آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱ دی ۱۴۰۴

      Let

      let let

      گذشته‌ی ساده:

      let

      شکل سوم:

      let

      سوم‌شخص مفرد:

      lets

      وجه وصفی حال:

      letting

      شکل جمع:

      lets

      معنی let | جمله با let

      verb - transitive B1

      اجازه دادن، گذاشتن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      The police would not let them pass.

      پلیس به آن‌ها اجازه‌ی عبور نداد.

      Who let the cat in?

      کی گذاشت گربه تو بیاید؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Let it be known to all that we have no enmity with anyone.

      بگذار همگان بدانند که ما با کسی دشمنی نداریم.

      Let the window open!

      پنجره را باز بگذار!

      Let me talk to him.

      بگذار با او حرف بزنم.

      Let sleeping dogs sleep.

      بگذار سگ‌های خواب بخوابند (سری را که درد نمی‌کند دستمال مبند).

      Just let him try!

      بگذار (اگر جرئت دارد) بکند!

      Let me know of your decision.

      تصمیمت را به من اطلاع بده.

      Don't let go of my hand!

      دستم را ول نکن!

      We let fly two torpedoes.

      ما دو اژدر پرتاب کردیم.

      They are letting political prisoners out.

      آن‌ها دارند زندانیان سیاسی را آزاد می‌کنند.

      He asked to be let into the game.

      او درخواست کرد که در بازی وارد شود (شرکت داده شود).

      I hate to let you down,Dad,but I failed in the exam.

      پدر نمی‌خواهم تو را دمق دهم؛ ولی در امتحان رفوزه شدم.

      The hole in the wall let me see the outside.

      سوراخ دیوار اجازه داد که بیرون را ببینم.

      Let him make one false move and I'll have him imprisoned!

      اگر یک کار خطا بکند، می‌دهم زندانش بکنند!

      Let him set foot in my house and I'll kick him out!

      اگر پا در خانه‌ی من بگذارد، بیرونش خواهم کرد!

      blood letting

      خونریزی

      Let the radio alone!

      به رادیو ور نرو!

      The animal let out a loud roar.

      حیوان نعره‌ی بلندی کشید.

      This rain is not going to let up!

      این باران قطع‌شدنی نیست!

      He didn't let on that he knew about the news.

      او بروز نداد که از خبر اطلاع دارد.

      He can't even walk, let alone run!

      او راه هم نمی‌تواند برود چه برسد به اینکه بدود!

      Let down your hair a little more.

      موهایت را کمی بیشتر پایین بیاور.

      Let me alone, I'm very busy.

      دست از سرم بردار، خیلی کار دارم.

      She let fly some words that offended everyone.

      حرف‌هایی پراند که همه را آزرده کرد.

      As soon as he entered the room, they let him have it.

      تا وارد اتاق شد ریختند بر سرش.

      verb - transitive

      گذاشتن، اجازه دادن (به‌معنای پذیرفتن چیزی که نمی‌توان تغییر داد)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار اندروید فست دیکشنری

      Let it happen; there’s nothing we can do to prevent it.

      بگذار اتفاق بیفتد؛ کاری نمی‌توانیم انجام دهیم تا جلویش را بگیریم.

      Let them talk; their words won’t affect us.

      بگذار آن‌ها حرف بزنند؛ حرف‌هایشان روی ما تأثیری نخواهد داشت.

      verb - transitive

      امیدوار بودن، باشد که، خدا کند که، گذاشتن، کاش، آرزو کردن

      Let this plan work out perfectly!

      امیدوارم که این طرح به‌طور کامل موفق شود!

      Let it be sunny on our wedding day!

      خدا کند که روز عروسی ما آفتابی باشد!

      verb - transitive

      بیایید (به‌صورت دعوتی)

      Let us pray.

      بیایید دعا کنیم.

      Let's not argue about this now.

      بیایید الان درباره‌ی این موضوع بحث نکنیم.

      verb - transitive

      انگلیسی بریتانیایی اجاره دادن، کرایه دادن (خانه)

      در انگلیسی آمریکایی از rent استفاده می‌شود.

      She let him the rooms at once.

      او فوری اتاق‌ها را به او اجاره داد.

      They are farming part of their land themselves and letting off the rest.

      آن‌ها بخشی از زمینشان را خودشان می‌کارند و بقیه را کرایه می‌دهند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a house to let

      خانه‌ای برای اجاره

      noun countable

      تنیس ورزش لت (تکرار امتیاز یا سرویس به علت اختلال در روند بازی)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی تنیس

      مشاهده

      The serve touched the net, so the referee called a let.

