive verb - transitive

      انگلیسی بریتانیایی جلو افتادن (زمان)

      The old clock has gained ten minutes since this morning.

      از صبح امروز ساعت قدیمی ده دقیقه جلو افتاده است.

      Her wristwatch gained several minutes during the flight.

      ساعت مچی او در طول پرواز چند دقیقه جلو افتاد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      My watch gains five minutes every day.

      ساعت من هر روز پنج دقیقه جلو می‌آید.

      noun countable uncountable C1

      سود، منفعت، نفع، دستاورد، حصول، صرفه، استفاده، بهره، تقویت، بهبود، مزیت

      The company reported a significant gain this year.

      شرکت امسال سود قابل توجهی را گزارش داد.

      The new policy resulted in financial gains for small businesses.

      سیاست جدید منجر به دستاوردهای مالی برای کسب‌وکارهای کوچک شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the profit gained

      سود حاصله

      noun countable uncountable C1

      افزایش (ثروت، درآمد، وزن و غیره)

      The company reported a gain in profits last quarter.

      شرکت افزایش سود را در سه‌ماهه‌ی گذشته گزارش کرد.

      There was a noticeable gain in his weight over the winter.

      در طول زمستان افزایش قابل‌توجهی در وزن او دیده شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The athlete made a gain in strength after months of training.

      ورزش‌کار پس‌از ماه‌ها تمرین، افزایش قدرت داشت.

      verb - transitive

      سود بردن، فایده بردن، بهره بردن، سود دادن، بهره دادن

      Money gains interest.

      پول بهره می‌دهد (به پول بهره تعلق می‌گیرد).

      You will gain a lot by studying regularly.

      با مطالعه‌ی منظم، خیلی بهره خواهید برد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Investors gained significant profits from the project.

      سرمایه‌گذاران از این پروژه سود قابل‌توجهی بردند.

      verb - intransitive verb - transitive

      افزایش یافتن یا دادن، زیاد شدن یا کردن

      The population of the city has gained rapidly over the last decade.

      جمعیت شهر در دهه‌ی گذشته به‌سرعت افزایش یافته است.

      He gained weight after the illness.

      او پس‌از بیماری وزنش زیاد شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Temperatures gained several degrees by mid-afternoon.

      دمای هوا تا اواسط بعدازظهر چند درجه افزایش یافت.

      verb - transitive

      پیش رفتن، رسیدن

      He gained the top of the hill after an hour of climbing.

      او پس‌از یک ساعت صعود به بالای تپه رسید.

      The negotiations gained momentum and progress was made.

      مذاکرات پیش رفت و پیشرفت حاصل شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He gained entry through the window.

      از پنجره وارد شد.

      verb - transitive

      رابطه‌ ایجاد کردن، ارتباط برقرار کردن

      She tried to gain her clients' trust by being honest and reliable.

      او سعی کرد با صداقت و قابل‌ اعتماد بودن با مشتریانش رابطه برقرار کند.

      He quickly gained rapport with the team during the first meeting.

      او در اولین جلسه به‌سرعت با تیم رابطه برقرار کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      To expand her business, she needed to gain connections in the industry.

      برای گسترش کسب‌وکارش لازم بود در صنعت با افراد مرتبط ارتباط برقرار کند.

      verb - transitive

      متقاعد کردن، راضی کردن، قانع کردن، قانع ساختن

      She worked hard to gain her parents' approval for the trip.

      او سخت تلاش کرد تا والدینش را برای سفر متقاعد کند.

      The manager tried to gain the team's support for the new plan.

      مدیر سعی کرد تیم را برای طرح جدید راضی کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She hoped to gain his agreement on the proposal.

      امیدوار بود که او را نسبت به پیشنهاد قانع کند.

      verb - transitive

      جذب کردن، جلب کردن، مجذوب ساختن، مجذوب کردن

      The new campaign helped the brand gain more customers.

      کمپین جدید به برند کمک کرد تا مشتریان بیشتری را جذب کند.

      Her warm smile quickly gained the children's trust.

      لبخند گرم او به‌سرعت اعتماد کودکان را جلب کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The speaker used humor to gain the audience's attention.

      سخنران از طنز استفاده کرد تا توجه مخاطبان را جلب کند.

      verb - intransitive

      بهبودی یافتن، بهتر شدن (سلامتی)

      The patient gained ground daily.

      بیمار روزبه‌روز بهتر می‌شد.

      She is slowly gaining her health after the surgery.

      او بعداز جراحی به‌تدریج حالش بهتر می‌شود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      With proper care, he should gain his health soon.

