با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Desert

ˈdezɚt dɪˈzɜrt ˈdezət dɪˈzɜːt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    deserted
  • شکل سوم:

    deserted
  • سوم شخص مفرد:

    deserts
  • وجه وصفی حال:

    deserting
  • شکل جمع:

    deserts
  • countable uncountable noun
    بیابان، دشت، صحرا، کویر
    • - Most of North Africa is covered by a huge desert.
    • - قسمت اعظم آفریقای شمالی از صحرای بزرگی تشکیل شده است.
    • - desert climate
    • - آب و هوای بیابانی
    • - We were lost in the desert.
    • - ما در بیابان گم شدیم.
    • - a desert island
    • - جزیره‌ی بایر
  • countable noun
    شایستگی، استحقاق، سزاواری
    • - he got this job on grounds of deserts rather than family connections
    • - او این شغل را به واسطه‌ی لیاقت به دست آورد، نه رابطه‌ی خانوادگی
    • - Justice rewards and punishes according to desert.
    • - عدالت برحسب شایستگی تنبیه و تشویق می‌کند.
  • verb - transitive
    ول کردن، ترک کردن
    • - He deserted his wife and children and followed a dancer all the way to France.
    • - او زن و بچه‌ی خود را ترک کرد و دنبال یک رقاصه به فرانسه رفت.
    • - As the enemy approached, the people deserted the city and took refuge in the mountains.
    • - دشمن که نزدیک شد مردم شهر را رها کردند و به کوهستانها پناه بردند.
    • - a deserted village
    • - دهکده‌ی متروک (خالی از سکنه)
    • - a deserted place
    • - بیغوله، جای متروکه، سوت و کور
    • - deserted
    • - هشته، متروکه
    • - He deserted his unit, and after a while was captured and punished.
    • - او واحد خود را ترک کرد و پس از چندی گرفتار و تنبیه شد.
    • - As soon as he saw the enemy, his courage deserted him.
    • - تا دشمن را دید، جرئت خود را از دست داد.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - intransitive
    گریختن از خدمت سربازی
    • - In wartime, deserters were shot.
    • - در زمان جنگ فراریان (یا سربازان فراری) تیرباران می‌شدند.
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد desert

  1. adjective barren, uncultivated
    Synonyms: arid, bare, desolate, infertile, lonely, solitary, sterile, uninhabited, unproductive, untilled, waste, wild
    Antonyms: cultivated, fertile, productive
  2. noun wasteland; dry area
    Synonyms: arid region, badland, barren, barren land, flats, lava bed, Sahara, sand dunes, solitude, wild, wilderness, wilds
    Antonyms: wetland
  3. verb abandon, defect
    Synonyms: abscond, apostatize, bail out, beach, betray, bolt, check out, chuck, cop out, crawl out, decamp, depart, duck, escape, flee, fly, forsake, give up, go, go AWOL, go back on, go over the hill, go west, jilt, leave, leave high and dry, leave in the lurch, leave stranded, light, maroon, opt out, play truant, pull out, quit, relinquish, renounce, resign, run out on, sneak off, split, strand, take a hike, take off, tergiversate, throw over, vacate, violate oath, walk
    Antonyms: aid, assist, come back, help, stay, support

Idioms

ارجاع به لغت desert

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «desert» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/desert

لغات نزدیک desert

پیشنهاد و بهبود معانی