فقط تا پایان اردیبهشت فرصت دارید با قیمت ۱۴۰۳ اشتراک‌های فست‌دیکشنری را تهیه کنید.
آخرین به‌روزرسانی:

Come

kʌm kʌm

گذشته‌ی ساده:

came

شکل سوم:

come

سوم‌شخص مفرد:

comes

وجه وصفی حال:

coming

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

verb - intransitive A1

آمدن

link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی واژگان کاربردی سطح مقدماتی

مشاهده

Come evening, he will come back.

شب که بیاید او باز خواهد گشت.

Your name came up several time too.

اسم تو هم چندین بار به میان آمد.

نمونه‌جمله‌های بیشتر

He came into the room.

او به داخل اتاق آمد.

He came and went again.

او آمد و دوباره رفت.

Are you coming to the party tonight?

امشب به مهمانی می‌آیی؟

He comes from Gilan.

اهل گیلان است، از گیلان می‌آید.

Ten comes after nine.

ده بعد از نه می‌آید.

verb - intransitive

رسیدن

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

خرید اشتراک فست دیکشنری

How did the election come out?

انتخابات به کجا رسید؟

Help will come soon.

به زودی کمک خواهد رسید.

نمونه‌جمله‌های بیشتر

The house came to him after the death of his father.

پس از مرگ پدرش خانه به او رسید.

verb - intransitive

(به ذهن) خطور کردن، به یاد آمدن، (در فکر) تکوین یافتن

Her name finally came to him.

بالأخره نامش را به یاد آورد.

verb - intransitive

روی دادن، روی آوردن

Success came to him early in life.

موفقیت در اوان زندگی به او روی آورد.

verb - transitive

نزدیک شدن (سن)

verb - intransitive

(عامیانه) انزال کردن، آمدن (آب منی)

verb - transitive adverb interjection

قسمت سوم فعل Come

verb - transitive

به عهده گرفتن

verb - intransitive

حاصل شدن، به دست آمدن، به وقوع پیوستن

Success will come through effort.

موفقیت در اثر کار و کوشش به دست می‌آید.

Illness may come from a poor diet.

غذای بد ممکن است موجب بیماری گردد.

نمونه‌جمله‌های بیشتر

He came up with a solution.

او راه‌حلی را ارائه داد.

verb - intransitive

پیش رفتن، ادامه داشتن، جلو رفتن

It's coming along fine.

دارد به خوبی پیشرفت می‌کند.

The bus line comes near the hotel.

خط اتوبوس تا نزدیکی هتل ادامه دارد (می‌آید).

نمونه‌جمله‌های بیشتر

How is (the construction of) your new house coming along?

ساختمان خانه‌ی جدیدتان در چه حال است؟

verb - intransitive

از نسل و تبار به‌خصوصی بودن، از محل به‌خصوصی بودن (با from)

He comes from an aristocratic family.

او از خانواده‌ی اشرافی است.

verb - intransitive

ناشی شدن از

verb - intransitive

(آمریکا - عامیانه) به سزای خود رسیدن

He got what was coming to him.

او به مکافات عمل خود رسید.

verb - intransitive

(به ارث) رسیدن

verb - intransitive

(متداول یا شل و غیره) شدن

My shoelace came loose.

بند کفشم شل شد.

verb - intransitive

وجود داشتن، در دسترس بودن

This dress comes in three sizes.

این پیراهن در سه اندازه موجود است.

verb - intransitive

بالغ شدن بر (با: to)

The price comes to one thousand tomans.

قیمت به هزار تومان بالغ می‌شود.

interjection

(حرف ندا حاکی از بی‌صبری یا انتقاد یا ناخشنودی) ای بابا!، ول کن بابا!، بیا!

Oh come! it's not that bad!

آن‌قدرها هم بد نیست بابا!

Come here!

بیا اینجا!

نمونه‌جمله‌های بیشتر

He came down with a bad cold.

سرماخوردگی بدی پیدا کرد.

A feeling of fear came over me.

احساس ترس بر من مستولی شد.

A light breeze came up.

نسیم خفیفی وزید.

He came in fifth.

او نفر پنجم شد.

This word has come into use recently.

این واژه اخیراً متداول شده است.

پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد come

  1. verb advance, approach
    Synonyms:
    arrive enter approach advance near get reach move toward show up turn up appear happen occur get in move check in drop in pop in fall by make it materialize originate attain wind up at be accessible be at disposal be convenient be handy be obtainable be ready clock in punch in punch the clock sign in make the scene roll in hit hit town breeze in blow in pop up burst flare ring in fall in buzz close in sky in become show
    Antonyms:
    go leave depart retreat recede
  1. verb happen
    Synonyms:
    happen occur take place come to pass turn out develop fall transpire chance break betide befall
  1. verb extend, reach
    Synonyms:
    grow get go expand spread stretch join develop turn become amount total sum to number mature run aggregate add up come over run into wax

Phrasal verbs

come about

اتفاق افتادن، پیش آمدن، روی دادن، رخ دادن

come across

(منظور یا پیام) واضح بودن، رسا بودن

اتفاقی ملاقات کردن، اتفاقی یافتن

موافق بودن برای داشتن رابطه‌ی جنسی

come along

آمدن، رسیدن، پیدا شدن، از راه رسیدن

همراه آمدن، مشایعت کردن، همراهی کردن، ملحق شدن، آمدن با کسی

زودباش، بجنب، عجله کن، راه بیفت

پدیدار شدن، ظاهر شدن، به وجود آمدن، به دنیا آمدن

پیشرفت کردن، روبه‌راه شدن، بهبود پیدا کردن، بهتر شدن، توسعه یافتن، رشد کردن، پیش رفتن

come around (or round)

1- احیا شدن، بهبود یافتن، (از بی‌هوشی) به هوش آمدن 2- تغییر مسیر دادن 3- اجابت کردن 4- (عامیانه) به ملاقات آمدن

come at

حمله کردن، حملات پی‌درپی کردن

رسیدن، نزدیک شدن، نائل شدن

شرایطی را پذیرفتن، موافقت کردن

Phrasal verbs بیشتر

come back

مراجعت کردن، بازگشتن، برگشتن، بازآمدن

برگشتن به حالت قبل، دوباره رواج یافتن، دوباره باب شدن

برگرداندن، پس دادن

come between

جدا کردن، نفاق افکندن، موجب جدایی شدن، بین (دو یا چند نفر) قرار گرفتن

come by

به‌ دست آوردن، حاصل کردن، پیدا کردن

به دیدار رفتن

come down

(از مقام یا دارایی یا قدرت و غیره) تنزل کردن، پایین رفتن

فرود آمدن، نزول کردن

(مبلغ و مقدار و میزان) رسیدن، شدن

بیمار شدن

اتفاق افتادن، پیش آمدن، روی دادن، رخ دادن

come down on (or upon)

سرزنش کردن، (به شدت) انتقاد یا مؤاخذه کردن

come down with

بیماری گرفتن، مبتلا شدن

come forward

(برای توضیح یا کمک) داوطلب شدن

come in

وارد شدن (به اتاق یا ساختمان)

رسیدن، آمدن (به یک نقطه‌ی خاص) (اتوبوس و قطار و هواپیما و غیره)

موجود شدن، آمدن (به بازار)، در دسترس قرار گرفتن (محصول)

اعمال شدن (قانون و دستورالعمل و غیره)

مد شدن، متداول شدن

رسیدن، دریافت شدن (خبر و اطلاعات و غیره)

به دست آمدن، حاصل شدن، درآمدن (پول و غیره)

وارد شدن

نفر ... شدن، رتبه‌ی ... را به دست آوردن، به مقام ... رسیدن (رقابت و مسابقه)

وارد شدن (شروع نواختن یا آواز خواندن به عنوان بخشی از یک قطعه‌ی موسیقی برای اولین بار یا پس از مکث)

بالا آمدن (آب)

come in for

در معرض قرار گرفتن

come into

حاصل کردن، به دست آوردن، به ارث بردن

داخل شدن، ملحق شدن

come off

باز شدن، جدا شدن

موفق بودن، به مقصود رسیدن

come on

شروع شدن، شروع به کار کردن، روشن شدن

(بیماری) شروع شدن، گرفتن

(دوره‌ی قاعدگی) شروع شدن

زود باش!، بجنب!، یالا!، عجله کن!

