آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۵ شهریور ۱۴۰۳

      Come

      kʌm kʌm

      گذشته‌ی ساده:

      came

      شکل سوم:

      come

      سوم‌شخص مفرد:

      comes

      وجه وصفی حال:

      coming

      معنی come | جمله با come

      verb - intransitive A1

      آمدن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      Come evening, he will come back.

      شب که بیاید او باز خواهد گشت.

      Your name came up several time too.

      اسم تو هم چندین بار به میان آمد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He came into the room.

      او به داخل اتاق آمد.

      He came and went again.

      او آمد و دوباره رفت.

      Are you coming to the party tonight?

      امشب به مهمانی می‌آیی؟

      He comes from Gilan.

      اهل گیلان است، از گیلان می‌آید.

      Ten comes after nine.

      ده بعد از نه می‌آید.

      verb - intransitive

      رسیدن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در اینستاگرام

      How did the election come out?

      انتخابات به کجا رسید؟

      Help will come soon.

      به زودی کمک خواهد رسید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The house came to him after the death of his father.

      پس از مرگ پدرش خانه به او رسید.

      verb - intransitive

      (به ذهن) خطور کردن، به یاد آمدن، (در فکر) تکوین یافتن

      Her name finally came to him.

      بالأخره نامش را به یاد آورد.

      verb - intransitive

      روی دادن، روی آوردن

      Success came to him early in life.

      موفقیت در اوان زندگی به او روی آورد.

      verb - transitive

      نزدیک شدن (سن)

      verb - intransitive

      (عامیانه) انزال کردن، آمدن (آب منی)

      verb - transitive adverb interjection

      قسمت سوم فعل Come

      verb - transitive

      به عهده گرفتن

      verb - intransitive

      حاصل شدن، به دست آمدن، به وقوع پیوستن

      Success will come through effort.

      موفقیت در اثر کار و کوشش به دست می‌آید.

      Illness may come from a poor diet.

      غذای بد ممکن است موجب بیماری گردد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He came up with a solution.

      او راه‌حلی را ارائه داد.

      verb - intransitive

      پیش رفتن، ادامه داشتن، جلو رفتن

      It's coming along fine.

      دارد به خوبی پیشرفت می‌کند.

      The bus line comes near the hotel.

      خط اتوبوس تا نزدیکی هتل ادامه دارد (می‌آید).

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      How is (the construction of) your new house coming along?

      ساختمان خانه‌ی جدیدتان در چه حال است؟

      verb - intransitive

      از نسل و تبار به‌خصوصی بودن، از محل به‌خصوصی بودن (با from)

      He comes from an aristocratic family.

      او از خانواده‌ی اشرافی است.

      verb - intransitive

      ناشی شدن از

      verb - intransitive

      (آمریکا - عامیانه) به سزای خود رسیدن

      He got what was coming to him.

      او به مکافات عمل خود رسید.

      verb - intransitive

      (به ارث) رسیدن

      verb - intransitive

      (متداول یا شل و غیره) شدن

      My shoelace came loose.

      بند کفشم شل شد.

      verb - intransitive

      وجود داشتن، در دسترس بودن

      This dress comes in three sizes.

      این پیراهن در سه اندازه موجود است.

      verb - intransitive

      بالغ شدن بر (با: to)

      The price comes to one thousand tomans.

      قیمت به هزار تومان بالغ می‌شود.

      interjection

      (حرف ندا حاکی از بی‌صبری یا انتقاد یا ناخشنودی) ای بابا!، ول کن بابا!، بیا!

      Oh come! it's not that bad!

      آن‌قدرها هم بد نیست بابا!

      Come here!

      بیا اینجا!

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He came down with a bad cold.

      سرماخوردگی بدی پیدا کرد.

      A feeling of fear came over me.

      احساس ترس بر من مستولی شد.

      A light breeze came up.

      نسیم خفیفی وزید.

      He came in fifth.

      او نفر پنجم شد.

      This word has come into use recently.

      این واژه اخیراً متداول شده است.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد come

      1. verb advance, approach
        Synonyms:
        arrive enter approach advance near get reach move toward show up turn up appear happen occur get in move check in drop in pop in fall by make it materialize originate attain wind up at be accessible be at disposal be convenient be handy be obtainable be ready clock in punch in punch the clock sign in make the scene roll in hit hit town breeze in blow in pop up burst flare ring in fall in buzz close in sky in become show
        Antonyms:
        go leave depart retreat recede
      1. verb happen
        Synonyms:
        happen occur take place come to pass turn out develop fall transpire chance break betide befall
      1. verb extend, reach
        Synonyms:
        grow get go expand spread stretch join develop turn become amount total sum to number mature run aggregate add up come over run into wax

