با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Dim

dɪm dɪm
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    dimmed
  • شکل سوم:

    dimmed
  • سوم شخص مفرد:

    dims
  • وجه وصفی حال:

    dimming
  • صفت تفضیلی:

    dimmer
  • صفت عالی:

    dimmest
  • adjective adverb
    کم‌نور، تاریک، تار، مبهم
  • adjective adverb
    تیره کردن
    • - The moon is dim on dusty nights.
    • - در شب‌های غبارآلود ماه کم نور است.
    • - I couldn't tell her face in the early morning dimness.
    • - در نور کم پگاه چهره‌ی او را تشخیص نمی‌دادم.
    • - I have dim memories of my early childhood.
    • - من از اوایل کودکی خود خاطرات مبهمی دارم.
    • - a dim hope that perhaps he may be cured too
    • - روزنه‌ی امیدی که شاید او نیز شفا یابد
    • - Old age has dimmed his eyes.
    • - پیری چشم‌های او را کم نور کرده است.
    • - a dim eyesight
    • - کم‌سویی چشم
    • - Intellectually he is a bit dim.
    • - او از نظر عقلی کمی کند است.
    • - dim prospects
    • - آینده‌ی تاریک
    • - When you see other cars, dim your lights.
    • - وقتی ماشین‌های دیگر را می‌بینی با نور پایین حرکت کن.
    • - In town drive with your dim lights.
    • - در شهر با نور پایین حرکت کن.
    • - The moon dims the stars.
    • - ماه ستارگان را کم نور می‌نمایاند.
    • - Shakespeare's genius dims the lustre of other writers.
    • - نبوغ شکسپیر درخشندگی نویسندگان دیگر را تار می‌نمایاند.
    • - In the dim and distant past, my father made a short trip to this town.
    • - مدتها پیش پدرم به این شهر سفر کوتاهی کرد.
    • - I take a dim view of those who want to impose their views on others.
    • - من به کسانی که می‌خواهند عقاید خود را به دیگران تحمیل کنند با بدبینی می‌نگرم.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد dim

  1. adjective darkish
    Synonyms: blah, bleary, blurred, caliginous, cloudy, dark, dingy, dreary, dull, dusk, dusky, faded, faint, flat, fuzzy, gloomy, gray, ill-defined, indistinct, lackluster, lightless, mat, monotone, monotonous, murky, muted, obscured, opaque, overcast, pale, poorly lit, shadowy, sullied, tarnished, tenebrous, unclear, unilluminated, vague, weak
    Antonyms: bright, brilliant, clear, distinct, light
  2. adjective unfavorable with regard to opinion
    Synonyms: depressing, disapproving, discouraging, gloomy, skeptical, somber, suspicious, unpromising
    Antonyms: favorable, good
  3. adjective not very intelligent
    Synonyms: boorish, dense, dim-witted, doltish, dull, dumb, oafish, obtuse, slow, slow on uptake, stupid, thick, weak-minded
    Antonyms: bright, intelligent, smart
  4. verb darken; obscure
    Synonyms: becloud, bedim, befog, blear, blur, cloud, dull, eclipse, fade, fog, haze, lower, muddy, obfuscate, pale, tarnish, turn down
    Antonyms: brighten, lighten

Collocations

Idioms

ارجاع به لغت dim

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «dim» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/dim

لغات نزدیک dim

پیشنهاد و بهبود معانی