ابراز علاقه (جنسی) کردن

(هنرپیشه) روی صحنه ظاهر شدن، روی صحنه آمدن

بی‌خیال!، شوخی می‌کنی!، شوخی نکن!، نه بابا!

پیشرفت کردن، جلو رفتن، پیش رفتن

come on to

(عامیانه) پیشنهاد جنسی (شهوانی) کردن به، اشاره یا کنایه‌ی جنسی کردن، غمزه کردن

come out

1- آشکار شدن، واضح شدن 2- (برای فروش یا بازرسی و غیره) ارائه شدن 3- پاگشا کردن، (رسماً به اجتماع) معرفی کردن (به ویژه دختر دم بخت را) 4- (به پایان یا به نتیجه و غیره) رسیدن 5- (در مورد همجنس‌بازان) ترجیح جنسی خود را اعلام کردن (come out of the closet هم می‌گوی

come out for

موافقت خود را (با لایحه یا کاندید و غیره) اعلام کردن، پشتیبانی کردن از، صحه گذاشتن

come out with

افشا کردن، آشکار کردن

حرفی غیرمنتظره را در ملأ عام زدن، اعلام کردن

come through

(خبر یا منظور و پیام) رسیدن، بیان کردن، دریافت کردن، دریافت شدن، درک کردن، نشان دادن، فرستادن

رفتن، آمدن، رسیدن

سر قول خود ماندن، به تعهد خود عمل کردن، انجام دادن، عمل کردن

تحمل کردن، طاقت آوردن، تاب آوردن، بهبود یافتن (بعد از بیماری)، زنده ماندن، جان سالم به در بردن

come to

به هوش آمدن

به ذهن رسیدن، به ذهن خطور کردن، فهمیدن، دریافتن

(به مقدار یا مبلغی) رسیدن، بالغ شدن، شدن

کار به جایی کشیدن یا رسیدن، طوری شدن وضعیت یا اوضاع، به موقعیت یا جایگاهی رسیدن، به جایی رسیدن

(کشتی) لنگر انداختن، توقف کردن، استراحت کردن

سر کشتی را به سوی باد چرخاندن

come up

(خورشید) بالا آمدن، طلوع کردن

(شخص) نزدیک شدن

ارتقا یافتن، ترقی کردن

(حادثه) پیش آمدن، اتفاق افتادن

(برنامه، نقشه) عملی شدن، تحقق یافتن، صورت گرفتن

(گیاه) سبز شدن، رشد کردن

(مسئله و موضوع) مطرح شدن، طرح شدن، مورد بحث قرار گرفتن، بررسی شدن

(قرعه‌کشی) اسم درآمدن، بردن، برنده شدن

come upon

اتفاقی پیدا کردن، اتفاقی برخورد کردن

حمله کردن، یورش بردن، هجوم آوردن

come up to

نزدیک شدن

come up with

(راه حل، ایده یا بهانه) پیدا کردن، یافتن، خلق کردن، تولید کردن، نوآوری کردن

come over

تغییر موضع دادن، تغییر عقیده دادن، نظر خود را عوض کردن

سر زدن، (با کسی) دیدن کردن، جایی رفتن

(احساسات) دست دادن، غلبه کردن، دچار شدن، مستولی شدن، فرا گرفتن

(فصل، جشن، رویداد) بازگشتن، فرا رسیدن، باز آمدن

Idioms

as good (or tough or strong) as they come

بهترین (یا سرسخت‌ترین یا قوی‌ترین)

come again?

(عامیانه) چی گفتی؟، دوباره بگو(یید)

come and get it

(عامیانه) غذا آماده است، بیا(یید) سر سفره، احضار به میز خوراک

come off it!

(عامیانه) دست بردار!، ول کن بابا!

come one's way

اتفاق افتادن، تجربه کردن، فرا رسیدن، رخ دادن، پیش آمدن

Idioms بیشتر

cross that bridge when you come to it

«چو فردا شود، فکر فردا کنیم» (نگران چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده است، نباش)

ارجاع به لغت come

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «come» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/come

لغات نزدیک come

پیشنهاد بهبود معانی