      Phrasal verbs

      come about

      اتفاق افتادن، پیش آمدن، روی دادن، رخ دادن

      come across

      (منظور یا پیام) واضح بودن، رسا بودن

      اتفاقی ملاقات کردن، اتفاقی یافتن

      موافق بودن برای داشتن رابطه‌ی جنسی

      come along

      آمدن، رسیدن، پیدا شدن، از راه رسیدن

      همراه آمدن، مشایعت کردن، همراهی کردن، ملحق شدن، آمدن با کسی

      زودباش، بجنب، عجله کن، راه بیفت

      پدیدار شدن، ظاهر شدن، به وجود آمدن، به دنیا آمدن

      پیشرفت کردن، روبه‌راه شدن، بهبود پیدا کردن، بهتر شدن، توسعه یافتن، رشد کردن، پیش رفتن

      come around (or round)

      1- احیا شدن، بهبود یافتن، (از بی‌هوشی) به هوش آمدن 2- تغییر مسیر دادن 3- اجابت کردن 4- (عامیانه) به ملاقات آمدن

      come at

      حمله کردن، حملات پی‌درپی کردن

      رسیدن، نزدیک شدن، نائل شدن

      شرایطی را پذیرفتن، موافقت کردن

      Phrasal verbs بیشتر

      come back

      مراجعت کردن، بازگشتن، برگشتن، باز آمدن

      دوباره مد شدن، از نو محبوب شدن، دوباره رواج یافتن، دوباره باب شدن

      come between

      جدا کردن، نفاق افکندن، موجب جدایی شدن، بین (دو یا چند نفر) قرار گرفتن

      come by

      به‌ دست آوردن، حاصل کردن، پیدا کردن

      به دیدار رفتن

      come down

      (از مقام یا دارایی یا قدرت و غیره) تنزل کردن، پایین رفتن

      فرود آمدن، نزول کردن

      (مبلغ و مقدار و میزان) رسیدن، شدن

      بیمار شدن

      اتفاق افتادن، پیش آمدن، روی دادن، رخ دادن

      come down on (or upon)

      سرزنش کردن، (به شدت) انتقاد یا مؤاخذه کردن

      come down with

      بیماری گرفتن، مبتلا شدن

      come forward

      (برای توضیح یا کمک) داوطلب شدن

      come in

      وارد شدن (به اتاق یا ساختمان)

      رسیدن، آمدن (اتوبوس و قطار و هواپیما و غیره)

      موجود شدن، آمدن، در دسترس قرار گرفتن (محصول)

      اعمال شدن (قانون و دستورالعمل و غیره)

      مد شدن، متداول شدن

      رسیدن، دریافت شدن (خبر و اطلاعات و غیره)

      به دست آمدن، حاصل شدن، درآمدن (پول و غیره)

      وارد شدن

      به دست آوردن رتبه، رسیدن به مقام، جزو نفرات شدن (رقابت و مسابقه)

      وارد شدن (شروع نواختن یا آواز خواندن به عنوان بخشی از یک قطعه‌ی موسیقی برای اولین بار یا پس از مکث)

      بالا آمدن (آب)

      come in for

      در معرض قرار گرفتن

      come into

      حاصل کردن، به دست آوردن، به ارث بردن

      داخل شدن، ملحق شدن

      come off

      باز شدن، جدا شدن

      موفق بودن، به مقصود رسیدن

      come on

      شروع شدن، شروع به کار کردن، روشن شدن

      (بیماری) شروع شدن، گرفتن

      (دوره‌ی قاعدگی) شروع شدن

      زود باش!، بجنب!، یالا!، عجله کن!

      ابراز علاقه (جنسی) کردن

      (هنرپیشه) روی صحنه ظاهر شدن، روی صحنه آمدن

      بی‌خیال!، شوخی می‌کنی!، شوخی نکن!، نه بابا!

      پیشرفت کردن، جلو رفتن، پیش رفتن

      come on to

      (عامیانه) پیشنهاد جنسی (شهوانی) کردن به، اشاره یا کنایه‌ی جنسی کردن، غمزه کردن

      come out

      بیرون رفتن، گردش رفتن، مهمانی رفتن، دورهمی رفتن

      منتشر شدن، عرضه شدن، به بازار آمدن

      بیرون آمدن، نمایان شدن، پدیدار شدن، ظاهر شدن (ماه، خورشید و ستاره‌ها)

      فاش شدن، برملا شدن، آشکار شدن، علنی شدن، رو شدن

      اعلام شدن، منتشر شدن، بیرون آمدن، صادر شدن (نتایج، بیانیه‌ها و...)

      آشکار کردن، اعلام کردن، افشا کردن، علنی کردن (هویت یا گرایش جنسی)

      از کار درآمدن، نتیجه دادن، حاصل شدن، عاقبت داشتن، بیرون آمدن (با وضعیت خاص)

      پاک شدن، از بین رفتن، زدوده شدن، محو شدن (کثیفی، لکه و...)

