آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۵ دی ۱۴۰۴

      Leave

      liːv liːv

      گذشته‌ی ساده:

      left

      شکل سوم:

      left

      سوم‌شخص مفرد:

      leaves

      وجه وصفی حال:

      leaving

      معنی leave | جمله با leave

      verb - intransitive verb - transitive A1

      ترک کردن، رفتن، خارج شدن، دور شدن، جدا شدن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      Leave my house at once!

      فوراً خانه‌ی مرا ترک کن!

      He left just now.

      او هم‌اکنون رفت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Leave us go now!

      حالا بگذار برویم!

      He is leaving tomorrow.

      او فردا خواهد رفت.

      Ali left his job.

      علی کارش را ول کرد.

      He left Tehran two years ago.

      او دو سال پیش از تهران رفت.

      to leave the house

      خانه را ترک کردن

      verb - transitive A2

      جا گذاشتن، برای کسی چیزی گذاشتن، رها کردن، ترک کردن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری

      He left the book on the table and went out of the room.

      کتاب را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

      He left his wife and children and went abroad.

      او زن و بچه‌اش را ترک کرد و به خارج رفت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Ten minus two leaves eight.

      ده منهای دو می‌شود هشت.

      verb - transitive A2

      باقی گذاشتن، برجای گذاشتن، گذاشتن (اثر)

      He left footprints in the snow.

      او در برف از خود جای پا باقی گذاشت.

      The flood left them homeless.

      سیل آن‌ها را بی‌خانمان کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The children were left penniless.

      بچه‌ها بی‌پول ماندند.

      The war left the country in ruins.

      جنگ کشور را ویران کرد.

      verb - transitive B2

      همان‌طور رها کردن، دست‌نخورده گذاشتن، بدون تغییر گذاشتن

      Leave the door open!

      در را باز بگذار!

      Leave him alone, he is busy doing his homework!

      سر به سرش نگذار؛ دارد مشق می‌نویسد!

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The project has been left unfinished.

      طرح ناتمام باقی مانده است.

      verb - transitive C1

      گذاشتن، اجازه دادن، رها کردن (درحال انجام کاری)

      Don’t leave the oven heating if you are not in the kitchen.

      اگر در آشپزخانه نیستی، اجاق را روشن رها نکن.

      I left the students working on the project while I took a short break.

      دانش‌آموزان را مشغول کار روی پروژه گذاشتم و خودم کمی استراحت کردم.

      verb - transitive A2

      باقی گذاشتن، نخوردن، استفاده نکردن (از همه‌ی چیزی)

      Don't eat it all, leave some for me too!

      همه‌اش را نخور، قدری هم برای من بگذار!

      Leave room in the car for your little sister!

      برای خواهر کوچکت در ماشین جا بگذار!

      verb - transitive A1

      ترک کردن، پایان دادن، کنار گذاشتن، رفتن، خارج شدن (پس‌از پایان کاری)

      He leaves his office every day at five.

      هر روز ساعت پنج اداره‌اش را ترک می‌کند.

      She left the team once the project was finished.

      پس‌از اتمام پروژه، از تیم خارج شد.

      verb - transitive B1

      ترک کردن، جدا شدن، رها کردن (همسر، شریک زندگی)

      After the argument, he left his partner and moved out.

      پس‌از مشاجره، شریک زندگی‌اش را ترک کرد و از خانه رفت.

      Couples sometimes leave each other to start a new life elsewhere.

      گاهی زوج‌ها، از یکدیگر جدا می‌شوند تا زندگی جدیدی در جای دیگر آغاز کنند.

      verb - transitive C2

      به تأخیر انداختن، معوق کردن، موکول کردن

      We left making the decision until we spoke with the manager.

      تصمیم‌گیری را به بعداز صحبت با مدیر موکول کردیم.

      She left replying to the email until she had all the information.