      سرویس به تور برخورد کرد، بنابراین داور لت را اعلام کرد.

      The players had to replay the point due to a let.

      بازیکنان مجبور شدند امتیاز را دوباره بازی کنند به‌خاطر اینکه لت شد.

      noun countable

      انگلیسی بریتانیایی اجاره، کرایه

      The landlord agreed to a let of the house for two years.

      مالک با اجاره‌ی خانه برای دو سال موافقت کرد.

      This building has been under let for more than a decade.

      این ساختمان بیش از ده سال در اجاره بوده است.

      suffix

      (let-) کوچک

      The farmer had a piglet running around the yard.

      کشاورز، خوک کوچکی داشت که در حیاط می‌دوید.

      She caught a tiny booklet at the market.

      او کتابچه‌ای در بازار پیدا کرد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد let

      1. verb allow
        Synonyms:
        permit grant give enable authorize approve tolerate license warrant endorse sanction concede suffer leave have cause make commission certify accredit give permission give leave give okay free up sit still for live with hear of be big
        Antonyms:
        prevent forbid obstruct impede inhibit hinder keep hold
      1. verb rent out object, property
        Synonyms:
        lease hire charter sublet sublease
        Antonyms:
        sell buy
      1. verb to afford an opportunity for
        Synonyms:
        allow admit permit
      1. verb to rent
        Synonyms:
        lease hire rent sublet
        Antonyms:
        buy sell
      1. noun a serve that strikes the net before falling into the receiver's court; the ball must be served again
        Synonyms:
        net ball

      Phrasal verbs

      let down

      مایوس کردن، سرخورده کردن، ناامید کردن

      پایین بردن، آهسته کردن

      let into

      (در چیزی) قرار دادن یا قرار گرفتن یا وارد شدن یا کردن

      let off

      آزاد کردن، مرخص کردن

      بیرون دادن

      let on

      فاش کردن، آشکار کردن

      وانمود کردن

      let out

      گذاشتن که ... برود، اجازه‌ی خروج دادن (به ویژه با باز کردن در بسته‌شده یا قفل‌شده)، آزاد کردن (زندانی و پرنده)

      خارج کردن، خالی کردن (باد و غیره)

      گشاد کردن (لباس) (با باز کردن درز)، بلند کردن (طول لباس)

      تمام شدن (جلسه یا کلاس و غیره)، تعطیل شدن (مدرسه)

      فاش کردن، لو دادن (اطلاعات و غیره)

      بیرون دادن (صدا) (سرفه و غیره)

      Phrasal verbs بیشتر

      let up

      کند شدن، کم شدن، آهسته شدن

      متوقف شدن، ایستادن

      let up on

      (عامیانه) از سخت‌گیری یا شدت عمل دست برداشتن

      let in

      اجازه‌ی ورود دادن

      let in on

      فاش کردن

      let past

      اجازه‌ی رد شدن دادن

      Collocations

      let alone (or let be)

      1- به‌حال خود گذاشتن، اذیت نکردن، ول کردن

      let us assume (that)

      فرض کنیم (که)، گیریم (که)

      short-let accommodation

      اقامتگاه کوتاه مدت

      let someone down badly

      کسی را به شدت ناامید کردن، بدجوری توی ذوق کسی زدن

      let someone in on the secrets

      کسی را در جریان رازها گذاشتن، رازها را به کسی گفتن

      Collocations بیشتر

      let someone out of your sight

      کسی را از جلوی چشمت دور کنی، کسی را از نظر دور کنی

      let out a cry

      فریاد زدن/ جیغ کشیدن/ نعره زدن

      Idioms

      live and let live

      در کار دیگران دخالت نکردن، به کار مردم کاری نداشتن (سرت تو کار خودت باشه) (عیسی به دین خود، موسی به دین خود)

      let alone (or let be)

      2- چه برسد به

      let bygones be bygones

      گذشته را فراموش کن (به حال خود بگذار)، هر بدی و خوبی دیدی ببخش.

      بیا گذشته‌ها را فراموش کنیم

      let fly

      1- افکندن، پرتاب کردن

      2- (بی‌محابا) گفتن یا انجام دادن

      let go

      رها کردن، ول کردن، باز کردن (دست)

      رها کردن، فراموش کردن، دل کندن، دست کشیدن، بی‌خیال شدن، کنار گذاشتن (گذشته، کینه و...)

