گذشتهی ساده:
clearedشکل سوم:
clearedسومشخص مفرد:
clearsوجه وصفی حال:
clearingصفت تفضیلی:
clearerصفت عالی:
clearestواضح، روشن، آشکار، شفاف، صریح، گویا، خوانا، قابلفهم، رسا
Please write your answer in clear handwriting.
لطفاً پاسخ خود را با دستخط خوانا بنویسید.
The rules are clear and leave no room for doubt.
قوانین، واضح هستند و جایی برای تردید باقی نمیگذارند.
make oneself/one's meaning clear
مقصود خود را به روشنی گفتن، خوب تفهیم کردن، شیرفهم کردن، فهماندن
(as) clear as a bell
(صدا) واضح، رسا، قابل شنیدن
load and clear
(سخن گفتن) فاش، آشکارا، بلند
as clear as day
روشن مثل روز
مطمئن، قاطع، مسلم، بدیهی، روشن، واضح
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
It is clear to everyone that prices will rise.
برای همه، بدیهی است که قیمتها افزایش خواهند یافت.
The manager was clear and firm in his decision.
مدیر در تصمیم خود قاطع و مطمئن بود.
be quite clear on something
درمورد چیزی مطمئن بودن، چیزی را روشن بیان کردن، چیزی را با صراحت تفهیم کردن
شفاف، زلال، صاف، پاک، بدون لک
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی کاربردی متوسط
Her skin is clear and has no blemishes.
پوست او صاف و بیلک است.
Because the water was clear, we could see the stones at the bottom.
چون آب شفاف بود، میتوانستیم سنگهای کف آن را ببینیم.
clear soup
سوپ رقیق، سوپ آبکی
clear honey
عسل شفاف
(as) clear as mud
(عامیانه، به کنایه) مبهم، مثل شب روشن
All clear!
خطر رفع شد! / امن است!
be clear of the town
شهر را پشت سر گذاشتن، از شهر بیرون رفتن
to send a message in clear
نامهای را بهطور عادی فرستادن، نامهای را بهطور غیررمزی فرستادن
get clear away
در رفتن و اثری به جای نگذاشتن، آب شدن و به زمین فرو رفتن
keep/stay/steer clear of
پرهیز کردن از، دوری کردن از، کنار کشیدن از، فاصله گرفتن از
stand clear (of)
دور ایستان، فاصله گرفتن (از)
get clear of
دور شدن از، فاصله گرفتن از
clear of
دور از، جدا از، به فاصله
آبوهوا صاف، آفتابی، باز، بیابر
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی آبوهوا
On a clear day, the mountains are visible from far away.
در روز صاف، کوهها از فاصلهی دور قابل مشاهدهاند.
The weather will remain clear all week.
هوا در تمام طول هفته، آفتابی خواهد بود.
دلنشین، رسا، شفاف (صدا)
The instrument is valued for its clear sound quality.
این ساز بهخاطر کیفیت صدای شفاف خود ارزشمند است.
The clear sound of the flute filled the room.
صدای دلنشین فلوت، فضا را پر کرد.
واضح، روشن، زنده، بهیادماندنی، ماندگار (خاطره)
I still have a clear picture of the old house in my mind.
هنوز تصویر واضحی از خانهی قدیمی در ذهنم دارم.
That trip left a clear impression on me.
آن سفر، تأثیری ماندگار بر من گذاشت.
باز، آزاد، خلوت، بدون مانع
Because the path was clear, we reached the village quickly.
چون مسیر خلوت بود، سریع به روستا رسیدیم.
From the balcony, we had a clear view of the ocean.
از بالکن، دید بدون مانعی به اقیانوس داشتیم.
clear a way/a path through
راه باز کردن از میان، راه بریدن از میان
clear the way
راه را باز کردن، راه را هموار کردن، زمینه فراهم کردن
clear a room
(از اشخاص) اتاق را خلوت کردن، (از اشیاء) اتاق را خالی کردن
clear something off
خود را نجات دادن از، خود را خلاص کردن از، از جلوی روی خود برداشتن، از شر چیزی خلاص شدن، (محاوره) فلنگ را بستن، به چاک زدن، جیم شدن
clear something up
مرتب کردن، منظم کردن، جمع و جور کردن، (رمز، راز) کشف کردن، گشودن، (مشکل) حل کردن، رفع کردن، رفع و رجوع کردن، (هوا، آسمان) صاف شدن، باز شدن، روشن شدن
آزاد، خالی، فارغ، بدون برنامه کامل، تمام
Make sure your schedule is clear before you accept the task.
