فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Accustomed

əˈkʌstəmd əˈkʌstəmd
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • سوم شخص مفرد:

    accustoms
  • وجه وصفی حال:

    accustoming

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • adjective C1
    خوگرفته، معتاد
    • - He started speaking with his accustomed smile.
    • - با لبخند همیشگی خود شروع به صحبت کرد.
    • - He is accustomed to being alone.
    • - او به تنها بودن خو گرفته است.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد accustomed

  1. adjective be or become prepared, used to
    Synonyms: acclimatized, acquainted, adapted, addicted, confirmed, disciplined, familiar, familiarized, given to, grooved, habituated, habituated in, in the habit, inured, seasoned, settled in, trained
    Antonyms: unaccustomed
  2. adjective normal, usual
    Synonyms: accepted, chronic, common, conventional, customary, established, everyday, expected, general, habitual, ordinary, orthodox, regular, routine, set, traditional, typical
    Antonyms: abnormal, unaccustomed, unusual

لغات هم‌خانواده accustomed

ارجاع به لغت accustomed

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «accustomed» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/accustomed

لغات نزدیک accustomed

پیشنهاد بهبود معانی