آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

      Turn

      tɜːrn tɜːn

      گذشته‌ی ساده:

      turned

      شکل سوم:

      turned

      سوم‌شخص مفرد:

      turns

      وجه وصفی حال:

      turning

      معنی turn | جمله با turn

      verb - transitive verb - intransitive B2

      برگرداندن، پیچاندن، گشتن، چرخیدن، گرداندن، وارونه کردن، تبدیل کردن، تغییر دادن، دگرگون ساختن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      Our fate turned on the whims of the captain.

      سرنوشت ما به هوس‌های ناخدا بستگی داشت.

      The dog turned on him.

      سگ به اوپرید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      They turn to the government for help.

      آنان برای کمک به دولت متوسل می‌شوند.

      She has no one to turn to.

      او پشت و پناهی ندارد.

      an event that turned the course of history

      رویدادی که مسیر تاریخ را عوض کرد

      to turn on one's heels

      ناگهان عقب‌گرد کردن (بازگشتن)

      His luck has turned.

      بخت از او برگشته است.

      The wind turned.

      جهت باد عوض شد.

      The situation has turned in his favor.

      اوضاع به سود او تغییر کرده است.

      The child tossed and turned all night.

      کودک تمام شب تکان می‌خورد و غلت می‌زد.

      Turn left at the next intersection.

      در چهار راه بعدی به طرف چپ بپیچید.

      I turned down the radio.

      صدای رادیو را کم کردم.

      to turn up the radio

      رادیو را بلند کردن

      A huge crowd turned out to welcome him.

      جمعیت عظیمی به پیشواز او رفتند.

      How did the meeting turn out?

      جلسه‌ی ملاقات به کجا انجامید؟

      I turned the lights on.

      چراغها را روشن کردم.

      to turn on the faucet

      شیر آب را باز کردن

      His angry tone turned us off.

      لحن خشم‌آلود او ما را دل‌زده کرد.

      to turn off the television

      تلویزیون را خاموش کردن

      to turn off the electricity

      برق را قطع کردن

      Our children turned in earlier.

      بچه‌های ما زودتر به رختخواب رفتند.

      Farhad turned in his resignation.

      فرهاد استعفای خود را داد.

      The teacher's head turned toward me.

      سر معلم به سوی من چرخید.

      Our offer was turned down.

      پیشنهاد ما رد شد.

      to give an old story a new turn

      به یک داستان قدیمی سروصورت تازه‌ای دادن

      Before planting we must turn over the soil with a shovel.

      پیش از کشت باید خاک را با بیل پشت و رو کنیم (شخم بزنیم).

      The rebels turned the political prisoners loose.

      شورشیان، زندانیان سیاسی را آزاد کردند.

      We turned back an enemy attack.

      ما حمله‌ی دشمن را دفع کردیم.

      The criticism turned against the critic himself.

      انتقاد متوجه خود انتقاد‌کننده شد.

      to turn an attack

      حمله را پس زدن

      Tomorrow he is going to turn fifty.

      فردا پنجاه ساله خواهد شد.

      do not turn from the path of righteousness!

      از مسیر تقوا منحرف نشوید!

      to turn someone from his purpose

      کسی را از هدف خود منصرف کردن

      to turn a blow

      در مقابل ضربه جاخالی دادن

      When I saw the putrid food my stomach turned.

      وقتی که آن خوراک متعفن را دیدم دلم به هم خورد.

      She turned the bottle upside down.

      بطری را وارونه کرد.

      Fry the fish for three minutes, then turn it and fry the other side.

      ماهی را سه دقیقه سرخ بکن و سپس آن را پشت و رو کرده و طرف دیگر را سرخ کن.

      Ali turned his gun on us.

      علی تپانچه‌اش را به طرف ما گرفت.

      to turn a phonograph record

      صفحه‌ی گرامافون را پشت و رو کردن

      to turn the pages of a book

      صفحات یک کتاب را ورق زدن

      Amjadi turns the ends of his mustache up.