قبلاز پذیرفتن این کار مطمئن شو برنامهات خالی باشد.
We have two clear weeks to finish the project.
دو هفتهی کامل فرصت داریم تا پروژه را تمام کنیم.
clear expenses
(کسب و کار) خرج خود را درآوردن
پاک، معصوم، بیگناه، بیتقصیر، آسوده، راحت (وجدان)
He left the company with a clear conscience.
او شرکت را با وجدان آسوده ترک کرد.
The court declared him clear of all charges.
دادگاه او را مبری از تقصیر اعلام کرد.
a clear conscience
وجدان راحت
be in the clear
بیگناه بودن، بیتقصیر بودن، مبرا بودن/تبرئه شدن/ دیگر بدهی نداشتن، بدهکار نبودن/از خطر جستن، از خطر گذشتن، در خطر نبودن
روشن، منطقی، دقیق (در فکر)
Marie is known as a clear thinker in critical situations.
ماری در موقعیتهای حساس بهعنوان فردی با تفکر روشن شناخته میشود.
A clear thinker can solve complex problems quickly.
فرد منطقی میتواند مسائل پیچیده را سریع حل کند.
آزاد، رها، عاری، بدون، معاف (از مشکلات و چالشها)
Students with good performance are clear of extra exams.
دانشآموزانی که عملکرد خوبی دارند از امتحانات اضافی، معاف هستند.
She wants to be clear of all responsibilities before traveling.
او میخواهد قبلاز سفر، از تمام مسئولیتهایش رها شود.
اقتصاد خالص، واقعی، نهایی (سود یا درآمد)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی اقتصاد
After taxes, he earns $400 a week clear.
پساز کسر مالیات، او ۴۰۰ دلار در هفته درآمد واقعی دارد.
The company made a clear profit of $10,000 last month.
شرکت ماه گذشته، سود خالص ۱۰,۰۰۰ دلاری داشت.
بدون برخورد، دور، بدون تماس
Keep the children clear of the fire.
کودکان را از آتش دور نگه دارید.
The plane flew clear of the mountains.
هواپیما از کوهها بدون برخورد عبور کرد.
پاک کردن، باز کردن، خالی کردن، برداشتن، رفع کردن، جمع کردن، خالی کردن، دور کردن
We need to clear the path so people can pass safely.
باید مسیر را باز کنیم تا مردم بتوانند بهطور ایمن عبور کنند.
She cleared her desk to make room for the new files.
او میز خود را خالی کرد تا جا برای پروندههای جدید باز شود.
clear something away
(بساط، میز و غیره) برچیدن، جمع کردن، برطرف کردن، دور کردن، (ابر) عبور کردن، رد شدن، گذشتن، (مه) برخاستن، رفتن
تبرئه کردن، بری دانستن، مبرا دانستن، بیگناه شناختن، رفع اتهام کردن
It took months for the company to be cleared of the allegations.
ماهها طول کشید تا شرکت از اتهامات، مبرا شود.
She was cleared of all charges after the investigation.
پساز تحقیقات، از تمام اتهامات بیگناه شناخته شد.
clear somebody of suspicion
از کسی رفع اتهام، سوء ظن کردن
مجوز دادن، تأیید کردن، اجازه دادن، آزاد کردن، مجاز دانستن
The building has been cleared for public use.
ساختمان برای استفادهی عمومی تأیید شد.
He was cleared to continue his research after safety checks.
پساز بررسیهای ایمنی، به او اجازه داده شد تا تحقیقات خود را آزادانه ادامه دهد.
clear the decks (for action)
(نظامی) (کشتی را) بسیج کردن، آمادهی نبرد کردن، (مجازی) (برای کاری) آماده شدن، حاضر به یراق شدن، بسیج شدن
clear one's mind of doubt
شک و تردید را از خود دور کردن
مطابق مقررات رسمی عمل کردن، موافقت رسمی گرفتن، تأیید رسمی شدن
All goods need to be cleared officially before sale.
همهی کالاها باید قبلاز فروش، تایید شوند.
The shipment was cleared by customs without any delays.
محموله بدون هیچ تأخیری از گمرک عبور کرد.
صاف کردن، زلال کردن، تصفیه کردن، پالودن، شفاف شدن، پاک شدن، بدون لک شدن
The lake slowly cleared once the sediment settled.
