Crumble

ˈkrʌmbl ˈkrʌmbl ˈkrʌmbl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    crumbled
  • شکل سوم:

    crumbled
  • سوم‌شخص مفرد:

    crumbles
  • وجه وصفی حال:

    crumbling
  • شکل جمع:

    crumbles

معنی و نمونه‌جمله‌ها

noun verb - intransitive adverb C2
خرد شدن، فرو ریختن

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

خرید اشتراک فست دیکشنری
- The earthquake caused the wall to crumble.
- زلزله موجب فرو ریختن دیوار شد.
- the crumbling of the Ottoman Empire
- از هم‌پاشی امپراطوری عثمانی
- This cake crumbles easily.
- این کیک زود خرد می‌شود.
- apple crumble
- پای سیب (که داغ می‌خورند)
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد crumble

  1. verb break or fall into pieces
    Synonyms:
    break up collapse decay decompose deteriorate disintegrate dissolve go to pieces break fragment crush crumb perish molder tumble grind powder pulverize granulate putrefy triturate
    Antonyms:
    build put together

ارجاع به لغت crumble

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «crumble» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/crumble

لغات نزدیک crumble

پیشنهاد بهبود معانی