      امجدی انتهای سبیل خود را به بالا تاب می‌دهد.

      to turn a screw

      پیچ را پیچاندن

      to turn a pretty phrase

      عبارت زیبایی را تصنیف کردن

      to turn several table legs

      چندین پایه‌ی میز را خراطی کردن

      to turn the door handle

      دسته‌ی در را چرخاندن

      Mahmood turned his back on me.

      محمود پشتش را به من کرد.

      She turned her eyes in my direction.

      چشمان خود را به سوی من چرخاند.

      The motor turns the wheel.

      موتور چرخ را به گردش درمی‌آورد.

      Water turns into ice.

      آب تبدیل به یخ می‌شود.

      Turn right at the end of the street.

      در انتهای خیابان به دست راست بپیچید.

      My head ached and the room was turning around my head.

      سرم درد می‌کرد و اتاق دور سرم می‌چرخید.

      The car turned left and then right.

      اتومبیل به سمت چپ و سپس به سمت راست پیچید.

      The key won't turn.

      کلید نمی‌چرخد.

      Leaves turn in the fall.

      در پاییز برگ‌ها رنگ عوض می‌کنند.

      After a while, the milk started turning.

      پس از مدتی شیر شروع به ترشیدگی کرد.

      Her mind has been turned by grief.

      اندوه او را دیوانه کرده است.

      Attar turned that story into a poem.

      عطار آن داستان را به شعر برگرداند.

      My father turned Hafez' poems into English.

      پدرم اشعار حافظ را به انگلیسی ترجمه کرد.

      Asghar turned against his former friends.

      اصغر با دوستان سابق خود ضدیت کرد.

      to turn Hassan's remarks to ridicule

      گفته‌های حسن را مورد تمسخر قرار دادن

      to turn the key in a lock

      کلید را در قفل چرخاندن

      turned sick by the sight

      دچار حالت تهوع در اثر دیدن آن منظره

      a writer turned actor

      نویسنده‌ای که هنرپیشه شده است

      to turn produce into hard cash

      محصول کشاورزی را تبدیل به پول نقد کردن

      to turn cream into butter

      سرشیر را تبدیل به کره کردن

      to turn bitter with age

      در اثر کهنگی تلخ شدن

      As his debts increased, he turned to crime.

      چون بدهی‌های او زیاد شد دست به تبهکاری زد.

      to turn knowledge to good account

      علم را در امور خیر بکار زدن

      Later on he turned his attention to music.

      بعداً توجه خود را به موسیقی معطوف کرد.

      to turn one's hand to writing

      به نگارش دست زدن (پرداختن)

      to turn one's thoughts to monetary matters

      افکار خود را به امور پولی معطوف کردن

      noun countable

      چرخش، گردش، چرخ، گشت، تغییر جهت، پیچ

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      جای تبلیغ شما در فست دیکشنری

      a turn for the better

      تغییر در جهت خوب

      at the turn of this century

      در آغاز این قرن

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He took another turn around the garden.

      او یک بار دیگر دور باغ گشت زد.

      The river has many turns.

      رودخانه پیچ و خم زیاد دارد.

      a sharp turn in the road

      پیچ تند جاده

      no left turn (is allowed)

      گردش به چپ ممنوع (است)

      Make a left turn.

      به سمت چپ بچرخ (برو).

      don't pull the handle; give it a turn!

      دسته را نکش؛ آن را یک چرخ بده!

      the turn of the tide

      تغییر جهت جزرومد

      The story has many twists and turns.

      داستان پیچ و تاب فراوان دارد.

      He went around the turn.

      او پیچ را دور زد.

      noun countable

      نوبت

      You missed your turn.

      نوبت خود را از دست دادی.

      It is my turn to sing.

      نوبت آواز خواندن من است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      It is not your turn yet.

      هنوز نوبت تو نیست.

      noun countable

      استعداد، میل، تمایل

      turn of events

      گرایش رویدادها

      an inquisitive turn of mind

      تمایل (تفکری) به کنجکاوی

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The discussion took a new turn.