      با مراقبت مناسب، او باید به‌زودی حالش بهتر شود.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد gain

      1. noun acquisition, winnings
        Synonyms:
        earnings profit benefit advantage income return proceeds yield increase growth addition progress improvement accumulation achievement advance attainment rise cut share take dividend gravy emolument lucre receipts boost payoff headway increment buildup upping velvet accrual accretion
        Antonyms:
        loss expenditure waste forfeiture forfeit
      1. verb acquire, win
        Synonyms:
        get win earn obtain secure attain achieve make collect gather increase improve advance produce augment expand grow benefit realize fulfill complete progress capture reap harvest boost ameliorate enlarge net score land accomplish have move forward promote pick up build up procure annex succeed glean rack up win over overtake bring in profit perfect consummate enlist parlay make a killing clear
        Antonyms:
        lose miss waste spend forfeit pass exhaust

      Phrasal verbs

      gain on

      (در مسابقه یا کشمکش و غیره) به حریف نزدیک شدن (از نظر امتیاز)

      gain over

      به عضویت دسته یا حزب خود در آوردن، هم‌مرام کردن، در سلک خود وارد کردن

      Collocations

      gain time

      1- (ساعت و غیره) تند کار کردن، جلو رفتن 2- (در جستجوی فرصت و غیره) وقت تلف

      gain access (to)

      دسترسی پیدا کردن

      gain control

      سلطه یا اختیار کسب کردن، مهار کردن، تحت فرمان گرفتن

      gain height

      بالا رفتن، اوج گرفتن، ارتفاع به دست آوردن، فرازیدن

      gain (or put on) weight

      وزن زیاد کردن، چاق شدن

      Collocations بیشتر

      gain weight

      وزن اضافه کردن، چاق شدن

      gain good marks

      نمرات خوب گرفتن

      gain a place

      پذیرفته شدن (در دانشگاه/موسسه)، مقامی کسب کردن

      gain power

      قدرت گرفتن، به قدرت رسیدن

      gain publicity

      شهرت یافتن، تبلیغات کسب کردن، مورد توجه عموم قرار گرفتن

      gain recognition

      شناخته شدن، رسمیت یافتن، به رسمیت شناخته شدن

      gain a reputation

      شهرت کسب کردن، اعتبار به دست آوردن

      gain access

      دسترسی پیدا کردن

      gain an advantage

      مزیت کسب کردن، به دست آوردن برتری

      modest gain

      سود/افزایش/دستاورد اندک، سود/افزایش/دستاورد جزئی

      gain marks

      نمره/امتیاز گرفتن، نمره/امتیاز کسب کردن

      gain respect

      احترام کسب کردن، مورد احترام قرار گرفتن

      Idioms

      gain a point

      نکته‌ای را اثبات کردن، حرف خود را به کرسی نشاندن

      gain face

      آبرو و حیثیت کسب کردن

      gain ground

      ترقی کردن، پیشرفت کردن، بهتر شدن

      gain a leg (on)

      یک مرحله جلو زدن (از)

      no pain, no gain

      نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود

      Idioms بیشتر

      gain time

      1- (ساعت و غیره) تند کار کردن، جلو رفتن 2- (در جستجوی فرصت و غیره) وقت تلف

      to gain the upper hand

      چیره شدن، مستولی شدن

      سوال‌های رایج gain

      گذشته‌ی ساده gain چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده gain در زبان انگلیسی gained است.

      شکل سوم gain چی میشه؟

      شکل سوم gain در زبان انگلیسی gained است.

      شکل جمع gain چی میشه؟

      شکل جمع gain در زبان انگلیسی gains است.

      وجه وصفی حال gain چی میشه؟

      وجه وصفی حال gain در زبان انگلیسی gaining است.

      سوم‌شخص مفرد gain چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد gain در زبان انگلیسی gains است.

      ارجاع به لغت gain

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «gain» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۴ تیر ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/gain

      لغات نزدیک gain

      • - gaillardia
      • - gaily
      • - gain
      • - gain (or put on) weight
      • - gain a leg (on)
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      goodwill grab a snack gradual greco-roman wrestling grignard reagent gruff voice gummy candy haimish handle a complaint hectare hers HJ hit the nail on the head hogan hollandaise sauce تسمه‌نقاله تعلق داشتن تریان پسرخاله تا آن که ترشحی تشریف تشریف آوردن تشریف بردن تغییر مذهب تمام‌شده تنگ توشیح کردن تیتر به‌حق
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.