با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Dry

draɪ draɪ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    dried
  • شکل سوم:

    dried
  • سوم شخص مفرد:

    dries
  • وجه وصفی حال:

    drying
  • صفت تفضیلی:

    drier
  • صفت عالی:

    driest
  • adjective
    خشک، بی‌آب
    • - dry land
    • - زمین خشک
    • - The weather in Ahvaz is very dry.
    • - آب و هوای اهواز خیلی خشک است.
    • - a dry well
    • - چاه خشک، چاه بی‌‌آب
    • - a dry sob
    • - گریه‌ی بی‌‌اشک
    • - a dry summer
    • - تابستان خشک
    • - The garden is dry from lack of rain.
    • - باغ از کمبود باران خشکیده است.
    • - After the walk, he felt dry.
    • - پس از پیاده‌روی احساس تشنگی کرد.
    • - a dry cow
    • - گاو بی‌‌شیر
    • - dry toast
    • - نان برشته
    • - a dry cough
    • - سرفه‌ی خشک
    • - A dry town.
    • - شهری که مصرف مشروب الکلی در آن ممنوع است.
    • - dry facts
    • - واقعیات بی‌پیرایه
    • - a dry interview
    • - گفت و شنود بی‌حاصل
    • - a dry lecture
    • - سخنرانی خشک و بی‌مزه
    • - a dry war
    • - جنگ بی‌خونریزی
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    خشک کردن، خشک انداختن
    • - The hot sun dried the clothes.
    • - خورشید داغ لباس‌ها را خشکاند.
    • - He dried his hands with a towel.
    • - دست‌هایش را با حوله خشک کرد.
  • verb - intransitive
    خشک شدن، تشنه شدن
    • - Let the clothes dry out.
    • - بگذار لباس‌ها خشک شود.
    • - The lake dried up.
    • - دریاچه خشک شد.
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد dry

  1. adjective moistureless
    Synonyms: anhydrous, arid, athirst, baked, bald, bare, barren, dehydrated, depleted, desert, desiccant, desiccated, drained, dried-up, droughty, dusty, evaporated, exhausted, hard, impoverished, juiceless, not irrigated, parched, rainless, sapless, sapped, sear, shriveled, stale, thirsty, torrid, unmoistened, waterless
    Antonyms: damp, dripping, humid, juicy, moist, soaked, soggy, watery, wet
  2. adjective dull, uninteresting
    Synonyms: apathetic, blah, boring, bromidic, draggy, dreary, dull as dishwater, dusty, ho hum, impassive, inelaborate, insipid, matter-of-fact, modest, monotonous, naked, phlegmatic, plain, simple, tedious, tiresome, trite, weariful, wearisome
    Antonyms: exciting, interesting, juicy, lively, untiring
  3. adjective sarcastic, sharp-tongued
    Synonyms: acerbic, arcane, biting, caustic, cutting, cynical, deadpan, droll, harsh, humorous, ironical, keen, low-key, restrained, salty, sardonic, satirical, sharp, sly, sour, subtle, tart
  4. verb take moisture out of
    Synonyms: anhydrate, bake, blot, concentrate, condense, dehumidify, dehydrate, deplete, desiccate, drain, empty, evaporate, exhaust, exsiccate, freeze-dry, harden, kiln, mummify, parch, scorch, sear, shrivel, soak up, sponge, stale, swab, torrefy, towel, wilt, wipe, wither, wizen
    Antonyms: dampen, soak, water, wet

Phrasal verbs

  • dry out

    کاملاً خشک شدن یا کردن

    ترک اعتیاد کردن

  • dry up

    کاملاً خشک شدن یا کردن

    محروم کردن

    ناپدید شدن

    از حرف افتادن، ساکت شدن

Idioms

ارجاع به لغت dry

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «dry» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/dry

لغات نزدیک dry

پیشنهاد و بهبود معانی