با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Decompose

ˌdiːkəmˈpoʊz ˌdiːkəmˈpəʊz
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    decomposed
  • شکل سوم:

    decomposed
  • سوم شخص مفرد:

    decomposes
  • وجه وصفی حال:

    decomposing
  • adverb
    از هم پاشیدن، تجزیه کردن، متلاشی شدن
    • - A prism decomposes light.
    • - منشور نور را تجزیه می‌کند.
    • - the smell of decomposing bodies
    • - بوی اجساد در حال پوسیدن
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد decompose

  1. verb rot, break up
    Synonyms: break down, crumble, decay, disintegrate, dissolve, fall apart, fester, molder, putrefy, putresce, spoil, taint, turn
    Antonyms: combine, develop, grow, improve
  2. verb analyze by taking apart
    Synonyms: anatomize, atomize, break down, break up, decompound, disintegrate, dissect, dissolve, distill, resolve, separate
    Antonyms: combine, join, put together, unite

ارجاع به لغت decompose

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «decompose» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/decompose

لغات نزدیک decompose

پیشنهاد و بهبود معانی