گذشتهی ساده:
dulledشکل سوم:
dulledسومشخص مفرد:
dullsوجه وصفی حال:
dullingصفت تفضیلی:
dullerصفت عالی:
dullestخستهکننده، کسلکننده، بیهیجان، یکنواخت، ملالآور
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی کاربردی فوق متوسط
The movie was dull and predictable.
فیلم یکنواخت و قابل پیشبینی بود.
The lecture was so dull that half the class fell asleep.
سخنرانی آنقدر خستهکننده بود که نیمی از کلاس خوابشان برد.
a dull book
کتاب کسلکننده
a dull party
مهمانی کسلکننده
She was so tired that she was dull to what went on about her.
آنقدر خسته بود که رویدادهای اطراف خود را حس نمیکرد.
Hossein drank so much that he became dull.
حسین آنقدر نوشید که خمود شد.
He is in one of his dull moods again.
او دوباره دچار رخوت شده است.
کدر، مات، کمنور
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
Her eyes looked dull and tired.
چشمان او کمنور و خسته به نظر میرسید.
The metal had a dull finish after years of use.
فلز بعداز سالها استفاده، سطحی مات داشت.
a dull red
قرمز کدر
a dull finish
جلای کدر
آبوهوا ابری، گرفته، دلگیر
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی آبوهوا
We stayed indoors because the weather was dull.
بهخاطر اینکه هوا گرفته بود، در خانه ماندیم.
The dull morning made everyone feel sleepy.
صبح ابری باعث شد همه احساس خوابآلودگی کنند.
the dull weather
هوای غمافزا
کند (تیغه)
The scissors have become dull after years of use.
بعداز سالها استفاده، قیچی کند شده است.
A dull blade makes cutting vegetables much harder.
تیغهی کند، برش سبزیجات را بسیار سخت میکند.
a dull knife
چاقوی کند
خفه، مبهم، خفیف (صدا یا درد)
She fell with a dull thud.
او با صدای خفهای افتاد.
He complained of a dull pain in his lower back.
او از درد خفیف در پایین کمرش شکایت داشت.
a dull headache
سردرد خفیف
قدیمی کندذهن، کمهوش، بیذکاوت
Don’t mistake being quiet for being dull.
ساکت بودن را با کمهوش بودن اشتباه نگیر.
He’s a nice person but a bit dull.
او آدم خوبی است، اما کمی بیذکاوت است.
a dull student
شاگرد کندذهن
اقتصاد کند، ساکن، بیرونق، آرام، کساد
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی اقتصاد
The gold market is dull.
بازار طلا کساد است.
Business has been dull since the new regulations came into effect.
تجارت از زمان اعمال مقررات جدید، بیرونق بوده است.
a dull period for sales
دوران کسادی فروش
کاهش دادن، کمکردن، تضعیف کردن، کند کردن، بیحس کردن
Defeat dulled the sharp edge of his desire.
شکست، لبهی تیز اشتیاق او را کند کرد.
The news dulled my excitement about the trip.
خبر باعث شد هیجانم برای سفر کاهش پیدا کند.
Her eyes and ears were dulled by old age.
چشمها و گوشهایش در اثر پیری ضعیف شده بودند.
dull to grief
عاری از احساس غم
کمدرخشیدن، کدر شدن، مات شدن، بینور کردن، بیجلا شدن
The sun has dulled this carpet's colors.
آفتاب، رنگ این فرش را کدر کرده است.
Cleaning improperly can dull the finish of wooden furniture.
تمیز کردن نادرست میتواند جلای مبلمان چوبی را کم کند.
کند کردن، کند شدن (تیغه)
The chef’s knives dulled after months of heavy use.
چاقوهای سرآشپز پساز ماهها استفادهی سنگین، کند شدند.
She realized the scissors had dulled and needed sharpening.
او متوجه شد قیچیها کند شدهاند و نیاز به تیز شدن دارند.
all work and no play makes jack a dull boy
کسی که همهاش کار میکند و تفریح ندارد به جایی نمیرسد.
گذشتهی ساده dull در زبان انگلیسی dulled است.
شکل سوم dull در زبان انگلیسی dulled است.
وجه وصفی حال dull در زبان انگلیسی dulling است.
سومشخص مفرد dull در زبان انگلیسی dulls است.
صفت تفضیلی dull در زبان انگلیسی duller است.
صفت عالی dull در زبان انگلیسی dullest است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «dull» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۹ آذر ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/dull