Everyday

ˈevrideɪ ˈevrideɪ
آخرین به‌روزرسانی:

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

adjective A2
روزانه، هرروزه، روزمره

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در اینستاگرام
- my everyday routine
- کارهای روزانه‌ی من
adjective
معمولی، عادی، پیش‌پا‌افتاده
- the everyday problems of living in a big town
- مسائل معمولی زندگی در یک شهر بزرگ
- everyday shoes
- کفش معمولی (در برابر کفش مهمانی و غیره)
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد everyday

  1. adjective common
    Synonyms:
    usual ordinary commonplace familiar frequent normal routine customary habitual average plain stock garden variety dull unremarkable conventional mundane unexceptional accustomed daily workaday quotidian prosaic informal vanilla middle-of-the-road run-of-the-mill mainstream wonted dime a dozen lowly per diem whitebread unimaginative
    Antonyms:
    unusual uncommon special exceptional different abnormal unexpected unfamiliar

ارجاع به لغت everyday

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «everyday» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/everyday

لغات نزدیک everyday

پیشنهاد بهبود معانی