      واضح افتادن، درست ظاهر شدن، خوب در آمدن، مشخص بودن (عکس)

      موضع گرفتن، اعلام کردن نظر، اظهار نظر کردن، نظر خود را علنی کردن

      از دهان خارج شدن، بیان شدن، ادا شدن، جور خاصی درآمدن، گفته شدن

      دست از کار کشیدن، اعتصاب کردن، کار را خواباندن، بیرون آمدن (برای اعتراض)

      شکوفه دادن، شکفتن، باز شدن، گل دادن

      come out for

      موافقت خود را (با لایحه یا کاندید و غیره) اعلام کردن، پشتیبانی کردن از، صحه گذاشتن

      come out with

      افشا کردن، آشکار کردن

      حرفی غیرمنتظره را در ملأ عام زدن، اعلام کردن

      come through

      (خبر یا منظور و پیام) رسیدن، بیان کردن، دریافت کردن، دریافت شدن، درک کردن، نشان دادن، فرستادن

      رفتن، آمدن، رسیدن

      سر قول خود ماندن، به تعهد خود عمل کردن، انجام دادن، عمل کردن

      تحمل کردن، طاقت آوردن، تاب آوردن، بهبود یافتن (بعد از بیماری)، زنده ماندن، جان سالم به در بردن

      come to

      به هوش آمدن

      به ذهن رسیدن، به ذهن خطور کردن، فهمیدن، دریافتن

      (به مقدار یا مبلغی) رسیدن، بالغ شدن، شدن

      کار به جایی کشیدن یا رسیدن، طوری شدن وضعیت یا اوضاع، به موقعیت یا جایگاهی رسیدن، به جایی رسیدن

      (کشتی) لنگر انداختن، توقف کردن، استراحت کردن

      سر کشتی را به سوی باد چرخاندن

      come up

      نزدیک شدن، جلو آمدن

      مطرح شدن، مورد بحث قرار گرفتن، به میان آمدن، پیش کشیده شدن، صحبت از چیزی شدن، ذکر شدن

      بالا آمدن، طلوع کردن (خورشید)

      ظاهر شدن، نمایش داده شدن، بالا آمدن (روی صفحه)

      پیش آمدن، فراهم شدن، ایجاد شدن، دست دادن، مهیا شدن (فرصت یا موقعیت)

      پیش آمدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روی دادن

      come upon

      اتفاقی پیدا کردن، اتفاقی برخورد کردن

      حمله کردن، یورش بردن، هجوم آوردن

      come up to

      نزدیک شدن

      come up with

      (راه حل، ایده یا بهانه) پیدا کردن، یافتن، خلق کردن، تولید کردن، نوآوری کردن

      come over

      تغییر موضع دادن، تغییر عقیده دادن، نظر خود را عوض کردن

      سر زدن، (با کسی) دیدن کردن، جایی رفتن

      (احساسات) دست دادن، غلبه کردن، دچار شدن، مستولی شدن، فرا گرفتن

      (فصل، جشن، رویداد) بازگشتن، فرا رسیدن، باز آمدن

      Idioms

      as good (or tough or strong) as they come

      بهترین (یا سرسخت‌ترین یا قوی‌ترین)

      come again?

      (عامیانه) چی گفتی؟، دوباره بگو(یید)

      come and get it

      (عامیانه) غذا آماده است، بیا(یید) سر سفره، احضار به میز خوراک

      come off it!

      (عامیانه) دست بردار!، ول کن بابا!

      come one's way

      اتفاق افتادن، تجربه کردن، فرا رسیدن، رخ دادن، پیش آمدن

      Idioms بیشتر

      cross that bridge when you come to it

      «چو فردا شود، فکر فردا کنیم» (نگران چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده است، نباش)

      سوال‌های رایج come

      گذشته‌ی ساده come چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده come در زبان انگلیسی came است.

      شکل سوم come چی میشه؟

      شکل سوم come در زبان انگلیسی come است.

      وجه وصفی حال come چی میشه؟

      وجه وصفی حال come در زبان انگلیسی coming است.

      سوم‌شخص مفرد come چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد come در زبان انگلیسی comes است.

      ارجاع به لغت come

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «come» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/come

      لغات نزدیک come

      • - comdr
      • - comdt
      • - come
      • - come (or crawl) out of the woodwork
      • - come (or draw) to a close
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      pyracantha Urania homologate hairdresser menagerie effigy Persephone halloween shaft ant draw independent real fata morgana price واحد واسع وصل نشده وضعیت وقایع وقت بازی ویتامین ویلا پانتومیم پاکت پر شدن پرتنش پرمصرف پرواز پسرفت کردن
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.