با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Leave

liːv liːv
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    left
  • شکل سوم:

    left
  • verb - transitive
    ترک کردن، رها کردن، ول کردن، وا گذاردن، باقی گذاردن، به حال خود باقی گذاردن، اثر باقی گذاردن، (پیام و...) گذاشتن، برای بعد گذاشتن
    • - He left just now.
    • - او هم‌اکنون رفت.
    • - He spent his leave in Tehran.
    • - او ایام مرخصی خود را در تهران گذراند.
    • - Leave us go now!
    • - حالا بگذار برویم!
    • - Leave him alone, he is busy doing his homework!
    • - سر به سرش نگذار؛ دارد مشق می‌نویسد!
    • - Leave the door open!
    • - در را باز بگذار!
    • - He is on leave.
    • - او در مرخصی است.
    • - She asked leave to read a short statement.
    • - او اجازه خواست که اظهاریه‌ی کوتاهی را قرائت کند.
    • - He left his wife and children and went abroad.
    • - او زن و بچه‌اش را ترک کرد و به خارج رفت.
    • - Don't eat it all, leave some for me too!
    • - همه‌اش را نخور، قدری هم برای من بگذار!
    • - I leave the decision up to you.
    • - تصمیم را به عهده‌ی شما می‌گذارم.
    • - The children were left penniless.
    • - بچه‌ها بی‌پول ماندند.
    • - Leave my house at once!
    • - فوراً خانه‌ی مرا ترک کن!
    • - Leave room in the car for your little sister!
    • - برای خواهر کوچکت در ماشین جا بگذار!
    • - The flood left them homeless.
    • - سیل آن‌ها را بی‌خانمان کرد.
    • - The war left the country in ruins.
    • - جنگ کشور را ویران کرد.
    • - He is leaving tomorrow.
    • - او فردا خواهد رفت.
    • - Ali left his job.
    • - علی کارش را ول کرد.
    • - to leave the house
    • - خانه را ترک کردن
    • - He left Tehran two years ago.
    • - او دو سال پیش از تهران رفت.
    • - He left the book on the table and went out of the room.
    • - کتاب را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
    • - Ten minus two leaves eight.
    • - ده منهای دو می‌شود هشت.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    چیزی را به کسی)سپردن، به ارث گذاشتن، باقی مانده داشتن
    • - He left footprints in the snow.
    • - او در برف از خود جای پا باقی گذاشت.
    • - He left his fortune to his daughter.
    • - او ثروت خود را برای دخترش (به ارث) گذاشت.
    • - The deceased leaves a widow and two children.
    • - متوفی یک بیوه‌زن و دو فرزند به جا گذاشته است.
    • - The project has been left unfinished.
    • - طرح ناتمام باقی مانده است.
  • verb - intransitive
    راه افتادن، حرکت کردن
    • - He leaves his office every day at five.
    • - هر روز ساعت پنج اداره‌اش را ترک می‌کند.
  • uncountable noun
    اجازه، اذن، مرخصی، رخصت
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد leave

  1. noun permission
    Synonyms: allowance, assent, authorization, concession, consent, dispensation, freedom, go-ahead, green light, liberty, okay, permit, sanction, sufferance, tolerance
    Antonyms: limitation, prohibition, restriction
  2. noun holiday, time off
    Synonyms: adieu, departure, farewell, furlough, goodbye, leave of absence, leave-taking, liberty, parting, retirement, sabbatical, vacation, withdrawal
    Antonyms: workday
  3. verb depart, abandon physically
    Synonyms: abscond, beat it, break away, clear out, come away, cut out, decamp, defect, desert, disappear, ditch, elope, embark, emigrate, escape, exit, flee, flit, fly, forsake, give the slip, go, go away, go forth, head out, issue, migrate, move, move out, part, pull out, push off, quit, relinquish, remove oneself, retire, ride off, run along, sally, say goodbye, scram, set out, slip out, split, start, step down, take a hike, take leave, take off, vacate, vamoose, vanish, walk out, withdraw
    Antonyms: come, go
  4. verb abandon, renounce
    Synonyms: back out, cease, cede, desert, desist, drop, drop out, evacuate, forbear, forsake, give notice, give up, hand over, knock off, maroon, quit, refrain, relinquish, resign, stop, surrender, terminate, waive, yield
    Antonyms: continue, hold, keep
  5. verb forget, neglect
    Synonyms: allow, drop, have, lay down, leave behind, let, let be, let continue, let go, let stay, mislay, omit, permit, suffer
    Antonyms: care, maintain
  6. verb give, especially after death
    Synonyms: allot, apportion, assign, bequeath, bequest, cede, commit, confide, consign, demise, devise, entrust, give over, hand down, leave behind, legate, refer, transmit, will
    Antonyms: hold

Phrasal verbs

  • leave off

    متارکه کردن، قطع کردن، دست کشیدن

  • leave out

    حذف کردن، از قلم انداختن

    نادیده گرفتن، صرف‌نظر کردن

Collocations

  • leave alone

    اذیت نکردن، به حال خود گذاشتن، هلیدن

  • beg leave

    اجازه خواستن

  • by your leave

    با اجازه‌ی شما

  • on leave

    در مرخصی، غایب با اجازه

Idioms

  • take it or leave it

    همین که هست (می‌خواهی قبول کن، می‌خواهی رد کن)

  • leave no stone unturned

    (برای یافتن چیزی یا حل مسئله‌ای) از هیچ اقدامی فروگذار نکردن

    همه‌ی کوشش‌های ممکن را کردن، از هیچ اقدامی فرو‌گذار نکردن

  • leave well enough alone

    سری را که درد نمی‌کند، دستمال نمی‌بندند

  • take leave of

    خداحافظی کردن با

  • take one's leave

    راهی شدن، عزیمت کردن، رفتن

ارجاع به لغت leave

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «leave» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/leave

لغات نزدیک leave

پیشنهاد و بهبود معانی