      بحث مسیر تازه‌ای را به خود گرفت.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد turn

      1. noun revolution, curving
        Synonyms:
        bend curve rotation circle change twist spin shift deviation detour reversal reverse roll round wind drift trend tendency bias angle corner branch fork hook spiral circuit cycle gyration whirl turning winding yaw bow flection flexure gyre pirouette pivot quirk reversion right-about swing tack twist changeabout direction heading circumvolution retroversion about-face
      1. noun sudden change
        Synonyms:
        shift alteration variation modification change deviation departure twist distortion deflection mutation detour bend fork branch double tack digression warp yaw crotch divarication
        Antonyms:
        stagnation
      1. noun chance, opportunity
        Synonyms:
        time opportunity go round spell bout try shot crack fling trick move act action deed bit gesture service shift stint tour period routine succession say go around favor accomplishment
        Antonyms:
        miss failure
      1. noun walk, outing
        Synonyms:
        stroll ramble saunter outing excursion promenade jaunt spin drive ride circuit constitutional airing
      1. noun aptitude, knack
        Synonyms:
        talent gift knack faculty genius bent disposition inclination leaning propensity affinity predisposition flair bias head bump
        Antonyms:
        inability
      1. noun scare
        Synonyms:
        surprise shock fright start jolt attack blow spell fit seizure
      1. verb revolve, curve
        Synonyms:
        rotate spin circle go around roll twist curve swing whirl pivot wind loop bend circulate orbit gyrate pirouette oscillate swivel vibrate arc gyre corner pass incline ground cut negotiate eddy weave wheel yaw circumduct sway go round move in a circle pass around take a bend come around hang a left hang a right make a left make a right
      1. verb reverse; change course
        Synonyms:
        change return alter shift reverse convert invert vary devert revert detour swerve pivot recoil deviate direct diverge veer swing twist detract transform move incline alternate upset go back retrace regress backslide loop aim swirl wheel switch tack shy away double back redirect rechannel whirl face about about-face subvert call off capsize digress zigzaq whip change position volte-face shunt sidetrack sway inverse
      1. verb adapt, fit
        Synonyms:
        change become get go alter modify convert transform shape fashion vary put translate remodel remake transmute refashion mold render mutate transfigure divert transpose grow into pass into come form run metamorphose wax
      1. verb become sour or tainted
        Synonyms:
        spoil go bad rot decay decompose sour taint break down disintegrate crumble ferment putrefy curdle molder acidify become rancid dull
      1. verb use; resort to
        Synonyms:
        use employ apply utilize go address approach resort to recur appeal look repair run have recourse devote direct give undertake throw bend favor prefer lend tend incline be predisposed to turn one’s hand to turn one’s energies to
      1. verb sicken
        Synonyms:
        disgust nauseate make one sick upset disorder unsettle revolt unbalance discompose derange unhinge undo
        Antonyms:
        make well
      1. verb change one’s mind; defect
        Synonyms:
        change sides desert rat renege retract renounce repudiate go over apostatize tergiversate tergiverse persuade influence prevail upon talk into bring round prejudice
      1. verb twist a body part
        Synonyms:
        hurt strain sprain wrench dislocate crick bruise

      Phrasal verbs

      turn down

      رد کردن، نپذیرفتن، امتناع کردن، قبول نکردن، دست رد زدن

      دچار رکود شدن، نزول کردن، کاهش یافتن، افت کردن، کساد شدن

      کم کردن، کاهش دادن، پایین آوردن، ضعیف کردن (تلویزیون و غیره)

      turn in

      وارد شدن، داخل شدن

      تحویل دادن، سپردن، دادن

      پس دادن، اعاده کردن

      به بستر رفتن

      خیانت کردن

      turn off

      خاموش کردن یا شدن

      (از جاده‌ی اصلی به جاده‌ی فرعی) پیچیدن

      (جریان چیزی را) بند آوردن، قطع کردن

      دلسرد کردن، بی‌علاقه کردن

      turn on

      ابراز کردن، نشان دادن، به نمایش گذاشتن، متجلی کردن

      حمله کردن، انتقاد کردن، برخورد کردن، یورش بردن (ناگهانی)

