Brighten معنی

  • Adverb
    روشن کردن، زرنگ کردن، درخشان شدن
    • - When I mentioned money, her face brightened.
    • - وقتی حرف پول را زدم قیافه‌اش شاد شد.
    • - These flowers will brighten up the garden.
    • - این گل‌ها جلوه‌ی تازه‌ای به باغچه خواهند داد.
    • - The situation is brightening up.
    • - وضع دارد امیدبخش‌تر می‌شود.
آخرین به‌روزرسانی:
  • فونتیک آمریکایی

    ˈbraɪtn
  • فونتیک بریتانیایی

    ˈbraɪtn

مترادف و متضاد brighten

Phrasal verbs

لغات نزدیک brighten