      آزاد کردن، رها کردن، اجازه‌ی رفتن دادن، ول کردن

      از کار برکنار کردن، اخراج کردن

      به خود نرسیدن، بی‌خیال شدن نسبت به خود، مراقب سلامتی خود نبودن

      خود را رها کردن، راحت بودن، خوش‌گذراندن، فکر نکردن و لذت بردن

      رسیدگی نکردن، بی‌توجهی کردن، رها کردن (خانه، باغ و...)

      Idioms بیشتر

      let it be known

      1- بگذار همه بدانند، اعلام کن 2- اعلام کردن، آشکار کردن

      let loose

      رها کردن، بیرون دادن، برون دمیدن، ول دادن

      let nature take its course

      بگذار کارها روال طبیعی خود را طی کند

      let one have it

      (عامیانه) سخت حمله کردن به، سخت زدن، حسابی خدمت کسی رسیدن، دخل کسی را آوردن

      let sleeping dogs lie

      گذشته‌ها را فراموش کردن، نبش قبر نکردن گذشته، اتفاقات گذشته را به حال خود گذاشتن و پی آن‌ها را نگرفتن

      let's face it

      اگر راستش را بخواهی، رک و پوست کنده می‌گویم.

      let someone know

      (به کسی) اطلاع دادن، اعلام کردن، خبر دادن

      let the cat out of the bag

      (معمولاً غیرعمدی و ناخودآگاه) رازی را آشکار کردن، قضیه‌ای را لو دادن، دهن‌لقی کردن، بند را به آب دادن، پته‌ی کسی را روی آب ریختن

      let the chips fall where they may

      هرچه پیش آید خوش آید، هرچه بادا باد

      let alone

      (let someone/something alone) به حال خود گذاشتن، اذیت نکردن، مزاحم نشدن

      let drive

      1- زدن 2- هدف‌گیری کردن

      let fly (at)

      1- (چیزی را) پراندن (به) 2- حمله‌ی لفظی کردن (به)

      let oneself go

      عنان اختیار را ازدست دادن، خود را ول کردن

      to let the grass grow under one's feet

      وقت را به بطالت گذراندن، فرصت را از دست دادن

      let one's hair down

      (عامیانه) خودمانی رفتار کردن، آزادانه حرف زدن یا لباس پوشیدن (و غیره)

      let loose (with)

      1- رها کردن، آزاد کردن 2- بیرون دادن، در کردن، ول دادن، ول کردن

      never let your left hand know what your right hand is doing

      هرگز نگذار دست چپت از کارهای دست راستت سردربیاورد، نگذار دیگران به کارهای تو واقف شوند

      let something ride

      چیزی را به حال خود گذاشتن

      let her rip

      (امریکا - عامیانه) ادامه دادن، بی‌پروا رفتن، لگام گسیختگی کردن

      let one's heart rule one's head

      احساسات را بر عقل خود چیره کردن

      let us say

      مثلاً، برای مثال

      let (something) slide

      در بوته‌ی اهمال گذشتن، اهمال کردن

      let slip

      بدون قصد و منظور حرفی را زدن، ندانسته افشا کردن، از دهان (کسی) پریدن

      let (or blow) off steam

      (عامیانه) دق دل خالی کردن، تمدد اعصاب کردن، کام دل گرفتن

      let's take it offline

      بیایید بعداً در مورد آن موضوع صحبت کنیم (زمانی که بحث خارج از موضوع است بیان می‌شود.)

      سوال‌های رایج let

      گذشته‌ی ساده let چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده let در زبان انگلیسی let است.

      شکل سوم let چی میشه؟

      شکل سوم let در زبان انگلیسی let است.

      وجه وصفی حال let چی میشه؟

      وجه وصفی حال let در زبان انگلیسی letting است.

      سوم‌شخص مفرد let چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد let در زبان انگلیسی lets است.

      ارجاع به لغت let

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «let» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/let

      لغات نزدیک let

      • - lest
      • - lester
      • - let
      • - let (or blow) off steam
      • - let (something) slide
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      needless to say negativity neptune tragically transactional tree-planting scheme trickiness troglodyte seize control selene self-assured self-doubt self-expression self-portrait self-respect کف دست کیسه‌ی صفرا کیف زنانه گرسنه گرفتگی عضله گیر افتادن گیره یواشکی یونان پادری عکاس داربست بندی در یک دو
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.