      وابسته بودن، بستگی داشتن، مشروط بودن، تعیین شدن توسط چیزی دیگر

      برانگیختن، تحریک کردن، هیجان‌زده کردن، حشری کردن

      turn out

      انجامیدن، شدن، از آب درآمدن، معلوم شدن، پیش رفتن

      حضور پیدا کردن، آمدن، حاضر شدن، شرکت کردن

      (با سرعت و در مقدار زیاد)‌ تولید کردن، بیرون دادن، برگزار کردن

      خالی کردن، درآوردن، بیرون ریختن

      بیرون کردن، اخراج کردن، مرخص کردن

      معلوم شدن، مشخص شدن، ثابت شدن

      (چراغ) خاموش کردن

      Phrasal verbs بیشتر

      turn over

      غلت زدن، جابه‌جا کردن یا شدن

      وارونه کردن، بالا و پایین کردن، پشت و رو کردن

      (موتور و غیره) روشن کردن، به کار انداختن

      مورد تفکر قرار دادن

      تبدیل کردن

      خرید و فروش کردن

      turn to

      مشغول شدن، دست به کار شدن، (به کاری) پرداختن

      turn up

      آمدن، رسیدن، حاضر شدن در جایی، پیدا شدن در جایی (معمولاً به‌صورت غیرمنتظره و بی‌برنامه)

      پیش آمدن، پیدا شدن (فرصت یا موقعیت بهتر، معمولاً به‌صورت غیرمنتظره و بی‌برنامه)

      پیدا شدن چیزی (معمولاً به‌صورت غیرمنتظره)

      دولا کردن، بالا زدن، کوتاه کردن (تا زدن و سپس دوختن لباس)

      فهمیدن، کشف کردن، پیدا کردن اطلاعات (معمولاً بعداز گشتن زیاد)

      زیاد کردن، بلند کردن (جریان یا صدای چیزی)

      Collocations

      at every turn

      در همه‌ی حالات، در کلیه‌ی آزمایش‌ها، دائماً، همیشه

      by turns

      یکی پس از دیگری، به‌نوبت، متناوباً

      out of turn

      1- خارج‌از‌نوبت، به‌طور‌غیر‌مرتب 2- نابه‌هنگام، بی‌موقع، نسنجیده

      take turns

      به‌نوبت (کاری را) انجام دادن، نوبتی کردن

      Idioms

      call the turn

      درست پیش‌بینی کردن

      take a turn for the better (or worse)

      (به‌ویژه بیماری) رو به بهبود (یا وخامت) گذاشتن

      to a turn

      به‌نحو احسن، به بهترین طریق، عالی، بسیار خوب

      turn and turn about (or turn about)

      به‌نوبت، به‌طور مرتب و منظم

      لغات هم‌خانواده turn

      noun
      turn, upturn, turning
      adjective
      upturned
      verb - transitive
      turn, overturn

      سوال‌های رایج turn

      گذشته‌ی ساده turn چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده turn در زبان انگلیسی turned است.

      شکل سوم turn چی میشه؟

      شکل سوم turn در زبان انگلیسی turned است.

      وجه وصفی حال turn چی میشه؟

      وجه وصفی حال turn در زبان انگلیسی turning است.

      سوم‌شخص مفرد turn چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد turn در زبان انگلیسی turns است.

      ارجاع به لغت turn

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «turn» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/turn

      لغات نزدیک turn

      • - turmeric paper
      • - turmoil
      • - turn
      • - turn (or give) a cold shoulder
      • - turn (or put) one's hand to
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      handle a competition handle a difficult situation hematein gulosity guayaquil greenskeeper traffic plow back in bowing attraction pescatarian Silicon Valley pestilence pharmacology phonics بوف بی انرژی بی سر و صدا بیشتر اوقات بیمه کردن بیمه نامه بی آبی بی‌ادب بی دقت بی دقتی بی‌رحم بی‌هویت تابیدن تاکید کردن تاکستان
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.