      پاسخ دادن به ایمیل را به تأخیر انداخت تا همه‌ی اطلاعات را داشته باشد.

      verb - transitive

      باقی گذاشتن (همسر یا فرزند پس‌از مرگ)

      The deceased leaves a widow and two children.

      متوفی یک بیوه‌زن و دو فرزند به جا گذاشته است.

      She left no children, but many nieces and nephews.

      او فرزندی از خود باقی نگذاشت، اما خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌های زیادی داشت.

      verb - transitive C2

      حقوق به ارث گذاشتن، واگذار کردن، به جا گذاشتن (پس‌از وفات)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی حقوق

      مشاهده

      He left his fortune to his daughter.

      او ثروت خود را برای دخترش به ارث گذاشت.

      The old man left all his savings to his grandchildren.

      مرد سال‌خورده، همه‌ی پس‌اندازهایش را به نوه‌هایش واگذار کرد.

      verb - transitive

      واگذار کردن، سپردن، اختیار دادن، به عهده‌ی کسی گذاشتن (تصمیم‌گیری، مسئولیت)

      I leave the decision up to you.

      تصمیم را به عهده‌ی شما می‌گذارم.

      He left the responsibility of managing the project to his assistant.

      مسئولیت مدیریت پروژه را به دستیارش سپرد.

      noun uncountable C2

      کسب‌وکار مرخصی، تعطیلات کاری

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کسب‌وکار

      مشاهده

      He spent his leave in Tehran.

      او ایام مرخصی خود را در تهران گذراند.

      He is on leave.

      او در مرخصی است.

      noun uncountable formal

      اجازه، موافقت، مجوز، اختیار، رضایت

      She asked leave to read a short statement.

      او اجازه خواست که اظهاریه‌ی کوتاهی را قرائت کند.

      He acted with the leave of the authorities.

      او با رضایت مقامات عمل کرد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد leave

      1. noun permission
        Synonyms:
        allowance consent authorization permit okay go-ahead green light sanction freedom liberty tolerance assent concession dispensation sufferance
        Antonyms:
        prohibition restriction limitation
      1. noun holiday, time off
        Synonyms:
        vacation time off leave of absence leave-taking departure farewell goodbye parting furlough liberty retirement withdrawal adieu sabbatical
        Antonyms:
        workday
      1. verb depart, abandon physically
        Synonyms:
        go exit go away move part quit vanish disappear escape flee fly retire withdraw move out pull out take off walk out cut out ditch forsake relinquish desert split vacate elope migrate embark emigrate abscond decamp defect vamoose scram beat it clear out head out push off set out slip out sally issue go forth take leave run along ride off step down say goodbye take a hike give the slip remove oneself abandon physically flit
        Antonyms:
        come go
      1. verb abandon, renounce
        Synonyms:
        quit stop give up drop cease relinquish surrender renounce waive resign desert forsake yield terminate evacuate refrain desist cede hand over drop out back out give notice knock off forbear maroon
        Antonyms:
        keep hold continue
      1. verb forget, neglect
        Synonyms:
        omit mislay leave behind drop let go let allow permit let be let stay suffer have lay down neglect
        Antonyms:
        care maintain
      1. verb give, especially after death
        Synonyms:
        will bequeath leave behind hand down transmit entrust commit assign cede devise allot apportion consign refer legate give over bequest demise
        Antonyms:
        hold
      1. verb to allow to fall to another
        Synonyms:
        bequeath will leave behind devise bequest hand down transmit
        Antonyms:
        hold
      1. verb to allow to remain
        Synonyms:
        let-be let stay demit leave behind let continue quit let go drop allow for exit lay down resign omit forget terminate allow go out provide get out
        Antonyms:
        arrive come seize take away go keep get to stay reach
      1. verb have as a result or residue
        Synonyms:
        result lead
      1. verb leave unchanged or undisturbed or refrain from taking
        Synonyms:
        leave alone leave behind