وقتی رسوبات تهنشین شدند، دریاچه بهتدریج زلال شد.
The sky cleared after the storm.
بعداز طوفان، آسمان صاف شد.
clear one's throat
سینه صاف کردن، صدا صاف کردن
clear one's head
تمدد اعصاب کردن، رفع خستگی کردن
clear the ground
(مجازی) زمینه چیدن، راه را هموار کردن
clear the ball
(در فوتبال، هاکی و غیره) توپ را (از حوالی دروازه) دفع کردن
آزاد کردن، آرام کردن، خلوت کردن (ذهن)
Listening to music helps me clear my head.
گوش دادن به موسیقی به من کمک میکند تا ذهنم را آرام کنم.
He meditated every morning to clear his head.
او هر صبح مدیتیشن میکرد تا ذهن خود را آزاد کند.
اقتصاد درآمد واقعی داشتن، سود خالص داشتن
After all costs are deducted, the company clears a good profit.
پساز کسر همهی هزینهها، شرکت سود خالص خوبی به دست میآورد.
He clears enough each week to save for a holiday.
او هر هفته به اندازهای درآمد خالص دارد که برای تعطیلات پسانداز کند.
اقتصاد تسویه کردن، وصول شدن، پرداخت شدن، پرداختن
The bank cleared the cheque without any problems.
بانک، چک را بدون هیچ مشکلی تسویه کرد.
The payment will clear within three business days.
پرداخت، ظرف سه روز کاری انجام خواهد شد.
پریدن، عبور کردن، رد شدن (بدون تماس یا برخورد)
The athlete cleared the hurdle perfectly.
ورزشکار از مانع، بدون برخورد پرید .
He cleared the obstacle easily during the race.
درطول مسابقه بهراحتی از مانع رد شد.
دور از، بدون تماس با، با فاصله از، جدا از
Keep the children clear of the fire.
کودکان را از آتش دور نگه دارید.
Make sure the area is clear of obstacles before starting.
قبلاز شروع، مطمئن شوید منطقه بدون موانع است.
(بساط، میز و غیره) برچیدن، جمع کردن
ناپدید شدن، رفتن، برطرف کردن، دور کردن
(ابر) عبور کردن، رد شدن، گذشتن، (مه) برخاستن، رفتن
(اتاق، گنجه، انبار و غیره) خالی کردن، بیرون ریختن، (مجازی) لخت کردن، جیب...را خالی کردن، تخلیه کردن
(محاوره) در رفتن، جیم شدن، فلنگ را بستن
خالی و تمیز شدن
توضیح واضح / مثال روشن
ترجیح آشکار / اولویت مشخص
روشن کردن / واضح ساختن
تمایز روشن/واضح
برای خود اهداف مشخص تعیین کردن
پرداخت کردن بدهی، تسویه کردن بدهی
میز خود را مرتب کردن/خلوت کردن
رفع ابهام/سردرگمی
تمایز/تفاوت آشکار/واضح
(مجازی) راه باز است، خطری در میان نیست.
کار روبهراه است، مشکلی نیست، کسی مزاحم نیست
blow (or clear) the cobwebs away
(در مورد انسان) سر حال آوردن، (در مورد موتور و غیره) روان کردن
1- (برای آمادگی رزمی و غیره) عرشهی کشتی را (از چیزهای غیرضروری) پاک کردن 2- آمادهی عمل شدن
ناگهان، بیمقدمه، مثل برق
فاصله گرفتن، دوری کردن، احتراز کردن، اجتناب کردن، کنار گذاشتن، بیخیال شدن
1- مایل یا آماده به انجام کاری بودن 2- انجامشدنی پنداشتن
سوء تفاهم را برطرف کردن، شفافسازی کردن، کدورت را کنار گذاشتن
کاملاً واضح، کاملاً رسا
واضح و قابلدرک، شفاف و روشن، واضح و قابلفهم، با صدای بلند و رسا
گذشتهی ساده clear در زبان انگلیسی cleared است.
شکل سوم clear در زبان انگلیسی cleared است.
وجه وصفی حال clear در زبان انگلیسی clearing است.
سومشخص مفرد clear در زبان انگلیسی clears است.
صفت تفضیلی clear در زبان انگلیسی clearer است.
صفت عالی clear در زبان انگلیسی clearest است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «clear» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/clear