      Phrasal verbs

      leave off

      متارکه کردن، قطع کردن، دست کشیدن

      leave out

      حذف کردن، از قلم انداختن

      نادیده گرفتن، صرف‌نظر کردن

      leave behind

      جا گذاشتن، فراموش کردن

      پشت سر گذاشتن

      Collocations

      leave alone

      اذیت نکردن، به حال خود گذاشتن، هلیدن

      beg leave

      اجازه خواستن

      by your leave

      با اجازه‌ی شما

      on leave

      در مرخصی، غایب با اجازه

      leave someone alone

      به حال خود گذاشتن، به حال خود رها کردن

      Collocations بیشتر

      leave home

      ترک کردن خانه

      leave something at home

      چیزی را در خانه جا گذاشتن

      leave university

      ترک تحصیل کردن / فارغ التحصیل شدن

      leave an unpleasant taste in your mouth

      احساس ناخوشایندی/مزه بدی در دهان/فکر باقی گذاشتن

      your leave an unpleasant taste in

      مزه بدی در دهان گذاشتن (معمولا بعد از یک تجربه یا اتفاق ناخوشایند)

      shut your leave an unpleasant taste in

      بستن/ببند دهنت مزه بدی در دهان گذاشتن (معمولا بعد از یک تجربه یا اتفاق ناخوشایند)

      leave a bad taste in your mouth

      احساس/مزه بدی به جا گذاشتن، خاطره بدی به جا گذاشتن، تاثیر ناخوشایندی داشتن

      leave a course

      ترک کردن یک دوره

      maternity leave

      مرخصی زایمان

      leave unchecked

      بدون بررسی رها کردن، کنترل نشده گذاشتن

      leave room

      جا گذاشتن، فضا باقی گذاشتن

      be given leave

      مرخصی داده شدن، اجازه داده شدن

      leave something to someone’s discretion

      چیزی را به صلاحدید کسی واگذار کردن

      Idioms

      take it or leave it

      همینه که هست (می‌خوای بخواه، نمی‌خوای نخواه) (می‌خوای قبول کن، می‌خوای رد کن)

      leave no stone unturned

      (برای یافتن چیزی یا حل مسئله‌ای) از هیچ اقدامی فروگذار نکردن

      همه‌ی کوشش‌های ممکن را کردن، از هیچ اقدامی فرو‌گذار نکردن

      leave well enough alone

      سری را که درد نمی‌کند، دستمال نمی‌بندند

      take leave of

      خداحافظی کردن با

      take one's leave

      راهی شدن، عزیمت کردن، رفتن

      Idioms بیشتر

      leave one cold

      جلب توجه و علاقه نکردن، بی‌مزه و ملالت‌آور بودن

      leave to one's own devices

      به حال خود گذاشتن، پاپی نشدن

      leave (someone) in the lurch

      در موقعیت بسیار بدی قرار دادن، در معرض خطر (و غیره) قرار دادن

      keep (or leave) one's options open

      از گزینش خودداری کردن، امکان گزینه‌های متعدد را برای خود حفظ کردن

      leave well (enough) alone

      سری که درد نمی‌کند دستمال نبند

      سوال‌های رایج leave

      گذشته‌ی ساده leave چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده leave در زبان انگلیسی left است.

      شکل سوم leave چی میشه؟

      شکل سوم leave در زبان انگلیسی left است.

      ارجاع به لغت leave

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «leave» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/leave

      لغات نزدیک leave

      • - leatherwood
      • - leathery
      • - leave
      • - leave (someone) in the lurch
      • - leave a bad taste in your mouth
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      handle a competition handle a difficult situation hematein gulosity guayaquil greenskeeper traffic plow back in bowing attraction pescatarian Silicon Valley pestilence pharmacology phonics بوف بی انرژی بی سر و صدا بیشتر اوقات بیمه کردن بیمه نامه بی آبی بی‌ادب بی دقت بی دقتی بی‌رحم بی‌هویت تابیدن تاکید کردن تاکستان
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.